بيان چهارم در دال بىنقطه با خاى نقطهدار مشتمل بر هفده لغت و كنايت
دخ -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى خوب و نيكو باشد و فوج صف را نيز گويند و سره و خلاصه هر چيز هم هست و به ضم اول به معنى دخت است كه مخفف دختر باشد و گياهى را نيز گويند كه در ميان آب رويد و از آن حصير بافند و آن را در خراسان لوخ گويند و بدان خربزه آونك كنند و به معنى نى بوريا هم آمده است و تير آسمانى را نيز گويند كه تير شهاب باشد .
دخت -
به ضم اول و سكون ثانى و تاى قرشت مخفف دختر است .
دختر آفتاب -
كنايه از شراب لعلى باشد .
دختر خم -
به معنى دختر آفتاب است كه شراب انگورى باشد .
دختر رز -
به معنى دختر خم است كه كنايه از شراب لعلى باشد و به معنى انگور و دانهء انگور هم آمده است كه به عربى عنب خوانند .
دختر روزگار -
كنايه از حوادث روزگار است .
دختره -
بر وزن بتكده بكارت و دخترگى و دوشيزگى باشد و مهرى را نيز گويند كه بر كيسه نهند .
دخترى -
بر وزن گلپرى به معنى دختره باشد كه دوشيزگى و بكارت است .
دختن -
بر وزن خفتن مخفف دوختن باشد و به معنى اندوختن و جمع كردن هم هست و دوشيدن را نيز گويند .
دختندر -
بر وزن سوزنگر دختر شوهر باشد از زنى ديگر و دختر زن از شوهر ديگر .
دخته -
بر وزن گفته مخفف دوخته است كه خياطت كرده شده باشد و به معنى دوشيده هم آمده است .
دخدار -
به فتح اول و دال بىنقطه بر وزن دستار چادر سياه و سفيدى را گويند كه بر روى تخت پوشند و بعضى گويند معرب تختدار است كه جامهء خواب باشد .
دخش -
به فتح اول بر وزن رخش ابتدا و آغاز كار و معامله با كسى باشد و تيره و تاريك را نيز گفتهاند .
دخم -
بر وزن زخم سردابهاى كه مرده را در آن نهند .
دخمه -
بر وزن زخمه به معنى دخم است كه سردابه مردگان باشد و صندوق موتى را گويند عموما و گورخانهء گبران را خصوصا و آن چيز را نيز گويند كه شتر به وقت مستى از دهان بيرون مىآورد و آن را به عربى شقشقه خوانند .
دخمهء زندانيان -
كنايه از آسمان است .
دخمهء فيروزه -
به معنى دخمه زندانيان است كه آسمان باشد .
بيان پنجم در دال بىنقطه با دال بىنقطه مشتمل بر دو لغت
دد -
به فتح اول و سكون ثانى سبع را گويند كه جانوران درنده باشد همچو شير و پلنگ و گرگ و مانند آن و بيابان پر از شكار را نيز گويند .
دده -
به فتح اول و ثانى به معنى دد است كه جانوران درنده باشد و قلندر را نيز گويند و در تركى كنيزك را نيز گويند كه فرزندان كلان مىكند .