سيمرغ اين نام نهاده است و او حكيمى بوده است .
دست اورنجن -
با واو به معنى دست برنجن باشد كه دستينه است و آن را از طلا و نقره و غير آن هم سازند .
دست آويز -
بر وزن رستاخيز آنچه همراه آورند و آن را وسيلهء مدعاى خود سازند و به معنى در آويختن و دست در چيزى زدن و آن را پشت و پناه خود ساختن و تكيه بر آن كردن هم آمده است .
دست با پادشاه -
كنايه از برابرى كردن با پادشاه باشد .
دستباز -
كسى را گويند كه آنچه در دست داشته باشد همه را ببازد و تمام كند و به معنى دستانداز هم آمده است كه تعدى و حواله بىحساب باشد و شخصى را نيز گويند كه در شطرنج و نرد به هر آلتى و مهرهاى كه دست نهند همان را بازى كنند .
دست پاك -
كنايه از دست خالى و فقر و مسكنت و پرهيزكار و متدين باشد و دستمال را نيز گويند .
دست به دندان كندن -
و دست به دندان گزيدن كنايه از حسرت و ندامت و تأسف خوردن و پشيمانى باشد .
دست بر آوردن -
كنايه از دعا كردن و شفاعت نمودن باشد و تربيت كردن و غالب آمدن و دعوى نمودن باشد .
دست بر تركش زدن -
كنايه از خود آرائى باشد يعنى آرايش و زينت كردن و خود آراستن .
دست برجن -
با جيم بر وزن دست بستن مخفف دست برنجن است و آن حلقه طلا و نقره و امثال آن باشد كه دو دست كنند .
دست برد -
به ضم باى ابجد و سكون را و دال بىنقضه بازى و گرو بردن از حريف باشد و كنايه از قدرت و افزونى و دليرى در جنگ و غير جنگ هم هست و كار نمايان كردن را نيز گويند و به معنى فتح و فيروزى و چابكدستى و فره و بازى دادن هم هست .
دست بر دهان -
و دست بر دهان كردن كنايه از چيزى خوردن باشد .
دست بر دهان بردن -
كنايه از پشيمانى و افسوس و تأسف خوردن باشد .
دست بر سر -
كنايه از تأسف و تحير و حيرانى باشد .
دست برنجن -
دستينهاى باشد از طلا و نقره و مانند آن كه زنان بر دست كنند .
دست برون كردن -
به معنى دست برآوردن باشد و به معنى دست بريدن هم گفتهاند و كنايه از دست زدن هم هست .
دست پس -
به فتح باى فارسى و سكون سين بىنقطه به معنى آخر كار باشد و خصلى را نيز گفتهاند كه قماربازان در آخر بازى به يكديگر دهند و مسندى را نيز گويند كه در مرتبه و رتبه از مسندهاى ديگر كمتر باشد .
دست بسته -
كنايه از بخيل و خسيس باشد و نماز گذارنده را نيز گويند .
دست پسين -
به معنى دست پس است كه داو آخر قمار و غيره باشد .
دست بشاخى زدن -
كنايه از معشوق و يار نو به هم رسانيدن و مراد و مطلب نوى اختيار كردن باشد .
دست بكيسه و عشق بدروازه -
اشاره به كسى است كه زر و مال را بهتر از عشق و محبت داند .
دست بند -
لعل و مرواريد و امثال آن را گويند كه زنان بر رشته كشند و بر دست بندند و حلقه زدن مردمان و جانوران باشد ايستاده يا نشسته و به معنى دست يكديگر گرفتن و رقصيدن هم هست .
دست پيش داشتن -
كنايه از منع كردن و دست به دعا برداشتن و دست بستن پيش كسى باشد و كنايه از كديه و گدائى كردن هم هست .
دست پيمان -
اسبابى را گويند كه داماد به خانه عروس مىفرستد و مهرى را نيز گويند كه به وقت عقد كردن قرار دهند و آن را مهر موجل خوانند و معرب آن دستفيمان است .
دست تو بر سر من -
كنايه از آن است كه هر چه ترا نصيب و ميسر شده مرا هم نصيب شود .
دست خطر -
آن دست نرد و شطرنج باشد كه در آن شرط و گرو بسيار كرده باشند و مسندى را نيز گويند كه در آن رفعتى يا مضرتى باشد .
دستخوان -
بر وزن هفتخوان به معنى سفره و دستارخوان و پيش انداز باشد .
دست خوش -
به فتح خاى ثخذ و سكون واو معدوله و شين قرشت به معنى مسخرگى باشد و دستمال را نيز گويند و كنايه از عاجز و زبون و