تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
شوق و اشتياق باشد .

در خون شدن -

كنايه از قصد در كشتن و اراده به خون كردن باشد .

در داب -

بر وزن زردآب دستنبويه را گويند و آن ميوه‌اى باشد كوچك و مدور و خوشبوى شبيه به خربزه .

دردار -

بر وزن سردار نام درختى است كه پشه بار مىآورد و به عربى شجرة البق خوانند و بعضى گويند سفيددار همان است و معنى تركيبى آن در خانه و امر درد بيار و فاعل درد آورنده و دربان .

درد خوار -

به ضم اول با واو معدوله بر وزن بردبار مردم فقير و دون و فرومايه باشد و كنايه از زمين هم هست كه به عربى ارض گويند .

دردشت -

به كسر راى قرشت نام محله‌ايست در صفاهان .

دردمن -

با ميم بر وزن كفش كن مخفف دردمند است كه مردم افتاده و دردناك و خاكسار باشد .

دردمه -

بر وزن سردمه كواكب سياره را گويند كه زحل و مشترى و مريخ و آفتاب و زهره و عطارد و قمر باشد .

دردور -

به ضم اول و ثالث بر وزن پرزور گرداب مهلك و غرق كننده را گويند و گويند عربى است .

درده -

به ضم اول بر وزن مرده دردى شراب و آب و روغن و امثال آن باشد .

در ريختن -

به ضم اول كنايه از گريه كردن و سخن خوب و لطيف گفتن باشد .

درز -

بر وزن لرز شكاف جامه را گويند كه دوخته باشند و دختران كوچك سال را نيز گفته‌اند .

در زاده -

به فتح اول و دال ابجد تختهء باشد كه آسيابانان در پيش آب گذارند تا آب به طرف ديگر نرود و آن را در زادهء آسيا نيز گويند .

در زبان داشتن -

كنايه از آن است كه سخنان بد و نالايق در حق كسى گويند .

درز كردن -

كنايه از فاش گرديدن و آشكارا شدن باشد .

در زمان -

به فتح اول و ثانى بر وزن نمكدان رشته و ريسمان تافته را گويند كه در سوزن كشند .

درزن -

بر وزن ارزن به معنى سوزن باشد و كسى را نيز گويند كه حلقه بر در زند .

درزند -

بر وزن فرزند جاى بسيار خون ريزش را گويند اعم از جنگ گاه و مسلخ .

درزه -

بر وزن هرزه توده و پشتهء علف و خار و خاشاك باشد و به معنى درز هم هست كه چاك دوخته باشد و دختر را نيز گويند و به معنى اول با زاى فارسى هم آمده است كه درژه باشد .

درسار -

با سين بىنقطه بر وزن اغيار ديوارى باشد كه در پيش در قلعه و محوطه و خانه بكشند چنان كه در قلعه و خانه نمودار نباشد و پردهء را نيز گويند كه در پيش در خانه بياويزند و به معنى درگاه نيز آمده است .

درساره -

بر وزن گهواره به معنى درسار است كه ديوار پيش در قلعه و خانه و پرده باشد و معنى تركيبى آن نيز در پرده است چه ساره پرده را گويند .

درسپوز -

با باى فارسى بر وزن فروز امر از سپوختن باشد كه به عنف در اندرون كردن است يعنى در اندرون كن .

درست -

به ضم اول و ثانى و سكون ثالث و فوقانى نقيض شكسته و غلط باشد و به عربى صحيح خوانند و به معنى درهم و دينار و زرى باشد كه به اشرفى اشتهار دارد و به عربى طازجه خوانند و زر و سيم و طلا و نقره را نيز گويند و به معنى صحت و تندرستى هم هست .

درستان -

بر وزن نمكدان شاگردانه باشد و آن درمى چند است كه بعد از اجرت استاد به شاگرد دهند .

درستاران -

به فتح اول و ثانى بر وزن پرستاران به معنى درستان است كه شاگردانه باشد .

درسته -

به فتح اول و ثانى بر وزن نبسته به معنى عفو و رحمت و گذشتن از جرايم و بخشيدن گناه باشد .

درستى -

به ضم اول و فتح ثالث بر وزن الفتى نام دختر انوشيروان است كه در حبالهء بهرام بود و به كسر ثالث بر وزن مفلسى هم آمده است و به اين معنى با شين قرشت نيز گفته‌اند .

درس خوان -

با واو معدوله بر وزن سخت جان شاگرد را گويند و شخصى كه پيش كسى چيزى بخواند .