تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
سيمرغ اين نام نهاده است و او حكيمى بوده است .

دست اورنجن -

با واو به معنى دست برنجن باشد كه دستينه است و آن را از طلا و نقره و غير آن هم سازند .

دست آويز -

بر وزن رستاخيز آنچه همراه آورند و آن را وسيلهء مدعاى خود سازند و به معنى در آويختن و دست در چيزى زدن و آن را پشت و پناه خود ساختن و تكيه بر آن كردن هم آمده است .

دست با پادشاه -

كنايه از برابرى كردن با پادشاه باشد .

دست‌باز -

كسى را گويند كه آنچه در دست داشته باشد همه را ببازد و تمام كند و به معنى دست‌انداز هم آمده است كه تعدى و حواله بىحساب باشد و شخصى را نيز گويند كه در شطرنج و نرد به هر آلتى و مهره‌اى كه دست نهند همان را بازى كنند .

دست پاك -

كنايه از دست خالى و فقر و مسكنت و پرهيزكار و متدين باشد و دستمال را نيز گويند .

دست به دندان كندن -

و دست به دندان گزيدن كنايه از حسرت و ندامت و تأسف خوردن و پشيمانى باشد .

دست بر آوردن -

كنايه از دعا كردن و شفاعت نمودن باشد و تربيت كردن و غالب آمدن و دعوى نمودن باشد .

دست بر تركش زدن -

كنايه از خود آرائى باشد يعنى آرايش و زينت كردن و خود آراستن .

دست برجن -

با جيم بر وزن دست بستن مخفف دست برنجن است و آن حلقه طلا و نقره و امثال آن باشد كه دو دست كنند .

دست برد -

به ضم باى ابجد و سكون را و دال بىنقضه بازى و گرو بردن از حريف باشد و كنايه از قدرت و افزونى و دليرى در جنگ و غير جنگ هم هست و كار نمايان كردن را نيز گويند و به معنى فتح و فيروزى و چابكدستى و فره و بازى دادن هم هست .

دست بر دهان -

و دست بر دهان كردن كنايه از چيزى خوردن باشد .

دست بر دهان بردن -

كنايه از پشيمانى و افسوس و تأسف خوردن باشد .

دست بر سر -

كنايه از تأسف و تحير و حيرانى باشد .

دست برنجن -

دستينه‌اى باشد از طلا و نقره و مانند آن كه زنان بر دست كنند .

دست برون كردن -

به معنى دست برآوردن باشد و به معنى دست بريدن هم گفته‌اند و كنايه از دست زدن هم هست .

دست پس -

به فتح باى فارسى و سكون سين بىنقطه به معنى آخر كار باشد و خصلى را نيز گفته‌اند كه قماربازان در آخر بازى به يكديگر دهند و مسندى را نيز گويند كه در مرتبه و رتبه از مسندهاى ديگر كمتر باشد .

دست بسته -

كنايه از بخيل و خسيس باشد و نماز گذارنده را نيز گويند .

دست پسين -

به معنى دست پس است كه داو آخر قمار و غيره باشد .

دست بشاخى زدن -

كنايه از معشوق و يار نو به هم رسانيدن و مراد و مطلب نوى اختيار كردن باشد .

دست بكيسه و عشق بدروازه -

اشاره به كسى است كه زر و مال را بهتر از عشق و محبت داند .

دست بند -

لعل و مرواريد و امثال آن را گويند كه زنان بر رشته كشند و بر دست بندند و حلقه زدن مردمان و جانوران باشد ايستاده يا نشسته و به معنى دست يكديگر گرفتن و رقصيدن هم هست .

دست پيش داشتن -

كنايه از منع كردن و دست به دعا برداشتن و دست بستن پيش كسى باشد و كنايه از كديه و گدائى كردن هم هست .

دست پيمان -

اسبابى را گويند كه داماد به خانه عروس مىفرستد و مهرى را نيز گويند كه به وقت عقد كردن قرار دهند و آن را مهر موجل خوانند و معرب آن دستفيمان است .

دست تو بر سر من -

كنايه از آن است كه هر چه ترا نصيب و ميسر شده مرا هم نصيب شود .

دست خطر -

آن دست نرد و شطرنج باشد كه در آن شرط و گرو بسيار كرده باشند و مسندى را نيز گويند كه در آن رفعتى يا مضرتى باشد .

دستخوان -

بر وزن هفت‌خوان به معنى سفره و دستارخوان و پيش انداز باشد .

دست خوش -

به فتح خاى ثخذ و سكون واو معدوله و شين قرشت به معنى مسخرگى باشد و دستمال را نيز گويند و كنايه از عاجز و زبون و
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 384 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )