داغ سر -
با سين بىنقطه بر وزن كاشغر كسى را گويند كه آدم سر باشد يعنى پيش سر او تا فرق موى نداشته باشد و او را به عربى اصلع خوانند و پرندهايست از جنس گنجشك و در سر او چند پر زرد مىباشد و همچو بلبل و جل و سيره خوشآواز بود و گنجشك نر را نيز گفتهاند و مادهء آن را ماوغيش خوانند .
داغ شدن -
به غايت آزرده شدن باشد و كنايه از عيبدار گرديدن و شهرت يافتن و كهنه و مستعمل بودن هم هست .
داغ كازران -
نشانى باشد كه بر كنار پارچه كنند تا در شستن بدل نشود و داغى كه به هيچ چيز نرود .
داغول -
با واو مجهول بر وزن شاغول عيار و مكار و حرامزاده را گويند .
داغولى -
به معنى حرامزادگى و عيارى باشد و نام جاسوس نصر صيار هم هست .
داغينه -
بر وزن پارينه كهنه و مستعمل را گويند .
دال -
بر وزن بال پرندهايست كه پر او را بر تير نصب كنند و به عربى عقاب گويند و حرفى است از حروف تهجى .
دالان -
بر وزن پالان دهليز خانه و كوچه سرپوشيده را گويند .
دالانه -
بر وزن جانانه به معنى دالان است كه دهليز در خانه و كوچهء سرپوشيده باشد .
دالبزه -
به ضم باى ابجد و فتح زاى پوز مرغى است كوچك و جهنده كه عرب صعوه گويندش و بعضى گويند نوعى از وطواط است و به عربى وضع خوانند .
دال بوز -
با باى ابجد و دال پوز با باى فارسى بر وزن خام سوز نوعى از وطواط است و فراشتروك را نيز گويند .
دالبوزه -
و دالپوزه با زيادتى ها به معنى دالبوز است كه نوعى از وطواط و فراشتروك باشد و در هر دو لغت به جاى باى ابجد ياى حطى هم به نظر آمده است .
دالخال -
با خاى نقطهدار بر وزن پارسال نهال و درخت نو نشانده و پيوند نكرده را گويند .
دالمن -
به فتح ميم بر وزن خاركن مرغى است كه آن را به عربى عقاب گويند .
دال مينوفر -
با نون بر وزن باغ نيلوفر نام نسكى است از جملهء بيست و يك نسك كتاب زند يعنى قسمى از جملهء بيست و يك قسم كتاب زند .
دام -
بر وزن رام نقيض دد باشد كه آن وحشى غير درنده است عموما و آهو و غزال و نخجير را گويند خصوصا و حشرات الارض و پرنده را هم مىگويند و هر چيز كه جانوران در آن به فريب گرفتار شوند و نزد محققين به معنى زخارف دنيوى و آنچه باعث بازماندگى از مبدأ باشد .
دامغول -
با غين نقطهدار و واو مجهول بر وزن زاغنول دانها و گرهها باشد مانند گردكان كه از اعضا و گلوى مردم برمىآيد و درد نمىكند و آن را سلعه مىگويند و غول بيابانى را نيز گفتهاند و او نوعى از جن است .
دامك -
به فتح ثالث بر وزن كالك جانوران وحشى كوچك را گويند همچو خرگوش و روباه و امثال آن و مقنعه و سرانداز زنان را هم گفتهاند .
دامگاه ديو -
كنايه از دنيا و عالم سفلى است .
دامگاه ستور -
به معنى دامگاه ديو است كه عالم سفلى است .
دامگاه گرگ -
به معنى دامگاه ستور است كه جهان فانى و عالم سفلى باشد .
دام گشتن -
كنايه از بازى دادن و دام گستردن و خلاصى از دام باشد .
دامن باغى گرفتن -
كنايه از خلوت گزيدن و گوشهنشينى باشد .
دامن به دندان كردن -
كنايه از فروتنى كردن و عجز نمودن باشد و كنايه از گريختن هم هست .
دامن به دندان گرفتن -
به معنى دامن به دندان كردن است كه كنايه از عجز و فروتنى و گريختن باشد .
دامن بر افشاندن -
كنايه از سفر كردن و كوچ نمودن و ترك دادن و اعراض كردن باشد .
دامن خشك -
كنايه از دامن خالى باشد و عدم صلاح تقوى را نيز گويند .
دامن خورشيد -
كنايه از آسمان چهارم و روشنى خورشيد باشد .
دامن در پاى افتادن -
كنايه از اضطراب باشد و از روى اضطراب گريختن را نيز گويند .
دامن در كشيدن -
و دامن كشيدن كنايه از اعراض و اجتناب نمودن باشد از چيزى و ترك صحبت كردن .