تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
معنى هندسه باشد و مخفف ديس هم هست كه شبيه و نظير است و به هندى عدد ده را گويند كه به عربى عشره خوانند .

دست -

بر وزن مست معروف است و به عربى يد گويند و به معنى فايده و نفع هم هست و فتح و نصرت و فيروزى و فرصت و ظفر يافتن را نيز گفته‌اند و صدر و مسند ملوك و سلاطين و اكابر باشد و قوت و قدرت و توانائى را نيز گويند و يك چيز تمام را هم مىگويند همچو يك دست رخت يعنى از منديل تا شلوار و يك دست سلاح كه از خود تا موزه آهنى باشد و يك دست خانه كه از نشيمن و خوابگاه تا طويله باشد و هر چيز كه اجتماعش در آن امر لازم بود و به معنى يك دست هم هست كه به معنى برابر باشد همچو يك طرز و يك روش و يك قسم و يك جنس و يك بابت و امثال آن و به معنى قاعده و قانون و طرز و روش هم به نظر آمده است و كرت و مرتبه و نوبت را نيز گفته‌اند همچو يكدست ديگر شترنج و يك دست ديگر نردبازى كنيد و به معنى دستور هم هست كه وزير باشد و مرغان شكارى مثل باز و باشه و چرغ و شاهين را نيز به اعتبارى دست نويسند همچنان كه اسب را سر و شتر را نفر و فيل را زنجير و به معنى يك عدد و به معنى اندازه و يك بار باختن قمار و بازى سه تير و به معنى حرفت و پيشه هم آمده است .

دستا -

بر وزن پستا مخفف و مرخم دسار است كه منديل و روپاك باشد .

دست ابرنجن -

به فتح همزه به معنى دست برنجن است كه دستينهء زنان باشد و آن ميلى بود از طلا و نقره و امثال آن كه در دست كنند .

دستادست -

به فتح دال ابجد و سكون سين سعفص و تاى قرشت به معنى سوداى نقدانقد باشد يعنى چيزى بگيرند و همان لحظه قيمت بدهند .

دستار -

بر وزن رفتار منديل و روپاك را گويند و امر و فاعل نيز آيد .

دستاران -

بر وزن زرداران اجرت و مزدى باشد كه پيش از كار كردن به مزدور دهند و به معنى شاگردانه و مژدگانى هم آمده است .

دستاربندان -

كنايه از سادات و صدور و نقبا و علما و قضات و فضلا و مفتيان و درويشان و امثال ايشان باشد و به عربى ارباب العمايم خوانند .

دستارچه -

بر وزن يكپارچه روپاك و دستمال را گويند و پارچه را نيز گفته‌اند كه بر سر نيزه و علم بندند و آن را طره و شقه هم خوانند .

دستارچه ساختن -

كنايه از هديه دادن و استمالت كردن و بر دست داشتن باشد .

دستار خوان -

سفره دراز باشد و به معنى زله و نواله هم آمده است .

دست از سر گرفتن -

كنايه از بىشفقتى نمودن و بىتوجهى كردن باشد .

دست‌آس -

آسيابى باشد كه آن را به دست گردانند .

دستاسنگ -

بر وزن رنگارنگ به معنى فلاخن باشد .

دست افشان -

كنايه از رقاص و رقص كردن باشد .

دست افشاندن -

كنايه از رقاصى كردن و آشكار ساختن باشد و ابا نمودن و ترك دادن چيزها را نيز گويند .

دست‌افكن -

با كاف بر وزن دستك‌زن كنايه از خادم و خدمتكار باشد و عاجز و ناتوان را نيز گويند و به معنى پاكار هم آمده است .

دست آموز -

مرغى را گويند كه بپرد و برود و باز برگشته بيايد .

دستان -

بر وزن مستان جمع دست است كه دستها باشد بر خلاف قياس و نام زال پدر رستم بود و مكر و حيله و تزوير و گزاف و هرزه را نيز گفته‌اند و سرود و نغمه و حكايت و افسانه را گويند و نام جادوئى هم هست و نام موضعى است در سمرقند .

دست انبويه -

گلوله‌اى باشد مركب از عطريات كه آن را به جهت بوئيدن بر دست گيرند و به عربى شمامه خوانند و هر ميوه‌اى را كه توان بوئيد عموما و نباتى باشد كوچك و گرد و الوان شبيه به خربزه كه آن را دستنبوى گويند خصوصا .

دست انداختن -

كنايه از شنا كردن و شناورى باشد .

دست‌انداز -

تعدى و حواله بىحساب را گويند و كنايه از رقاص و شناور و كيسه‌بر و غارت و تاراج باشد و تير انداز را نيز گويند و كسى كه دكه و پهلو به كسى زند و شخصى كه صدر و مسند بگستراند چه دست به معنى صدر و مسند هم آمده است .

دستان زند -

با زاى هوز بر وزن اسپان چند نام زال پسر سام است كه پدر رستم باشد گويند زال را
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 383 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )