است .
در انگشت آوردن -
كنايه از حساب كردن باشد .
دراى -
بر وزن سراى زنگ و جرس را گويند و به معنى گفتگو باشد و ماضى گفتن است يعنى گفت و امر بر گفتن هم هست يعنى بگو و امر بر در آمدن باشد يعنى به درون آى و سركننده سخن و سخن سر كردن را نيز گويند و به معنى پتك آهنگران هم گفتهاند كه به عربى مطرقه خوانند .
درآيد -
بر وزن سرايد يعنى بگويد و آواز دهد .
درايش -
به فتح اول بر وزن نمايش به معنى تأثير و اثر كردن باشد .
دراينده -
بر وزن و معنى سراينده است كه گوينده و آواز كننده باشد .
دراييدن -
بر وزن سرائيدن به معنى گفتن و آواز كردن باشد .
در آئينه نقش پرى ديدن -
كنايه از ديدن شراب است در پيالهء بلورى و مشاهدهء جمال ساقى باشد در جام شراب .
دربا -
به فتح اول و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده دروايست و ضرورى و ما يحتاج را گويند .
دربار كمان رفتن -
كنايه از در آمدن باشد به خانه كمان يعنى كمان كشيدن .
در بافى شدن -
كنايه از چيزى نماندن و تمام گرديدن و آخر شدن و وجود نداشتن باشد .
درج گهر گشودن -
كنايه از سخن خوب نقل كردن باشد .
در جوال شدن -
كنايه از فريب و دغا خوردن باشد .
در جوال كردن -
كنايه از دغا و فريب دادن باشد .
درخت سنبه -
به ضم سين بىنقطه و سكون نون و فتح باى ابجد پرندهايست سبز رنگ كه با منقار درخت را سوراخ كند و نوعى از زنبور سياه هم هست كه چوب را سوراخ مىكند .
درختك دانا -
به كسر كاف نام درختى است كه به هر جانب كه آفتاب بگردد برگهاى آن رو به جانب آفتاب كنند و بعضى گويند درخت وقواق همان است .
درختنه سنبه -
به فتح نون به معنى درخت سنبه است كه پرندهاى باشد كه درخت را با منقار سوراخ مىكند و درختينه سنبه هم آمده است كه بعد از فوقانى تحتانى باشد .
در خر كمان كشيدن -
كنايه از گرفتارى و محنت و مشقتى باشد كه نجات از آن دشوار بود .
درخش -
به ضم اول و ثانى و سكون خا و شين نقطهدار به معنى برق باشد و فروغ و روشنى هر چيز را نيز گويند و به معنى تابنده و درخشان هم هست و نام آتشكدهايست در شهر ارمنيه و بانى آن آتشكده راس مجوسى بوده و آن را رأس البغل گويند و درهم بغلى منسوب به او است و گويند شهر ارمنيه و شيراز را نيز او بنا كرده است و نام دهى است از ولايت قاين و قهستان و در آنجا گليم را خوب مىبافند و به معنى اول كه برق باشد به فتح اول و ثانى هم هست و به فتح اول و ضم ثالث به معنى در خور و لايق و سزاوار باشد و به معنى ثانى كه فروغ و روشنى باشد به ضم اول و فتح ثانى هم هست و به فتح اول و ضم ثالث كه به معنى درخور و لايق و سزاوار باشد به معنى شوق و اشتياق هم گفتهاند .
درخشان -
به ضم اول بر وزن سخندان به معنى تابان و روشنى دهنده باشد .
درخشيدن -
به معنى تابيدن و پرتو افكندن باشد .
در خط شدن -
كنايه از متغير شدن و آزرده گرديدن باشد و بيهوش و بىقرار گشتن را نيز گويند .
در خف -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و فا زنبور سياه را گويند .
در خواه -
با واو معدوله بر وزن درگاه به معنى التماس و درخواست باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى التماس كن و گدا و گدائى كننده را نيز گويند .
در خود گريختن -
كنايه از گردآورى خود كردن باشد .
در خور -
به فتح ثالث و سكون واو معدوله به معنى لايق و سزاوار و در وسع و در خورشيد و در طعام باشد .
در خورد -
با واو معدوله بر وزن شبگرد به معنى در خور است كه لايق و سزاوار باشد .
در خوش -
با واو معدوله بر وزن سركش به معنى