دستور -
به فتح اول بر وزن مستور وزير و منشى باشد و رخصت و اجازت را نيز گويند و صاحب دست و مسند هم هست و آن كه در تمشيت مهمات به او اعتماد كنند و وفا به عهد و وعده باشد و چوب گنده درازى را نيز گويند كه به عرض بر بالاى كشتى اندازند و ميزان كشتى را بدان نگاه دارند و چوبى كه در پس در اندازند تا در گشوده نگردد و طرز و روش و قاعده و قانون را نيز گفتهاند و پيشواى امتان زردشت را هم مىگويند همچو هيربد و موبد كه دانشمند و خادم بزرگ آتشكده است و به ضم اول در عربى به معنى وزير و كسى كه بر قول او اعتماد كنند و كتابى كه در او ما يحتاج چيزها نوشته شده باشد و بعضى گويند دستور به ضم اول معرب است و اين لفظ عربى نيست .
دستورجن -
با جيم بر وزن قصد كردن به معنى دست برنجن است كه دستينهء طلا و نقره و امثال آن باشد .
دست ورنجن -
بر وزن و معنى دست برنجن است كه دستينهء طلا و نقرهء زنان باشد .
دستورى -
بر وزن فغفورى رخصت و اجازت باشد و به معنى سر چكاوى هم آمده است و آن چيزى باشد كه بر سر چيزى ستانند چنان كه شخصى يك من انگور خريد سيبى بر سر آن مىگيرد .
دستوم -
بر وزن مخدوم به معنى تذكر است كه آن ثبات معانى در نفس انسانى باشد .
دسته -
به فتح اول بر وزن جسته يار و مددكار و جماعت مردم را گويند و قبضهء كارد و شمشير و تيشه و اره و امثال آن و آنچه بر كاسه عود و طنبور وصل كنند و دستهاى كه از گل و رياحين و سبزه و علف و جاروب و گياههاى ديگر مىبندند و دستهء كاغذ را نيز گويند و به معنى گستاخ و بىادب و مردم را گستاخ گردانيدن باشد و به ضم اول سنگ را گويند و به عربى حجر خوانند .
دسته چلك -
به كسر جيم فارسى و لام و سكون كاف به معنى چاليك است و آن دو پارچهء چوب باشد كه اطفال بدان بازى كنند يكى دراز به قدر سه وجب و ديگرى كوتاه به مقدار يك قبضه و هر دو سر چوب كوچك تيز مىباشد و به عربى چوب بزرگ را مقلاة و چوب كوچك را قله خوانند .
دستى -
بر وزن مستى ظرفى كه آن را به دست توان برداشت معرب آن دستيج است و به معنى يارى و مددكارى باشد و به معنى طلب هم هست يعنى دستى بده .
دستيار -
بر وزن بختيار به معنى ممد و معاون و مددكننده و يارى دهنده و شاگرد و زير دست باشد .
دست يافتن -
كنايه از ظفر يافتن و مستولى گرديدن و به مراد رسيدن و عادت شدن باشد .
دستينه -
بر وزن چرمينه حلقهء طلا و نقره و امثال آن باشد كه زنان بر دست كنند و دسته كارد و شمشير و طنبور و عود و رباب و مانند آن را گويند و مكتوبى كه به دست خود بنويسند و توقيع و فرمان پادشاه را نيز گويند و آنچه در آخر كتاب الحاق كنند همچو نام خود و تاريخ اتمام و غيره .
دسك -
به فتح اول و سكون ثانى و كاف رشته و ريسمان تابيده را گويند كه بر سوزن مىكشند و به اين معنى با شين نقطهدار هم آمده است .
دسكره -
بر وزن مسخره مطلق شهر را گويند عموما همچو مصر و مدينه و نام شهرى بوده در عراق عجم .
دسمر -
با ميم بر وزن كفتر غلهء باشد شبيه به ماش و آن را به عربى درجع خوانند و به اين معنى با شين قرشت هم آمده است .
دسمه -
بر وزن كسمه نوعى از غله باشد .
دسورده -
به فتح اول و واو بر وزن پرورده چوبى باشد كه بدان گلولهء خسير را پهن كنند .
دسوك -
به ضم اول بر وزن سلوك هيزم باريك را گويند و به فتح اول هم آمده است .
دسه -
به فتح اول و ثانى تتمهء ريسمان و ابريشمى باشد كه به عرض كار در نورد بماند چون جولاهه جامهء بافته را از آن ببرد و نورد به فتح نون و واو و سكون را و دال بىنقطه چوبى را گويند كه جامهء بافته را بر آن پيچند و گلولهء ريسمانى را نيز گفتهاند و به ضم اول گلولهء سنگ را .
دسين -
بر وزن دفين به معنى خم باشد كه به عربى دن گويند .
دسينه -
بر وزن دفينه به معنى دسين است كه خم باشد اعم از خم سركه و غيره .