كنارههاى آب نشيند و دم جنباند و آن را به يونانى طرغلوديس و به عربى عصفور الشوك خوانند .
دمچه -
به ضم اول بر وزن خمچه دم كوتاه را گويند و دنباله هر چيز را نيز گفتهاند .
دمخنيوس -
با خاى نقطهدار و سين بىنقطه بر وزن ارمنىوش نام سوداگرى بود كه عذرا را از منقلوس دزديد .
دم خوردن -
كنايه از فريفته شدن و فريب خوردن باشد و كنايه از نفس راست كردن و آسوده شدن هم هست .
دمدار -
به ضم اول و دال بىنقطه بر وزن هشيار معروف است و دنبالهكش لشگر را نيز گويند يعنى جماعتى كه از دنبال لشگر و اردو به راه روند و فرود آيند و آن را به عربى ساقه و به تركى چند اول خوانند و به معنى قول و شرط هم به نظر آمده است .
دمدمه -
به فتح اول بر وزن زمزمه به معنى مكر و فريب و افسون باشد و دهل و نقاره و امثال آن را نيز گويند و به معنى شهرت و آوازه هم هست و سركوب قلعه را نيز گفتهاند و آن برج مانندى باشد كه از چوب و سنگ و گل سازند و از آنجا توپ و تفنگ به قلعه اندازند .
دم دميا -
با تحتانى بر وزن اژدرها به لغت زند و پازند به معنى دريا باشد كه به عربى بحر خوانند .
دمزدن -
كنايه از سكوت ورزيدن و توقف كردن و ترك دادن و تن زدن و دعوى كردن باشد .
دمساز -
با سين بىنقطه بر وزن شهباز محب و موافق به مدعا را گويند .
دمسرد -
كنايه از حرف نوميدى و آه نااميدى باشد .
دمسنجه -
به ضم اول و كسر ثالث و سكون ثانى و نون كه رابع باشد و فتح جيم ابابيل را گويند و آن مرغى باشد كه چون بر زمين افتد نتواند برخيزد .
دمسه -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث ابريشم سفيد را گويند و معرب آن دمسق است .
دمسيجه -
با جيم بر وزن دزديده پرندهايست كوچك كه پيوسته دم خود را بر زمين زند و به عربى صعوه خوانند و بعضى گويند ابابيل است هر گاه بر زمين افتاد نتواند پرواز كردن و با جيم فارسى هم گفتهاند .
دم شناس -
به فتح اول و كسر شين نقطهدار و نون به الف كشيده و به سين بىنقطهزده كنايه از حكيم و طبيب و دانا باشد .
دم غازه -
به ضم اول و سكون ثانى و غين نقطهدار به الف كشيده و فتح زاى هوز بيخ دم و ميان دم و استخوان ميان دم حيوانات باشد اعم از پرنده و غير پرنده .
دم غزه -
با زاى نقطهدار بر وزن خمكده به معنى دم غازه است كه بيخ دم و استخوان ميان دم حيوانات باشد و آن را به عربى عسيب گويند .
دم گاو -
به كسر ثانى معروف است و تازيانهء بزرگ را نيز گويند و نفير برادر كوچك كرنا را هم گفتهاند و گاو دم همان است .
دمگاه -
بر وزن همراه كوره زرگران و آهنگران و مسگران را گويند و گلخن حمام را نيز گفتهاند .
دم گرفتن -
كنايه از سكوت ورزيدن و توقف نمودن ترك دادن و تن زدن باشد .
دم گرفته -
پوستى را گويند كه در وقت دباغت كردن بد بوى و گنده و متعفن شده باشد و تف گرفته را نيز گويند .
دم گرگ -
به كسر ثانى و ضم ثالث معروف است و يكى از منازل قمر باشد كه آن را شوله خوانند و صبح كاذب را نيز گويند .
دمگه -
بر وزن همره مخفف دمگاه است كه كوره آهنگران و گلخن باشد .
دم لابه -
به ضم اول به معنى غلطيدن و دم جنبانيدن سگ باشد در زير پاى صاحب و مربى خود چه لابه به معنى عجز و فروتنى است .
دمن -
بر وزن چمن مخفف دامن است و در عربى جمع دمنه است كه مزبله باشد يعنى كوى و جائى كه خاكروبه و نجاست و سرگين و خاكستر و امثال آن در آن ريزند و سرگين تنها را نيز گويند و نام معشوقه نل باشد و قصه نل و دمن مشهور است و نام بندرى است در هندوستان و به كسر اول و ثانى به معنى من و به من باشد چنان كه هرگاه گويند دمن بده مراد آن باشد كه به من بده و من ده .
دمندان -
بر وزن قلمدان به معنى دوزخ باشد و آتش را نيز گويند و نام شهريست از توابع كرمان گويند نزديك به آن كوهى است كه معدن طلا و نقره و آهن و توتيا است و غارى دارد كه پيوسته صداى آب به گوش مىرسد و بخارى از آن غار بر مىآيد و به