كار برند خصوص در مرض استسقا .
دلال -
به فتح اول بر وزن غزال ناز و غمزه و اشاره به چشم و ابرو را گويند و به كسر اول هم آمده است .
دلام -
به كسر اول بر وزن نظام زوبين را گويند و آن نيزهاى باشد كوچك و كوتاه كه آن را به جانب خصم اندازند .
دلانگيزان -
نام لحنى است از موسيقى .
دلاويز -
با واو به تحتانى رسيده و به زاى نقطهدار زده مطلوب و مرغوب و دلخواه را گويند .
دلب -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد درخت چنار را گويند و به عربى برگ اتراورق الدلب خوانند خشك شده آن را بكوبند و بر ريشهاى تر و سوختگى آتش افشانند نافع باشد و گويند اگر برگ درخت چنار را در خانه خنفساء كه نوعى از جعل باشد دود كنند همه بگريزند .
دلپذير -
با باى فارسى و ذال نقطهدار بر وزن بىنظير به معنى دلاويز است كه مطلوب و مرغوب و دلخواه باشد .
دل بر كسى لرزيدن -
كنايه از غمخوارى و مهربانى باشد .
دلبوث -
با تاى مثلثه بر وزن محبوس نوعى از سوسن صحرائى است به يونانى و به عربى سيف الغراب خوانند چه برگ آن به شمشير مىماند .
دلپيشه -
با باى فارسى بر وزن بىريشه كنايه از خاموشى است .
دل خاك -
به كسر ثانى كنايه از انبيا و اوليا باشد و مركز و درون زمين و قبر و گاو و ماهى را نيز گويند .
دلخواسته -
به معنى دلخواه است و معشوق را نيز گويند .
دلخون -
كنايه از مشتاق و مهجور باشد .
دل دادن -
بر وزن استادن كنايه از دلير ساختن باشد .
دلدل -
به ضم اول و دال ابجد بر وزن بلبل معروف است و سيخول را نيز گويند و آن نوعى از خارپشت باشد كه خارهاى خود را چون تير اندازد و به كسر اول و دال نالهء دردناكى كه بهمنزله آه كشند .
دلدلكنان -
كنايه از اضطرابكنان و آه زنان و متردد در امور باشد .
دلروز -
به كسر ثانى كنايه از نصف روز باشد و آفتاب را نيز گويند .
دل شاد -
با شين نقطهدار بر وزن بهزاد همت و بخشش و عطا باشد و به معنى نشاط و خوشحالى هم هست .
دل شب -
به كسر ثانى كنايه از نصف شب است .
دلگر -
به فتح كاف فارسى بر وزن بهتر بكران طعام باشد و آن طعامى است كه بر ته ديگ چسبيده است و به زور كفگير جدا كنند .
دل گرم كردن -
كنايه از عاشق شدن باشد .
دل كعبه كردن -
كنايه از توجه كردن به دل باشد .
دلم -
به ضم اول و ثانى و سكون ميم جوششى باشد با خارش و آن را به عربى شرى گويند .
دلمك -
به فتح اول و ثانى و ثالث و سكون كاف دلمه را گويند كه پنير تر باشد و آن شيريست كه بعد از مايه زدن بسته شود و به ضم اول و سكون ثانى جانوريست شبيه به عنكبوت گويند زهر او آدمى را هلاك كند و به عربى رتيلا خوانند .
دلمل -
بر وزن بلبل غله را گويند كه هنوز خوب نرسيده باشد عموما و نخود خام كه در غلاف باشد و هر غله نارس كه آن را بريان كنند خصوصا .
دلمه -
به فتح اول و ثانى و ثالث شيرى كه بعد از مايه زدن بسته شود و به ضم اول و سكون ثانى جانورى است زهردار شبيه به عنكبوت كه به عربى رتيلا خوانند .
دلنگ -
به فتح اول بر وزن پلنگبندى باشد كه از چوب و علف و خاك و گل در پيش آب بندند و ژوبين را نيز گويند و آن نيزهاى باشد كوتاه كه سنين آن دو پره نيز مىباشد و به جانب خصم اندازند و غلاف خوشهء خرما را و آنچه خوشه خرما بر آن باشد هم گفتهاند و دستافزار چاهكنان را نيز گويند و آن را ميتين خوانند و به معنى آونگ هم هست كه آويخته و آونگان باشد و به اين معنى به كسر اول نيز آمده است .
دلنگان -
بر وزن زمستان به معنى آونگان است كه آويزان و آويخته باشد .
دل نمودن -
كنايه از مردمى و مهربانى نمودن باشد .
دله -
به فتح اول و ثانى مشدد جانورى باشد كه آن را قاقم گويند و گربه صحرائى را هم گفتهاند و معرب آن دلق است و زن دلاله و مختاله و جامهء پشمينه و خرقه و مرقع درويشان را نيز گويند كه از آن پشمها آويخته باشد و با ثانى مشدد به معنى مكر و حيله و