تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
خوانند .

دروازهء هزار كام -

ميلهائى باشد كه بر دو طرف راه از براى نشان فرسنگ سازند .

دروانه -

بر وزن پروانه سوراخى باشد كه بر بام خانه كنند و نردبان بر آن گذاشته بالا روند و به زير آيند .

درواه -

بر وزن درگاه به معنى سرنگون و حيران و ضرورى باشد .

دروايست -

بر وزن و معنى در بايست باشد كه ضرورى و ما يحتاج است .

دروبطارس -

به فتح اول و ثانى به واو رسيده و كسر باى ابجد و طاى حطى به الف كشيده و راى مكسور و سين ساكن هر دو بىنقطه به لغت يونانى رستنى باشد مانند سرخس و آن بيشتر بر درخت بلوط كهنه پيچيده شود اگر آن را با شاخ و برگ و بيخ بكوبند و بر بيخ موى ضماد كنند موى را ببرد و فالج و لقوه را مفيد است .

درود -

بر وزن سرود به معنى صلوات است كه از خداى تعالى رحمت و از ملايكه استغفار و از انسان ستايش و دعا و از حيوانات ديگر تسبيح باشد و نام روز پنجم است از خمسه مسترقهء سالهاى ملكى و ماضى درويدن هم هست يعنى غله را درو كرد و با واو مجهول چوب و درخت و تخته باشد و چوب تراش را از اين جهت درودگر گويند .

درودن -

بر وزن گشودن درو كردن و بريدن غله باشد و درويدن هم به اين معنى است .

دروش -

به ضم اول و واو مجهول بر وزن سروش نشتر حجام را گويند كه بدان رگ مىگشايد و به عربى مبضع خوانند و به اين معنى به فتح اول هم گفته‌اند و با واو معروف در عربى داغ و نشان را خوانند و به كسر اول بر وزن و معنى درفش است كه افزار كفش‌دوزان و امثال آنها باشد و علم روز جنگ را هم گفته‌اند و فوطه را نيز گويند كه در روز جنگ بر بالاى خود آهنين و دستار بندند و به معنى روشنى هم آمده است .

دروقينون -

به فتح اول و ثانى به واو رسيده و قاف مفتوح و تحتانى ساكن و نون به واو كشيده و به نون ديگر زده لغتى است رومى و بعضى گويند يونانى است به معنى نباتى كه به درخت زيتون ماند ليكن از يك گز كوتاه‌تر مىباشد و برگش درازتر از برگ زيتون است و گل آن سفيد مىشود و تخم آن به مقدار كرسنهء كوچك مىباشد و طبع آن همچو طبع بذر البنج است و اگر زياده خورند بيم هلاكت بود .

دروك -

به ضم اول بر وزن سلوك هيزم باريك را گويند .

دروگر -

به ضم اول و ثانى و فتح كاف فارسى مخفف درودگر است كه استاد چوب تراش باشد و به عربى نجار گويند و به كسر اول و فتح ثانى شخصى كه غله مىبرد و درو مىكند و او را به عربى حضاد خوانند .

درون -

به فتح اول به معنى اندرون باشد و نام شهريست در خراسان ما بين مرو و نسا كه آنها نيز دو شهراند و به ضم اول پيمانهء غله را گويند و دعائى باشد كه مغان در ستايش خداى تعالى و آذر خوانند و بر خوردنيها بدمند و بعد از آن بخورند و هر چيز كه بر آن درون خوانده و دميده باشند گويند پشته شده و هر چه نخوانده باشند نايشته يعنى ناخوانده چه يشتن با تحتانى و شين قرشت و فوقانى به معنى خواندن باشد به زبان زند و پازند .

درون پرور -

كنايه از صاحب دل و صاحب مجاهده باشد و كسى را نيز گويند كه دل مردمان به دست آورد .

درونج -

به فتح اول و رابع و سكون جيم معرب درونك است و آن دوائى باشد به شكل عقرب و به سبب آن درونج عقربى خوانندش گرم و خشك است در دويم گزندگى جانوران را نافع است گويند اگر قدرى از آن در ميان خانه بياويزند از طاعون ايمن باشند و اگر سوراخ كنند و در ميان هر دوران زن حامله آويزند فرزند آن زن از آفتها محفوظ باشد .

دروند -

به فتح اول بر وزن فرزند نام پهلوانى است و نام داروئى هم هست و چنگك و قلاب را نيز گويند و به عربى معلاق خوانند و به ضم اول بدمذهب و نامقيد و فاسق را گويند به زبان زند و پازند .

درون‌دار -

كنايه از بداندرون و كينه‌ور و منافق باشد .

درونك -

بر وزن عروسك مصغر درون باشد و