تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
بيخى است دوائى شبيه به عقرب كه آن را درونج عقربى گويند و درونج معرب آن است .

درونه -

به فتح اول و با واو مجهول بر وزن نمونه به معنى درونك است و آن گياهى باشد شبيه به عقرب و به معنى درون هم هست كه كنايه از شكم باشد و قوس و قزح و كمان حلاجى را نيز گويند و به ضم اول هم به دو معنى آخر است كه قوس و قزح و كمان حلاجى باشد .

درويزه و درويژه -

با زاى هّوز و زاى فارسى هر دو آمده است بر وزن تحقيقه به معنى دريوزه و گدائى باشد .

درويش سلطان دل -

اشاره به سرور كاينات است كه پيغمبر ما صلوات اللّه عليه و آله و سلم باشد .

دره -

به فتح اول و تشديد ثانى شكنبه گوسفند و غيره باشد و گشادگى ميان دو كوه را نيز گويند و به تخفيف ثانى نيز همين معنى دارد و نام ولايتى هم هست از ملك بدخشان كه مردم آنجا به خوش صورتى مشهورند و انار خوب در آنجا مىشود و به ضم اول و تشديد ثانى پوستى چند باشد باريك كه برهم بدوزند يا بر هم ببافند و گناهكاران را بدان تنبيه سازند و گاه باشد كه دهل و نقاره را بدان نوازند و به معنى دليل و برهان هم آمده است و به كسر اول در عربى آلت ضرب زدن را گويند .

دره آسمان -

كنايه از كهكشان است و آن را به عربى مجره خوانند .

درهام -

بر وزن فرجام به معنى درهم باشد و آن زريست رايج و وزنى است معروف .

درهشته -

بر وزن سررشته به معنى جود و عطا و كرم باشد .

درهم بغلى -

مشهور است و آن زرى بوده منسوب به راس يهودى كه آن را راس البغل مىگفتند و آن زر برابر يك كف دستى بوده يعنى آن مقدار كه چون دست را پهن سازند و آب بر كف دست بريزند برابر ايستد .

درى -

به فتح اول بر وزن پرى لغت پارسى باستانى است و وجه تسميهء آن را بعضى به فصيح تعبير كرده‌اند و هر لغتى كه در آن نقصانى نباشد درى مىگويند همچو اشكم و شكم و بگوى و گوى و بشنود و شنود و امثال اينها پس اشكم و بگوى و بشنود درى باشد و جمعى گويند لغت ساكنان چند شهر بوده است كه آن بلخ و بخارا و بدخشان و مرو است و بعضى گويند درى زبان اهل بهشت است كه رسول صلّى اللّه عليه و آله فرموده‌اند كه لسان اهل الجنة عربى و فارسى درى و ملائكه آسمان چهارم به لغت درى تكلم مىكنند و طايفه‌اى بر آنند كه مردمان درگاه كيان بدان متكلم مىشده‌اند و گروهى گويند كه در زمان بهمن اسفنديار چون مردم از اطراف عالم به درگاه او مىآمدند و زبان يكديگر را نمىفهميدند بهمن فرمود تا دانشمندان زبان فارسى را وضع كردند و آن را درى نام نهادند يعنى زبانى كه به درگاه پادشاهان بدان تكلم كنند و حكم كرد تا در تمام ممالك به اين زبان سخن گويند و جماعتى برآنند كه وضع اين زبان در زمان جمشيد شد و بعضى ديگر گويند در زمان بهرام و درى بدان سبب خوانند كه هر كس از خانه خود بيرون آيد به اين زبان متكلم شود و اين وجه خوبى نيست چه بر هر تقدير كه فرض كنند آن را واضعى مىبايد و وضع آن را سببى در كار است و منسوب به دره كوه را نيز گويند همچو كبك درى و اين به اعتبار خوش خوانى هم مىتوان بود كه باشد زيرا كه بهترين لغات فارسى زبان درى است و با ياى خطاب به معنى ظرف و ظرفيت باشد .

دريا -

معروف است و به عربى بحر خوانند و نزد محققين اشاره به ذات پاك واجب الوجود است .

درياب -

بر وزن غرقاب دريا را گويند كه به عربى بحر خوانند و امر از دريافتن و فهميدن هم هست .

دريابار -

با باى ابجد بر وزن پهنادار درياى بزرگ را گويند و نام شهرى هم هست و ولايتى را نيز گويند كه بر كنار دريا باشد .

درياك -

بر وزن و معنى ترياك است كه افيون باشد و دفع كننده زهر را نيز گويند و معرب آن ترياق است .

درياكش -

كنايه از شراب‌خوارى كه ديرمست شود .

دريانوش -

به معنى درياكش است كه كنايه از شراب‌خوارى است كه زود مست نشود .