تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧

در كشيدن -

كنايه از نوشيدن و بسر كشيدن و محو كردن و رد نمودن باشد .

درگر -

با كاف فارسى بر وزن دختر درودگر را گويند .

در گلاله -

به فتح اول و سكون ثانى و ضم كاف فارسى و لام الف و لام مفتوح به معنى در گاله است كه يخ زير ناودان باشد و آن در هواى سرد به شكل مخروطى بسته مىشود .

درلك -

به كسر اول و لام و سكون ثانى و كاف جامه كوتاه قد آستين كوتاه پيشواز را گويند .

در لوزينه سير خوردن -

كنايه از فريب خوردن و كردن كارى باشد كه عيش كسى را منقص سازند و به معنى در شادى غم پيش آمدن هم هست .

در لوزينه سير دادن -

كنايه از كارى باشد كه عيش كسى را بر هم زنند و فريب خوردن از كسى و در عين شادى غم پيش آمدن را نيز گويند .

در ليك -

به كسر اول و لام و سكون ثانى و تحتانى و كاف به معنى درلك است كه قباى پيش و از آستين كوتاه باشد .

درما -

بر وزن سرما خرگوش را گويند .

درمان -

بر وزن فرمان علاج و دوا و دارو باشد و به معنى درمانده و امر به اين معنى هم هست .

درم سرا -

به كسر اول و فتح سين بىنقطه دار الضرب و ضرابخانه باشد .

درم‌گزين -

به ضم كاف فارسى صراف را گويند .

درمل -

بر وزن بلبل غله را گويند كه هنوز خوب نرسيده باشد و آن را بريان كنند و خورند .

در ميان بودن -

به معنى در رهن و در گرو بودن باشد .

درن -

با نون و حركت غير معلوم زلو را گويند و آن جانورى باشد كه خون از اعضاى آدمى بكشد و گويند اگر او را خشك سازند و در شيشه‌گر خانه بخور كنند هر شيشهء كبودى كه در آنجا باشد بشكند و باقى نماند .

درند -

بر وزن سمند به معنى شكل و شمايل و صورت و مانند و سان باشد چنان كه گويند فلك درند يعنى فلك‌سان و فلك مانند .

درنگ -

به كسر اول بر وزن فرنگ صدائى باشد كه از نواختن ناقوس و تارساز و شكستن چينى و آبگينه و امثال آن برآيد و رنج و محنت و هلاكت را نيز گويند و به معنى وقت و ساعت و زمان باشد و به معنى ثبات و آرام و تأخير هم هست و عالم آخرت را نيز گفته‌اند و نزد محققين اشاره است به دركات ذمايم بازماندگان و به قيد تقيدات و همى محبوس بودن .

درنگيدن -

به كسر اول به معنى درنگ كردن است كه ثبات و آرام ورزيدن و تأخير كردن باشد .

درنورد نهادن -

به فتح نون و واو كنايه از درهم پيچيدن و پنهان كردن و بىنام و نشان ساختن و در سوراخ نهادن باشد .

درنه -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث تيغ و شمشير آبدار را گويند .

دروا -

به فتح اول و سكون ثانى و واو به الف كشيده سرگشته و سرگردان و حيران باشد و سرنگون آويخته و نگون و باژگونه را نيز گويند و چيزى ضرورى و حاجت و ما يحتاج را هم گفته‌اند كه دروايست باشد و نام فرشته‌ايست و كنايه از هاروت و ماروت هم هست و به ضم اول نام سلاطين و بزرگان هندوستان است و به معنى درست و تحقيق هم آمده است و درواى به اضافهء تحتانى نيز گفته‌اند .

درواخ -

به فتح اول و سكون آخر كه خاى نقطه‌دار باشد حالت برخاستن از بيمارى باشد كه به عربى نقاهت گويند و به معنى شجاع و دلير و شجاعت و دليرى و محكم و مضبوط نيز گفته‌اند و به معنى يقين و درست و تحقيق هم هست كه نقيض گمان باشد و به معنى درشتى و غلظت نيز آمده است و به جاى حرف ثانى زاى فارسى هم گفته‌اند و عيب و عار را نيز گويند .

دروار -

بر وزن خروار به معنى دروايست است كه ضرورى و ما يحتاج بود و به معنى سرنگون هم هست .

درواز -

به فتح اول و سكون آخر كه زاى فارسى باشد به معنى دروار است كه ضرورى و ما يحتاج بود و به معنى سرنگون هم هست .

دروازه گوش -

كنايه از سوراخ گوش باشد .

دراوزه نوش -

كنايه از دهان باشد كه عرب فم