اطراف آن متكاثف مىگردد و نوشادر مىشود .
دمنده -
بر وزن رونده فرياد كننده را گويند .
دمنه -
به فتح اول و سكون ثانى و نون نام شغالى است كه در كتاب انوار سهيلى احوال او مذكور است و سوراخى را نيز گويند كه براى دم كشى و باد آمدن به تنور بگذارند و به عربى سرگين ستوران را گويند كه جمع كرده باشند و به كسر اول به معنى روباه و شغال هر دو آمده است و كنايه از مردم عيار و محيل و فتان باشد .
دمنهدانى -
با دال ابجد بر وزن پهلوانى لته و كهنهء پيچيده را گويند كه در سوراخ تنور كنند تا بخار بيرون نرود .
دم نيم سوز -
به كسر ثانى كنايه از آه دردناك باشد .
دمور -
به فتح اول بر وزن سمور آواز نرم و آهسته را گويند و نام يكى از خويشان افراسياب است كه در كشتن سياوخش سعى بسيار كرد و به ضم اول در عربى بىرخصت به خانهء كسى رفتن باشد .
دمه -
به فتح اول و ثانى آتش افروز است و آن ظرفى باشد به هيأت كله آدمى و آب در آن كنند و در كنار اندك آتش نهند از سورخهاى بينى آن بخارى بر آتش وزد و آتش افروخته گردد گويند از مخترعات جالينوس است و به معنى دم آهنگران هم هست و سرما و باد و برف درهم آميخته را نيز گويند .
دميا -
بر وزن دريا به لغت زند و پازند خون را گويند و به عربى دم خوانند .
دمياط -
به فتح اول بر وزن وطواط نام ولايتى است ما بين مصر و عدن .
دميدن -
بر وزن خميدن به معنى لاف زدن و خود را پر باد كردن و حمله آوردن باشد و به معنى روئيدن و رستن نبات هم هست و دم خوردن و نفس كشيدن و طلوع صبح را نيز گويند .
دميك -
به كسر ثانى و سكون تحتانى بر وزن شريك به معنى زمين و بوم باشد و به سكون ثانى و فتح تحتانى نام قريهايست از قراى غزنين گويند شهاب الدين غورى به زخم يكى از ملاحده در آنجا شهيد شد .
بيان هيجدهم در دال بىنقطه با نون مشتمل بر شصت و سه لغت و كنايت
دن -
به فتح اول و سكون ثانى فرياد و غوغاى به نشاط باشد و به نشاط رونده را نيز گويند و امر به نشاط رفتن هم هست و به عربى خم سركه و شراب و روغن و امثال آن را گويند .
دنان -
بر وزن زنان به معنى رفتن به نشاط و خرامان باشد و به نشاط و خرامان به راه رونده و از خشم و قهر به جوش آينده را نيز گويند .
دنب -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به معنى دم است كه در مقابل سر باشد و به عربى ذنب خوانند .
دنبال -
به فتح اول بر وزن چنگال مسخره را گويند و به ضم اول دم و دنباله را .
دنباوند -
به فتح اول و واو بر وزن خنداخند كوهيست در مازندران مشهور به دماوند .
دنبر -
بر وزن قنبر نام شهريست از هندوستان و نام كريوهء هم هست در راه كشمير كه به بمير اشتهار دارد .
دنبره -
با راى بىنقطه بر وزن زنگله طنبور باشد و آن سازيست مشهور و اصل اين لغت دنبهء بره بوده است چه مشابهت تمامى به دنبهء بره دارد و به كثرت استعمال دنبره شده است و معرب آن طنبوره است .
دنبغزه -
به معنى دمغازه است كه استخوان دم حيوانات چرنده و پرنده باشد و به عربى عسيب خوانند .
دنبك -
به ضم اول بر وزن اردك دهلى باشد دم دراز كه آن را از چوب و سفال هم سازند و بازيگران در زير بغل گرفته نوازند .
دنبوقه -
به ضم اول و سكون ثانى و ثالث به واو