تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
زير دست باشد و چيزى را نيز گويند كه حصول آن سهل و آسان بود .

دست خون -

به كسر ثالث بر وزن سرنگون بازى آخرين نرد است كه كسى همه چيز را باخته باشد و ديگر چيزى نداشته گرو بر سر خود يا به يكى از اعضاى خود بسته باشد و حريف شش در كرده و او را بر هفده كشيده باشد و مسند حكومتى را نيز گويند كه بر سر آن قتل و كشتن واقع شود و به سكون ثالث بر وزن لعل‌گون هم هست .

دست دادن -

كنايه از حاصل شدن و به فعل آمدن و بيعت گرديدن و آرام گرديدن و مضبوط گشتن باشد .

دست در آستين داشتن -

كنايه از فارغ بودن از كارهاست .

دست در آستين كردن -

كنايه از بازداشتن و منع كردن بود از كارى .

دست در كيسه زدن -

كنايه از جوان مردى كردن است يعنى بخشش و حاتمى نمودن .

دست دست اوست -

كنايه از تسلط و غلبه و زيادتى باشد .

دستر -

بر وزن كفتر ارهء كوچكى را گويند كه به يك دست كار فرمايند و به معنى داس كوچك دندانه‌دار هم آمده است .

دست راست -

معروف است و كنايه از وزير اعظم هم هست .

دست‌رس -

به فتح رابع و سكون سين بىنقطه كنايه از قدرت و توانگرى و جمعيت و سامان باشد .

دست‌رنج -

به فتح رابع و سكون نون و جيم پيشه و حرفت و كسب و كار و صنعت باشد و كارى را نيز گفته‌اند كه با دست كنند و مزددست را نيز گويند .

دستره -

بر وزن مسخره به معنى دستر باشد كه داس كوچك دندانه‌دار است و اصل آن است اره بوده است .

دست‌زن -

با زاى هوز بر وزن كفش‌كن كنايه از مردم نادم و پشيمان باشد و صاحب طرب و سرودگوى و خوشحال را نيز گويند و كسى را نيز گفته‌اند كه دست بر چيزى زند و متوسل به كسى شود .

دست سنگ -

با سين بىنقطه بر وزن هفت‌رنگ به معنى دستاسنگ است كه فلاخن باشد .

دست سوزه -

بر وزن هفت روزه دخترى يا زنى باشد كه او را خواستگارى نموده باشند اما هنوز نكاح نكرده باشند .

دست شستن -

كنايه از ترك دادن و نا اميد شدن باشد .

دست شكسته -

معروف است و كسى را نيز گويند كه سبب تحصيل معاش از مايه و هنر و كمال و علم و فضل و قدرت و شجاعت و امثال اينها نداشته باشد و كسب و كار و صنعت و پيشه هم نداند .

دست صليب كردن -

كنايه از دست بستن پيش مخلوق باشد .

دست فال -

با فا بروزن رخت‌مال آغاز و ابتداى سودا يعنى سوداى اولى باشد كه اصناف و اهل حرفت كنند .

دستكار -

با كاف بر وزن دستيار همكار و به دست كارنده را گويند و به معنى ساخته و پرداخته باشد مطلقا و اضافه به هر كس كه كنند و گويند دستكار فلان يعنى ساخته و پرداختهء فلان و نشان و فرمان و نقش و كارنامه را نيز گويند كه بر ديوارها بچسبانند و بر سنگها نقش كنند به جهت اعلام و تماشاى مردم و به معنى چست و چالاك و جلد هم آمده است .

دستگاه -

بر وزن تختگاه به معنى قدرت و جمعيت و سامان و دست‌رس و مال و علم و فضل و دانشمندى باشد .

دستگاه وجود -

كنايه از قواى عشرهء بشرى است كه سامعه و باصره و لامسه و ذائقه و شامه و واهمه و خيال و متصرفه و حافظه و حس مشترك باشد .

دست گزار -

به ضم كاف فارسى و زاى نقطه‌دار به الف كشيده و به راى بىنقطه‌زده كنايه از مددكار و ممد و معاون باشد .

دستك‌زن -

بر وزن چشمك زن مطرب و سازنده و سرودگوى و خواننده باشد و نادم و پشيمان را نيز گويند .

دست گزيدن -

به ضم كاف فارسى به معنى صدر مجلس و مسند طلبيدن است چه دست به معنى صدر مجلس و مسند باشد و به فتح كاف فارسى به معنى دريغ و افسوس خوردن .

دست گزيدن -

به ضم كاف فارسى و زاى نقطه‌دار به تحتانى رسيده و به نون‌زده اسب جنيبت را گويند كه اسب كتل است و هر چيز كه آن را انتخاب كرده باشند و كنايه از شخصى است كه پيوسته خواهد در