تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
دانه دانه هم آمده است و زمينى را نيز گويند كه د ر آن تخم كاشته باشند و زمينى كه در آن شاخهاى درخت فرو برند تا سبز شود و از آنجا به جاى ديگر نقل نمايند .

دانه‌زن -

با زاى هوز بر وزن آمدن نوعى از ساحران و جادوگران باشند در هندوستان كه دانهء ارزن و جو را به زعفران زرد كنند و افسونى بر آن خوانند و بر كسى كه خواهند بزنند تا مقصودى كه دارند بر آيد .

دانه‌گانه -

با كاف فارسى بر وزن دانه دانه اسباب و كالا و متاع دنيوى باشد .

دانه كردن -

كنايه از پراكنده و پريشان ساختن باشد .

داو -

بر وزن گاو به معنى نوبت بازى شطرنج و نرد و غيره باشد و زياده كردن خصل قمار نيز هست و آن از هفده زياده نمىباشد چه ازدياد آن به جز طاق نيست و مراتب اعداد منحصر است تا به نه پس داو اول يكى است و دويم سه و سيم پنج و همچنين هفت و نه و يازده تا هفده كه مرتبهء نهم اعداد است مىرود تا تمام مىشود و دعوى كارى را نيز گفته‌اند و به معنى فحش و دشنام هم آمده است و هر چينه و هر مرتبه و رده باشد كه از ديوار گلى بر بالاى هم گذارند و آن را داى هم گويند .

داور -

بر وزن خاور نام خداى عز و جل است و پادشاه عادل و پرستش كننده را نيز گويند يعنى شخصى كه ميان نيك و بد حكم باشد و فصل كند و به عربى حاكم گويندش و در اصل دادور بر وزن دادگر بوده به مرور ايام تخفيف داده‌اند داور شده و به معنى دوا و درمان هم به نظر آمده است .

داور دان -

با دال ابجد بر وزن نافرمان نام دهى است كه در طرف غربى و يك فرسخى واسط واقع است و معنى تركيبى آن خدادان و حاكم‌شناس باشد .

داورى -

بر وزن لاغرى جنگ و خصومت باشد و به معنى تظلم و غصه و شكايت پيش كسى بردن و محاكمه نمودن و يكسو كردن ميان نيك و بد هم آمده است .

داو نيافتن -

كنايه از نانشستن نقشى به مراد باشد .

داه -

بر وزن ماه كنيزك و پرستار باشد و بد دل و ناكس را هم گفته‌اند و عدد ده را نيز گويند كه به عربى عشره خوانند .

داها -

بر وزن پاها به معنى دره و غار كوه باشد .

داهل -

به ضم ثالث بر وزن كاكل علامتى باشد كه در زراعت و فاليز و امثال آن نصب كنند به جهت دفع جانوران زيانكار تا از آن برمند و داخل زراعت نشوند و به اين معنى به كسر ثالث هم آمده است و علامتى را نيز گويند كه صيادان در صحرا نزديك به دام نصب كنند تا جانوران از آن رم كرده به جانب دام آيند .

داهم -

بر وزن كاظم تاج پادشاهان را گويند و آن را ديهيم نيز خوانند و تخت شاهى و چتر پادشاهى را هم گفته‌اند .

داهول -

بر وزن شاقول به معنى دهل است و آن علامتى باشد كه دهقانان به جهت دفع جانوران زيانكار در ميان زراعت نصب كنند و صيادان بر كنار دام سازند و به معنى تاج مرصع هم به نظر آمده است .

داهيم -

به كسر ثالث و سكون تحتانى و ميم به معنى ديهيم است كه تاج مرصع باشد .

داى -

بر وزن لاى هر چينه و رده و مرتبه را گويند از ديوار گلى .

دايهء شوهر پسر -

كنايه از كره زمين است و به عربى ارض خوانند .

بيان دوم در دال بىنقطه با باى ابجد مشتمل بر بيست و دو لغت و كنايت

دب -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى نگاهداشتن باشد و به هندى جهانيدن اسب را گويند و با باى فارسى دايره را نامند و به عربى دف خوانند و دف معرب آن است و به ضم اول در عربى خرس را گويند اگر قدرى از خون خرس به كسى كه نو ديوانه شده باشد بدهند عاقل شود .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 370 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )