تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
رسيده و فتح قاف موى را گويند كه از پى سر آويخته باشند و شمله و طره و دستار را نيز گفته‌اند .

دنبه‌دادن -

كنايه از غافل كردن و فريب دادن باشد .

دنبه گداز -

ظرفى باشد كه دنبه گوسفندان در ميان آن برشته كنند و نوعى از سحر و جادوئى هم هست و آن چنان باشد كه ساحران به نام شخصى سوزن بسيار بر دنبه گوسفند بخلانند و افسونى خوانند و آن را در قبر كهنه بياويزند و چراغى در زير آن روشن كند تا از حرارت آن چراغ دنبه بگداز آيد و چندان كه دنبه مىگدازد آن شخص نيز مىگدازد و لاغر مىشود تا بميرد .

دنبه نهادن -

كنايه از فريب و بازى دادن باشد .

دنح -

با نون و حاى بىنقطه و حركت مجهول به لغت سريانى به معنى طلوعست و مراد طلوع عيسى عليه السلام است از نهر اردن و آن رودخانه‌ايست نزديك به دمشق گويند كه يحيى بن زكريا عيسى ( ع ) را در آن رودخانه بشست و بعضى گفته‌اند كه مريم آن حضرت را در آب معموريه بشست و از آن است كه نصارى فرزندان خود را چون متولد شود بدان آب غسل دهند و چون كسى به دين عيسى در آيد و به آن آب غسل نكند نصارى نشود و نام روز ششم كانون الاخر هم هست .

دند -

به فتح اول بر وزن چند استخوان پهلو باشد و درويش و مسكين و بىچيز را نيز گويند و به معنى ابله و نادان و بىباك و خودكام هم هست و دزد و بىديانت را نيز گفته‌اند و افزارى باشد جولاهگان را و آن چوبى است دندانه دندانه به عرض پارچه كه مىبافند و از هر دندانهء آن تارى مىگذرانند و به معنى دندان هم آمده است كه به عربى سن خوانند و هر چيزى عفص كه دهان را بيفشرد مانند مازو و پوست انار و امثال آن و خروع چينى را نيز گويند و آن را حب الخطاى و حب السلاطين خوانند يك دنگ آن مسهل رطوبات بود و نام گياهى هم هست و قسمى از گدايان باشند كه شاخ گوسفندى بر يكدست و شانهء گوسفندى بر دست ديگر گرفته بر در خانه و پيش دكان مردمان آيند و شاخ را بدان شانه به عنوانى بكشند كه از آن صداى غريبى بر آيد و چيزى طلب كنند اگر احيانا در دادن اهمالى واقع شود به كارد اعضاى خود را مجروح سازند و شاخشانه اين معنى دارد و به ضم اول نام نوعى از زنبور است .

دندان -

بر وزن خندان معروف است كه به عربى سن خوانند و كنايه از طمع و توقع هم هست .

دندان آپريز -

با همزه به الف كشيده باى فارسى به معنى خلال باشد و آن چوبى يا استخوانى است كه ميان دندانها را پاك كنند و به فتح همزه هم آمده است كه دندان اپريز باشد .

دندان آپريش -

با شين نقطه‌دار بر وزن و معنى دندان آپريز است كه خلال باشد و به فتح همزه هم درست است .

دندان آفريز -

با فا بر وزن و معنى دندان آپريز است كه خلال باشد .

دندان آفريش -

بر وزن و معنى دندان اپريش است كه خلال باشد .

دندان به خون بردن -

كنايه از گزيدن و گزندگى كردن باشد .

دندان پريز -

به فتح باى فارسى و كسر راى بىنقطه و سكون تحتانى و زاى نقطه‌دار چيزى كه بدان دندان خلال كنند .

دندان پريش -

با شين نقطه‌دار بر وزن و معنى دندان پريز است كه خلال باشد .

دندان بزهر خائيدن -

كنايه از سخنى است كه از نهايت دشمنى و عداوت ناشى گردد و گفته شود .

دندان بكام فرو بردن -

كنايه از كامياب شدن و مستولى گرديدن و در غضب شدن باشد .

دندان تيز كردن -

به معنى چسبيدن باشد و كنايه از برابر كردن و خصومت ورزيدن و كينه خواستن هم هست .

دندان حوت -

كنايه از باران ريزه و اشك چشم باشد .

دندان داشتن -

كنايه از چشم داشت و توقع داشتن باشد و كنايه از كينه ورزيدن و در كارى بسيار بجد شدن و اقدام نمودن هم هست .

دندان زدن -

به معنى چسبيدن باشد و كنايه از برابرى كردن و خصومت ورزيدن و كينه خواستن هم هست .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 396 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )