تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩

دامن‌گير -

كنايه از مصاحب است و كنايه از مدعى و باعث و سكون و مانع شدن هم هست .

دامنى -

بر وزن دادنى سرانداز و مقنعهء زنان را گويند .

دامود -

بر وزن نابود به معنى عفو و بخشيدن گناهى است كه به سهو از كسى صادر شده باشد .

دام‌وز -

به فتح واو و سكون زاى نقطه‌دار سله و سبدى باشد بزرگ كه دو چوب بر دو طرف آن بندند و بدان سركين و امثال آن كشند .

داموغ -

بر وزن آروغ فرياد و فغان و ناله و زارى باشد .

دامى -

بر وزن جامى صياد را گويند .

داميار -

بر وزن كامكار دامى است كه صياد باشد .

داميدن -

بر وزن ماليدن بر بالا رفتن و برابر چيزى شدن و از بيخ و بن بر كندن و تخم افشاندن و بردن باد خاك را .

داميده -

بر وزن ناديده بر بالاى چيزى شده و از بيخ و بن بركنده و افشانده شده باشد .

دان -

بر وزن نان مطلق دانه را گويند و مخفف دانه است و امر بر دانستن هم هست يعنى بدان و چون در آخر كلمه آيد معنى ظرفيت بخشد همچو قلمدان و كيفدان و قهوه‌دان و مانند آن .

داناى طوس -

اشاره به فردوسى و خواجه نصير است .

دانج ابروج -

به فتح ثالث و همزه و واو و ضم راى قرشت و سكون جيم اول و باى ابجد و جيم آخر حبى است كه آن را به شيرازى انجكك خوانند و از كوه كيلويه كه از ولايت فارس آورند .

دانج و بر -

به فتح ثالث و واو و باى ابجد دانهء و بر است كه حب الراس باشد و آن تخمى است زردرنگ و طعم آن تلخ مىباشد و از كوهستان فارس و كردستان مىآورند .

دانجه -

به سكون ثالث و فتح جيم غله‌ايست كه به عربى عدس گويند .

داند -

به فتح ثالث و سكون دال ابجد به معنى تواند باشد .

دانژه -

با زاى فارسى بر وزن و معنى دانجه است كه عدس باشد .

دانش -

بر وزن بالش به معنى علم و فضل و دانستن چيزى باشد .

دانش‌پژوه -

به كسر باى فارسى و زاى فارسى به واو كشيده و به ها زده به معنى علم و فضل جوينده و طالب علم باشد چه پژوه جوينده و تفحص كننده را گويند .

دانشگر -

با كاف فارسى بر وزن دانشور دانشمند و دانا و بسياردان و عالم و فاضل باشد .

دانشور -

با واو بر وزن دانشگر صاحب و خداوند و دارندهء دانش باشد چه ور به معنى صاحب و خداوند و دارنده است .

دانشومند -

به فتح ميم و سكون نون و دال ابجد به معنى دانشمند و حكيم و بسياردان باشد .

دانشى -

به كسر ثالث و رابع و سكون تحتانى به معنى دانشگر است كه دانشمند و دانا باشد .

دانك -

به فتح ثالث و سكون كاف مطلق دانه را گويند اعم از گندم و جو و ماش و عدس و غيره و به ضم ثالث آن باشد كه به وقت دندان بر آوردن اطفال اقسام دانها از جنس گندم و جو و ماش و عدس و امثال آنها را با كله و پاچهء گوسفند پزند و به خانه‌هاى دوستان و خويشان و مصاحبان فرستند و در ملك دكن مهتر چاروا دار را گويند .

دانگانه -

با كاف فارسى بر وزن بازخانه آن باشد كه جمعى چون خواهند به سير و گشت روند هر يك زرى بدهند تا از آن سرانجام خوردنى و ما يحتاج آن سير كنند و به فتح ثالث اسباب و مطاع و كالا باشد .

دانگو -

با كاف فارسى بر وزن سانجو نوعى از غله باشد و آش هفت‌دانه را نيز گويند و آن آشى است مركب از نخود و باقلا و عدس و امثال آن .

دانم -

به فتح ثالث و سكون ميم به معنى توانم باشد .

دانوش -

بر وزن آغوش نام شخصى است كه عذرا را بفروخت و عذرا كنيزكى بود معشوقه وامق و قصه ايشان مشهور است و آن را دوانوش هم مىگويند كه حرف ثانى واو باشد بر وزن قباپوش و دنواش نيز گفته‌اند كه حرف ثانى نون باشد بر وزن اوباش و ديانوش نيز به نظر آمده است كه حرف ثانى ياى حطى باشد .

دانه چيدن -

به معنى برچيدن دانه است از زمين و كنايه از سجده كردن و كديه و گدائى نمودن هم هست .

دانه‌دان -

بر وزن خاندان ظرفى و جائى باشد كه غله و دانه در آن كنند و به معنى پريشان و پراكنده و