تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣

بيان ششم در دال بىنقطه با راى بىنقطه مشتمل بر يك‌صد و نود و پنج لغت و كنايت

در -

به فتح اول و سكون ثانى در خانه و سراى و امثال آن باشد و به عربى باب گويند و دره و كوه را نيز گفته‌اند و به معنى كرت و مرتبه هم هست و بابى كه در كتابها مىنويسند چنان كه كتابى در احكام دين زردشت هست مشتمل بر صد باب و آن را صد در نام نهاده‌اند و نوع و جنس را نيز گويند و به معنى دريدن و پاره پاره كردن باشد و امر بر پاره كردن هم هست يعنى بدر و فاعل دريدن را هم مىگويند وقتى كه مركب شود همچو پرده در و نوعى از مرغ صحرائى را گويند و آن را سحرور خوانند با سين و حا و راى بىنقطه بر وزن فغفور و پشته را نيز گويند كه به عربى بق خوانند و به معنى درون باشد كه نقيض بيرون است چنان كه گويند در خانه رفت يعنى به درون خانه رفت و نام ميوه و ثمر درختى است كه آن را توت سه گل گويند و به عربى ثمرة العليق خوانند و برگ و ثمر آن را با هم بجوشانند و بدان ريش رنگ كنند و به ضم اول در عربى به معنى گوهر باشد .

درا -

بر وزن سرا به معنى دراى است كه زنگ و جرس باشد و امر به داخل شدن هم هست .

در آب فرو شدن -

كنايه از نابود شدن و معدوم گرديدن باشد .

دزادوزا -

با ثانى مشدد و دال ابجد به واو رسيده و زاى هوز به الف كشيده كسى را گويند كه صاحب تجربه و دانا و عاقل باشد كه اگر احيانا كارى ناصواب از او سر زند اصلاح آن را به دانستگى تواند كرد و كسى را نيز گويند كه جنگ و صلح و نيكى و بدى را با هم كند و آن را به عربى مزيل خوانند .

در اره -

بر وزن هزاره ديوث و قلتبان را گويند و در عربى دوكى باشد كه بدان پشم ريسند .

دراز -

بر وزن نماز نقيض كوتاه باشد .

دراز خوان -

بر وزن سوادخان پيش‌انداز و دستار خوان را گويند .

دراز دستى كردن -

كنايه از غارت كردن و ستم و جور نمودن باشد .

درازدم -

به ضم دال دويم و سكون ميم سگ را گويند و به تازى كلب خوانند و ميمون و عقرب را نيز گفته‌اند .

دراز دنبال -

به ضم دال دويم و سكون نون و باى ابجد به الف كشيده به لام‌زده گاو و گاوميش را گويند .

دراز شمشير -

كنايه از تيغ‌زن چست و چالاك باشد .

دراز كار -

كنايه از شخصى است كه مرتكب كارهائى شود كه زياده بر حالت و مرتبه او باشد و متكلم به سخنان لاف و گزاف گردد .

درازنا -

با نون بر وزن هزار پا محل درازى را گويند .

دراز نفس -

كنايه از پرگوى و پر حرف باشد .

در آستين كردن -

كنايه از تصرف كردن و ملك خود دانستن باشد .

دراسج -

به فتح اول و سين بىنقطه بر وزن ايارج نوعى از لبلاب است و آن رستنى باشد كه بر درخت پيچد .

در افتادن -

كنايه از خصومت و جنگ و نزاع كردن باشد .

درافس -

با سين بىنقطه بر وزن حوادث به لغت اهل شام شفتالو باشد و آن ميوه‌ايست معروف كه به عربى خوخ گويند .

در افق -

با فا بر وزن خلايق به معنى درافس است كه شفتالو باشد به لغت اهل شام .

دراقيطس -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و قاف به تحتانى رسيده و ضم طا و سكون سين بىنقطه به يونانى بيخ فيلگوش باشد و آن گلى است از جنس سوسن و آن را به عربى اصل اللوف خوانند .

درانك -

بر وزن تبارك نام دريائى است كه آن را به يونانى غالاغاطيتون خوانند و گويند مقام فرشتگان