صفهء در خانه را نيز گويند و به اين معنى به جاى راى بىنقطه دويم زاى نقطهدار هم آمده است و نام داروئى هم هست .
داراى -
بر وزن ياراى به معنى پروردگار است جل و جلاله و كنايه از پادشاه نيز هست و پرورنده را هم گفتهاند كه آن را رب النوع خوانند .
داراى گونه -
با كاف فارسى به واو كشيده و فتح نون لفظى است كه آن را به عربى رب النوع خوانند .
داربا -
با باى ابجد به الف كشيده ما يحتاج و ضرورى و در بايست را گويند .
دارباز -
بر وزن كارساز شخصى را گويند كه چوب بلندى را در زمين محكم سازد و بر اطراف آن ريسمانها بندند و بر بالاى آن چوب رود و بازيهاى عجيب و غريب كند .
داربام -
بر وزن شادكام شاهتير را گويند و آن چوب بزرگى باشد كه بدان بام خانه پوشند .
داربر -
به ضم باى ابجد و سكون راى قرشت نام مرغيست سبز رنگ كه درختان را به منقار سوراخ كند و آن را به شيرازى دارنمك خوانند .
دارپرنيان -
به فتح باى فارسى چوب بقم را گويند و بدان چيزها رنگ كنند .
داربزين -
با باى ابجد و زاى هوز بر وزن ماه جبين پنجره و محجرى را گويند كه در پيش در خانه سازند و مطلق تكيهگاه را نيز گويند اعم از محجر و ستون و ديوار و مانند آن .
داربوى -
بر وزن ماهروى چوب عود است كه از بهر بخورش بسوزند .
دارخال -
با خاى نقطهدار بر وزن پارسال درختى كه آن را پيوند نكرده باشند و در جائى ديگر بنشانند .
داردان -
بر وزن ناردان به معنى تخمدان باشد و آن زمينى است كه شاخهاى درخت بر آن فرو برند تا سبز شود و از آنجا به جاى ديگر نقل كنند .
دار رومى -
داروئى باشد رومى گويند نافع لغوه است .
دار زرد -
با زاى نقطهدار بر وزن لاجورد زردچوبه را گويند و به عربى عروق الصفر خوانند .
دار سنج -
كنايه از دنيا و عالم سفلى باشد .
دار سلامت -
كنايه از بهشت باشد .
دارش -
بر وزن خارش نگاهداشتن و محافظت كردن باشد .
دار شش در -
كنايه از دنيا و عالم سفلى باشد به اعتبار شش جهت .
دار شيشعان -
با شين نقطهدار و عين بىنقطه بر وزن آبريزگان درختى باشد سطبر و خاردار و پوست آن به قرفه ماند ليكن از آن گندهتر و سرختر مىشود اگر قدرى از آن سحق كنند و با سركه بسرشند و بر دندان نهند درد را فرو نشاند و قدرى از چوب آن زنان به خود برگيرند فرزندى كه در شكم مرده باشد بيفتد و سنبل هندى را نيز دار شيشعان خوانند و دار شيعان هم گويند به حذف شين دويم .
دار فرين -
با فا و راى قرشت بر وزن با تمكين صفه و سكو و دكه را گويند كه به جهت نشستن در پيش در خانها سازند و مطلق تكيهگاه را نيز گفتهاند .
دار فلفل -
معروف است گويند شكوفه و بهار فلفل است و بعضى گويند درخت آن غير درخت فلفل است و آن را فلفل دراز نيز گويند گرم و خشك است در سيم .
دار كدو -
به سكون ثالث چوبى باشد بلند كه در وسط حقيقى ميدان بر پاى كنند و در قديم كدوى طلا و نقره از آن مىآويختهاند و تيراندازان سواره و تاخته كرده تيرى بر آن مىانداختهاند تير هر كس كه بر آن مىخورده است آن كدو را با اسب و خلعت به او مىدادهاند و آن هدف را به عربى برجاس و آن چوب را به تركى قباق اقاجى خوانند .
داركوب -
بر وزن خاكروب به زبان گيلان مرغى را گويند كه با منقار درخت را سوراخ كند .
دارگوش -
با كاف فارسى به واو رسيده و به شين نقطهدار زده امر به نگاهداشتن باشد يعنى نگاهدار و محافظت كن .
داركيسه -
به كسر كاف و سكون ياى حطى و فتح سين بىنقطه كيسه مانندى است كه در بعضى از درختها به هم مىرسد و درون آن پر از پشه مىباشد .
دارمك -
با ميم بر وزن آبچك نوعى از مرو باشد و آن مرو سفيد است و مرو جنسى از رياحين بود و سدهء بلغمى بگشايد و اكثر امراض بلغمى را نافع است .
دارنگ -
به كسر ثالث و سكون نون و كاف فارسى خوانى يا طبقى را گويند كه گوشت بر آن نهند .
دار نهال -
به كسر نون و هاى به الف كشيده به لام زده چوب بقم را گويند كه بدان چيزها رنگ كنند .