تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧

دار نى -

به كسر ثالث و نون به تحتانى كشيده نام موضعى است در هندوستان مشتمل بر بتخانه بسيار .

دارو برد -

با دال ابجد در آخر بر وزن ساز و برگ به معنى طاق و ترنب و گير و دار و كرّ و فرّ و تبختر باشد .

داره -

بر وزن چاره وظيفه و راتب را گويند و مخفف دايره است و هالهء ماه را نيز گفته‌اند .

دازه -

با زاى نقطه‌دار بر وزن تازه آن است كه دو چوب بلند را بر زمين فروبرند به اندك فاصله و چوب ديگر به عرض بر بالاى آن دو چوب بندند تا كبوتران و ديگر پرندگان بر آن نشينند و ترجمهء لفظ هم هست .

داس -

بر وزن طاس افزارى است كه بدان غله دور كنند و به عربى منجل خوانند و خسهاى سر تيز را نيز گويند كه بر سر دانه‌هاى گندم و جوى است كه در خوشه مىباشد و نوعى از دام است كه آن را پادام گويند و دام تحجير هم هست و گياهى است دوائى كه آن را به عربى سداب خوانند و دهره را نيز گفته‌اند و آن سلاحى است مانند داس و دسته‌درازى هم دارد و حربهء مردم گيلان است و استخوان ماهى را نيز گويند .

داسار -

بر وزن پاكار دلال را گويند و به عربى سمسار خوانند .

داستار -

با تاى فرشت بر وزن پاسدار به معنى داسار است كه دلال و سمسار باشد و به عربى بياع گويند .

داستان -

بر وزن پاسبان شهرت و مثل باشد و حكايت و افسانه را نيز گويند .

داستخاله -

با خاى نقطه‌دار به الف كشيده و فتح لام داس كوچكى باشد كه بدان سبزى و تره درو كنند و درخت تاك و امثال آن را نيز بدان بپيرايند و عصاى سركج را نيز گفته‌اند و به معنى معشوقه هم به نظر آمده است .

داستغاله -

با غين نقطه‌دار بر وزن و معنى داستخاله است كه داس كوچك و عصاى سركج و معشوقه باشد .

داستكاله -

با كاف بر وزن و معنى داستخاله است كه مذكور شد .

داسخاله -

با خاى نقطه‌دار بر وزن پارساله به معنى داستكاله است كه داس كوچك باغبانان باشد و عصاى سركج را نيز گفته‌اند .

داس زرين -

كنايه از ماه نو است و به عربى هلال گويند .

داسغاله -

با غين نقطه‌دار بر وزن و معنى داسخاله است كه داس كوچك و عصاى سركج باشد .

داسكاله -

با كاف بر وزن و معنى داسغاله است و گفته شد .

داس و دلوس -

به ضم ثالث و فتح دال ابجد و لام به واو رسيده و به سين بىنقطه‌زده اين كلمه از اتباع است همچو تار و مار و ترت و مرت به معنى ضايع و ابتر و دور افكندنى باشد مانند خار و خس و خاش و خماش و امثال آن و به معنى سفيه و سفله و دون هم هست .

داسه -

بر وزن كاسه خسهاى سرتيزى كه بر سر دانه‌هاى گندم و جو بود كه در خوشه است و داسى را نيز گويند كه غله بدان درو كنند .

داش -

بر وزن فاش كوره‌اى كه خشت و خم و كاسه و كوزه و امثال آن در آن بپزند و به معنى گلستان هم گفته‌اند .

داشاب -

بر وزن داراب به معنى داد و دهش و چيزى به مردم دادن باشد .

داشاد -

بر وزن آزاد به معنى نشاط و عطا و بخشش و انعام باشد و به معنى اجر و تلافى هم آمده است و خوشبوئى فروش و عطار را نيز گويند .

داشته -

بر وزن چاشته كهنه و فرسوده و ضايع شده را گويند .

داشخار -

با خاى نقطه‌دار بر وزن آشكار چرك آهن باشد كه ريم آهن گويندش و به عربى حبث الحديد خوانند .

داش خال -

بر وزن آش مال به معنى داشخار است كه ريم آهن باشد .

داشن -

بر وزن دامن عطا و بخشش و انعام باشد و اجر و مكافات نيكى را هم گويند و در زند مرقوم است كه داشتن نقد و جنسى را گويند كه پارسيان در عيد و جشنها به رسم نذر يا صدقه به فقرا و مساكين بدهند .

داغ -

بر وزن باغ معروف است و به معنى نشان هم آمده است و معنى كه شاعر چند جا ببندد و نام شاعر كه در غزل و قصيده مذكور شود .

داغ بلندان -

كنايه از نشانى باشد كه به سبب سجده كردن بسيار در پريشانى مردم به هم مىرسد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 367 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )