تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
عيار و ناراست و منافق باشد و گردباد را نيز گويند و به كسر اول به معنى دل است كه به عربى قلب خوانند .

دلهرا -

به كسر اول و هاى هوز بر وزن افترا نام پادشاهى بوده از پادشاهان هندوستان و به فتح ثالث نيز به نظر آمده است .

دلى -

به كسر اول و ثانى به تحتانى كشيده مخفف دهلى باشد و آن شهرى است مشهور در هندوستان و با تشديد ثانى هم گفته‌اند .

دليده -

به فتح اول بر وزن رسيده خرد و بلغور شدن غله را گويند .

دليك -

به فتح اول بر وزن شريك ميوه و ثمر گلى است و آن مانند تخم سه گل سرخ رنگ مىباشد و بعضى گويند تخم گل است كه به عربى بذر الورد خوانند .

دلينس -

به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و نون مكسور به سين بىنقطه زده به يونانى از صدف كوچك باشد و آن را تا خام است نمك سود كرده مىخورند و چون پخته شد نمىتوان خوردن .

بيان هفدهم در دال بىنقطه با ميم مشتمل بر چهل و پنج لغت و كنايت

دم -

به فتح اول و سكون ثانى دم و نفس باشد و فريب و خدعه را نيز گويند و به معنى نخوت و تكبر هم هست و بوى را نيز گفته‌اند كه به عربى شم خوانند و به معنى وزن شعر باشد و انبانى كه زرگران بدان آتش افروزند و آه را هم گويند و افسوس را نيز خوانند و دهان آدمى و غير آدمى باشد و وقت و زمان را هم گفته‌اند و در عربى به معنى خون است و به ضم اول دنب و دنباله را گويند .

دما -

به فتح اول بر وزن هوا به معنى دم و نفس باشد و به كسر اول به معنى رودخانه است به لغت زند و پازند و به معنى مزاج و طبيعت هم آمده است .

دمادم -

به فتح اول و دال ابجد به معنى دمبدم و نفس به نفس و همين نفس و هر نفس باشد و به ضم اول به معنى متعاقب و پى در پى يكديگر باشد .

دمار -

بر وزن شرار به معنى هلاك باشد و آنچه مردم بدان محتاج باشند در زندگانى مطلقا و دم و نفس را نيز گويند و به معنى دود و دخان هم به نظر آمده است .

دماغ -

به فتح اول و سكون غين نقطه‌دار بر وزن رواق كنايه از عجب و تكبر و نخوت و تبختر باشد و در عربى مغز سر را گويند عموما از هر حيوانى كه باشد و بهترين آن از پرندگان مغز سر كبك و تيهوست و از چرندگان بره و گوساله و جميع مغزها سرد و تر است و مغز سر خروس و مرغ به جهت گزندگى مار و عقرب نافع است و مغز سر شتر كه دماغ البعير خوانند چون خشك كنند و با سركه به مصروع دهند شفا يابد و مغز سر مرغابى درد و آزار مقعد را نافع باشد و مغز سر خفاش را چون بر كف پا مالند باه را برانگيزاند و از اعضاى رئيسه است كه دل و جگر و مغز سر باشد به جهت بقاى شخص و انثيين را نيز از اعضاى رئيسه مىدانند به جهت بقاى نوع .

دمامه -

بر وزن شمامه كوس و نقاره را گويند و به معنى نفير هم آمده است كه برادر كوچك كرنا است .

دمان -

بر وزن امان به معنى وقت و زمان باشد و به معنى فريادكنان از شادى و غضب مفرط هم هست و به معنى تند و تيز رفتن و سخت حمله كردن هم آمده است و دمنده و فرياد كننده را نيز گويند .

دمان‌كش -

بر وزن كمان‌كش به معنى وقت و زمان و مدت و گاه باشد .

دماوند -

بر وزن زراوند نام شهريست مشهور از مازندران و كوهى نيز هست منسوب به آن شهر گويند ضحاك را در آن كوه محبوس كرده‌اند .

دم تسليم -

به كسر ثانى كنايه از خاموشى و رضا طلبى و فرمان بردارى باشد .

دمتك -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث و كاف ساكن مرغى است برابر به گنجشك پيوسته در