تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨

داغ سر -

با سين بىنقطه بر وزن كاشغر كسى را گويند كه آدم سر باشد يعنى پيش سر او تا فرق موى نداشته باشد و او را به عربى اصلع خوانند و پرنده‌ايست از جنس گنجشك و در سر او چند پر زرد مىباشد و همچو بلبل و جل و سيره خوش‌آواز بود و گنجشك نر را نيز گفته‌اند و مادهء آن را ماوغيش خوانند .

داغ شدن -

به غايت آزرده شدن باشد و كنايه از عيب‌دار گرديدن و شهرت يافتن و كهنه و مستعمل بودن هم هست .

داغ كازران -

نشانى باشد كه بر كنار پارچه كنند تا در شستن بدل نشود و داغى كه به هيچ چيز نرود .

داغول -

با واو مجهول بر وزن شاغول عيار و مكار و حرامزاده را گويند .

داغولى -

به معنى حرامزادگى و عيارى باشد و نام جاسوس نصر صيار هم هست .

داغينه -

بر وزن پارينه كهنه و مستعمل را گويند .

دال -

بر وزن بال پرنده‌ايست كه پر او را بر تير نصب كنند و به عربى عقاب گويند و حرفى است از حروف تهجى .

دالان -

بر وزن پالان دهليز خانه و كوچه سرپوشيده را گويند .

دالانه -

بر وزن جانانه به معنى دالان است كه دهليز در خانه و كوچهء سرپوشيده باشد .

دالبزه -

به ضم باى ابجد و فتح زاى پوز مرغى است كوچك و جهنده كه عرب صعوه گويندش و بعضى گويند نوعى از وطواط است و به عربى وضع خوانند .

دال بوز -

با باى ابجد و دال پوز با باى فارسى بر وزن خام سوز نوعى از وطواط است و فراشتروك را نيز گويند .

دال‌بوزه -

و دال‌پوزه با زيادتى ها به معنى دال‌بوز است كه نوعى از وطواط و فراشتروك باشد و در هر دو لغت به جاى باى ابجد ياى حطى هم به نظر آمده است .

دال‌خال -

با خاى نقطه‌دار بر وزن پارسال نهال و درخت نو نشانده و پيوند نكرده را گويند .

دال‌من -

به فتح ميم بر وزن خاركن مرغى است كه آن را به عربى عقاب گويند .

دال مينوفر -

با نون بر وزن باغ نيلوفر نام نسكى است از جملهء بيست و يك نسك كتاب زند يعنى قسمى از جملهء بيست و يك قسم كتاب زند .

دام -

بر وزن رام نقيض دد باشد كه آن وحشى غير درنده است عموما و آهو و غزال و نخجير را گويند خصوصا و حشرات الارض و پرنده را هم مىگويند و هر چيز كه جانوران در آن به فريب گرفتار شوند و نزد محققين به معنى زخارف دنيوى و آنچه باعث بازماندگى از مبدأ باشد .

دامغول -

با غين نقطه‌دار و واو مجهول بر وزن زاغنول دانها و گرهها باشد مانند گردكان كه از اعضا و گلوى مردم برمىآيد و درد نمىكند و آن را سلعه مىگويند و غول بيابانى را نيز گفته‌اند و او نوعى از جن است .

دامك -

به فتح ثالث بر وزن كالك جانوران وحشى كوچك را گويند همچو خرگوش و روباه و امثال آن و مقنعه و سرانداز زنان را هم گفته‌اند .

دامگاه ديو -

كنايه از دنيا و عالم سفلى است .

دامگاه ستور -

به معنى دامگاه ديو است كه عالم سفلى است .

دامگاه گرگ -

به معنى دامگاه ستور است كه جهان فانى و عالم سفلى باشد .

دام گشتن -

كنايه از بازى دادن و دام گستردن و خلاصى از دام باشد .

دامن باغى گرفتن -

كنايه از خلوت گزيدن و گوشه‌نشينى باشد .

دامن به دندان كردن -

كنايه از فروتنى كردن و عجز نمودن باشد و كنايه از گريختن هم هست .

دامن به دندان گرفتن -

به معنى دامن به دندان كردن است كه كنايه از عجز و فروتنى و گريختن باشد .

دامن بر افشاندن -

كنايه از سفر كردن و كوچ نمودن و ترك دادن و اعراض كردن باشد .

دامن خشك -

كنايه از دامن خالى باشد و عدم صلاح تقوى را نيز گويند .

دامن خورشيد -

كنايه از آسمان چهارم و روشنى خورشيد باشد .

دامن در پاى افتادن -

كنايه از اضطراب باشد و از روى اضطراب گريختن را نيز گويند .

دامن در كشيدن -

و دامن كشيدن كنايه از اعراض و اجتناب نمودن باشد از چيزى و ترك صحبت كردن .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 368 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )