شوق و اشتياق باشد .
در خون شدن -
كنايه از قصد در كشتن و اراده به خون كردن باشد .
در داب -
بر وزن زردآب دستنبويه را گويند و آن ميوهاى باشد كوچك و مدور و خوشبوى شبيه به خربزه .
دردار -
بر وزن سردار نام درختى است كه پشه بار مىآورد و به عربى شجرة البق خوانند و بعضى گويند سفيددار همان است و معنى تركيبى آن در خانه و امر درد بيار و فاعل درد آورنده و دربان .
درد خوار -
به ضم اول با واو معدوله بر وزن بردبار مردم فقير و دون و فرومايه باشد و كنايه از زمين هم هست كه به عربى ارض گويند .
دردشت -
به كسر راى قرشت نام محلهايست در صفاهان .
دردمن -
با ميم بر وزن كفش كن مخفف دردمند است كه مردم افتاده و دردناك و خاكسار باشد .
دردمه -
بر وزن سردمه كواكب سياره را گويند كه زحل و مشترى و مريخ و آفتاب و زهره و عطارد و قمر باشد .
دردور -
به ضم اول و ثالث بر وزن پرزور گرداب مهلك و غرق كننده را گويند و گويند عربى است .
درده -
به ضم اول بر وزن مرده دردى شراب و آب و روغن و امثال آن باشد .
در ريختن -
به ضم اول كنايه از گريه كردن و سخن خوب و لطيف گفتن باشد .
درز -
بر وزن لرز شكاف جامه را گويند كه دوخته باشند و دختران كوچك سال را نيز گفتهاند .
در زاده -
به فتح اول و دال ابجد تختهء باشد كه آسيابانان در پيش آب گذارند تا آب به طرف ديگر نرود و آن را در زادهء آسيا نيز گويند .
در زبان داشتن -
كنايه از آن است كه سخنان بد و نالايق در حق كسى گويند .
درز كردن -
كنايه از فاش گرديدن و آشكارا شدن باشد .
در زمان -
به فتح اول و ثانى بر وزن نمكدان رشته و ريسمان تافته را گويند كه در سوزن كشند .
درزن -
بر وزن ارزن به معنى سوزن باشد و كسى را نيز گويند كه حلقه بر در زند .
درزند -
بر وزن فرزند جاى بسيار خون ريزش را گويند اعم از جنگ گاه و مسلخ .
درزه -
بر وزن هرزه توده و پشتهء علف و خار و خاشاك باشد و به معنى درز هم هست كه چاك دوخته باشد و دختر را نيز گويند و به معنى اول با زاى فارسى هم آمده است كه درژه باشد .
درسار -
با سين بىنقطه بر وزن اغيار ديوارى باشد كه در پيش در قلعه و محوطه و خانه بكشند چنان كه در قلعه و خانه نمودار نباشد و پردهء را نيز گويند كه در پيش در خانه بياويزند و به معنى درگاه نيز آمده است .
درساره -
بر وزن گهواره به معنى درسار است كه ديوار پيش در قلعه و خانه و پرده باشد و معنى تركيبى آن نيز در پرده است چه ساره پرده را گويند .
درسپوز -
با باى فارسى بر وزن فروز امر از سپوختن باشد كه به عنف در اندرون كردن است يعنى در اندرون كن .
درست -
به ضم اول و ثانى و سكون ثالث و فوقانى نقيض شكسته و غلط باشد و به عربى صحيح خوانند و به معنى درهم و دينار و زرى باشد كه به اشرفى اشتهار دارد و به عربى طازجه خوانند و زر و سيم و طلا و نقره را نيز گويند و به معنى صحت و تندرستى هم هست .
درستان -
بر وزن نمكدان شاگردانه باشد و آن درمى چند است كه بعد از اجرت استاد به شاگرد دهند .
درستاران -
به فتح اول و ثانى بر وزن پرستاران به معنى درستان است كه شاگردانه باشد .
درسته -
به فتح اول و ثانى بر وزن نبسته به معنى عفو و رحمت و گذشتن از جرايم و بخشيدن گناه باشد .
درستى -
به ضم اول و فتح ثالث بر وزن الفتى نام دختر انوشيروان است كه در حبالهء بهرام بود و به كسر ثالث بر وزن مفلسى هم آمده است و به اين معنى با شين قرشت نيز گفتهاند .
درس خوان -
با واو معدوله بر وزن سخت جان شاگرد را گويند و شخصى كه پيش كسى چيزى بخواند .