تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
مسند و صدر مجلس بنشيند .

دست‌كش -

به فتح كاف و سكون شين قرشت قائد نابينا را گويند و آن شخصى باشد كه دست كوران را گرفته به هر جانب مىبرد وسايل و گدا را نيز گويند و به معنى اسير و گرفتار و زبون و زيردست هم گفته‌اند و به معنى محكم و مضبوط باشد و آنچه در دست گرفته بكشند همچو كباده و كمان زيرچاق و امثال آن و به معنى مزددست و مزدورى هم هست و شخصى كه چرغ و شاهين نگاه مىدارد و به شكار كردن مىرساند و بچه سگ شكارى كه مادر و پدر او را در حضور اين كس جفت كرده باشند و كرهء اسب اين چنينى را نيز گويند .

دست گشادن -

معروف است و كنايه از جوانمردى و همت و بخشش باشد .

دست‌كشى -

به معنى دست ماليدن و لامسه كردن باشد و كديه و گدائى را نيز گويند .

دست كشيدن -

به معنى دست ماليدن و لامسه كردن باشد و كنايه از دست درازى نمودن هم هست و كنايه از دست بازداشتن و منع كردن و فارغ شدن از كارى بود .

دست كفچه كردن -

كنايه از كديه و گدائى كردن باشد .

دست كله -

به فتح كاف و لام چيزى باشد از چرم بافته يا از ريسمان تافته كه دستهاى اسبان را بدان بندند و به معنى شبه و نظير هم آمده است .

دست كندن -

كنايه از افسوس و پشيمانى خوردن باشد .

دستگه -

به فتح كاف فارسى مخفف دستگاه است كه دست رس و سامان و علم باشد .

دستگير -

بر وزن سردسير به معنى مددكار باشد و اسير كرده شده را نيز گويند و به معنى فاعل و مفعول و امر هم آمده است .

دستلاف -

به فتح اول و لام بر وزن شعرباف سوداى اولى كه استادان حرفت و اصناف كنند و آن را متيمن و مبارك دانند .

دستمال -

معروف است يعنى هر چه به دست بمالند و پارچهء منديل و منديل را نيز گويند و كنايه از گرفتار و اسير و زبون باشد .

دست مرد -

به فتح ميم و سكون را و دال بىنقطه به معنى يار و مددكار باشد .

دست مردى -

بر وزن رنگ زردى يارى و مددكارى و شفاعت و امانت را گويند و به كسر ثالث كنايه از قدرت و قوت باشد .

دست‌مزد -

به ضم ميم و سكون زاى نقطه‌دار و دال بىنقطه اجرت و مزد كسى كه كارى كرده باشد و مكافات نيكى و بدى را نيز گويند .

دست‌موزه -

بر وزن هفت روزه به معنى تحفه و ارمغان و دست‌آويز باشد .

دست موسى -

كنايه از آفتاب عالم‌تاب است .

دستنبوى -

گلوله باشد كه آن را از اقسام عطريات سازند و پيوسته در دست گيرند و بوى كنند و آنچه از لخلخه و خوشبوى كه آن را به دست توان گرفت و به عربى شمامه گويند و هر ميوه‌اى كه به جهت بوئيدن بر دست گيرند عموما و نباتى باشد گرد و كوچك و الوان شبيه به خربزه خصوصا .

دستنبويه -

به فتح تحتانى به معنى دستنبوى است كه شمامهء عطريات و هر ميوه‌اى كه توان بوئيد و بوئيدنى مخصوص باشد .

دست‌نشان -

كنايه از كسى باشد كه شخصى او را به كارى نصب كرده باشد و به معنى مطيع و فرمانبردار هم هست .

دست نماز -

وضو را گويند كه شستن رو و دستها و مسح كردن سر و پاها باشد .

دست نمودن -

كنايه از اظهار قوت و قدرت كردن باشد و صدر و مسند و مجلس نمودن را نيز گويند .

دستوار -

با واو بر وزن دستيار عصاى پيران را گويند و به معنى همدست و دستيار هم آمده است و دست برنجن را نيز گفته‌اند كه دستينهء زنان و چوب‌دستى گنده و سطبر كه شبانان به دست گيرند و هر چيز پاره كه به مقدار دستى باشد .

دستواره -

بر وزن نعل پاره به معنى دست مانند باشد چه واره به معنى مانند است و هر چيز كه به مقدار دستى باشد .

دستوانه -

بر وزن سردخانه صدر مجلس و مسند باشد و دستينهء زنان و ساعد بند آهنين مردان را نيز گفته‌اند كه در روز جنگ در دست كنند و آن را به عربى قفاز با قاف و زاى نقطه‌دار بر وزن حفاظ خوانند و به تركى قولچاق گويند .

دست و پا زدن -

كنايه از طلب كردن بجد و جهد تمام باشد و كنايه از جان كندن هم هست .