بيان دهم در دال بىنقطه با شين نقطهدار مشتمل بر بيست و دو لغت و كنايت
دش -
به فتح اول و سكون ثانى خود آرائى و خود را ساختن و آراستن و صورت خوش و شبه و نظير و مانند باشد .
دشبل -
به ضم اول بر وزن مقبل گرههائى را گويند كه در ميان گوشت و پوست آدمى و حيوانات ديگر مىباشد و به عربى غدد خوانند .
دشپيل -
به ضم اول و سكون ثانى و باى فارسى به تحتانى كشيده و به لام زده به معنى دشبل است كه غدد باشد و آن گرهيست در ميان گوشت و پوست و معنى تركيبى آن دشت بيل است يعنى گره بد چه دشت به معنى بد و زشت و بيل به معنى گره باشد و به جهت تخفيف تارا انداختهاند دشبيل شده است همچو دشمن كه آن دشت من بوده يعنى بد دل و زشت دل چه من به معنى دل هم آمده است و دشنام كه به معنى دشتنام بوده و دشوار كه دشتوار و دشخوار كه دشتخوار و مانند آن .
دشت -
به فتح اول بر وزن طشت صحرا و بيابان باشد و نام ولايتى است در خراسان مشهور به دشت بياض و صحرائى است در تركستان و آن به دشت قپچاق اشتهار دارد و نام شهرى هم هست در آذربايجان و قريهايست در صفاهان و موضعى است در فارس مشهور به دشت ارژن و معرب آن دست باشد با سين بىنقطه و به ضم اول به معنى بد و زشت بود .
دشتان -
به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى به الف كشيده و به نونزده حائض را مىگويند يعنى زنى كه خون حيضش آيد .
دشتى -
به ضم اول بر وزن پشتى زلو را گويند و آن كرمى باشد سياه رنگ چون بر عضوى از اعضاى آدمى بچسبانند خون از آن بمكد .
دشتياد -
به ضم اول بر وزن سرخ باد به معنى بد ياد نمودن و غيبت كردن باشد .
دشتخوار -
با خاى ثخذ و واو معدوله بر وزن و معنى دشوار است كه مشكل باشد .
دشسته -
به كسر اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فتح فوقانى به معنى محسوس باشد و دشستها به معنى محسوسات .
دشك -
به فتح اول بر وزن رسك رشتهء تابيده را گويند كه بر سوزن كشند و ريسمان خام را هم گفتهاند و به ضم اول و كسر اول هم درست است و با كاف فارسى نيز آمده است .
دشكى -
بر وزن خشكى ريسمان خامى كه زنان ريسند و بر دوك مانند بيضه پيچيده شود و آن بيضه مانند را دشكى و فرموك خوانند .
دشمر -
با ميم بر وزن كفتر غله باشد شبيه به ماش و به عربى درجع خوانند .
دشمه -
بر وزن چشمه نام يكى از مبارزان ايران است .
دشمير -
بر وزن تقصير به معنى نقيض و ضد باشد و عناصر اربعه را هم گفتهاند كه خاك و آب و هوا و آتش باشد چه اينها نقيضاناند .
دشن -
به فتح اول و سكون ثانى و نون به معنى دستلاف است كه سوداى اول اصناف باشد .
دشنگ -
بر وزن پلنگ نام شهرى باشد از ملك ختاى و غلاف خوشهء خرما و شاخى كه خوشه بر آن است و بندى كه پيش آب بندند .
دشنگى -
به فتح اول و ثانى بر وزن پلنگى دنيا و روزگار و عالم سفلى را گويند .
دشنه -
به فتح اول بر وزن تشنه نوعى از خنجر است كه بيشتر مردم لار مىدارند .
دشنه صبح -
كنايه از روشنى صبح است و آن را عمود صبح هم مىگويند .
دشوار -
با واو بر وزن هشيار به معنى دشخوار است كه نقيض آسان باشد .
دشوار گر -
به فتح كاف فارسى و سكون راى قرشت بر وزن هشيارتر به معنى كوه و كوهستان باشد .
دشيشك -
به فتح شين دويم بر وزن لطيفك شب را گويند و به عربى ليل خوانند .