دادا -
با دو دال به الف كشيده هر كنيزك را گويند عموما و پير كنيزكى را گويند كه از طفلى خدمت كسى كرده باشد خصوصا .
دادار -
بر وزن بازار نام خداى عز و جل باشد و پادشاه عادل را نيز گويند و معنى آن داد آورنده و داد دهنده است .
داد آفريد -
يكى از نامهاى خداى تعالى است عز و جل و نام نوائى هم هست از موسيقى .
دادده -
به كسر دال سيم و سكونها نامى است از نامهاى خداى تعالى و نام روز چهاردهم از ماههاى ملكى هم هست .
دادر -
به فتح ثالث بر وزن مادر به لغت ماوراء النهر به معنى برادر باشد و دوست را نيز گويند و به كسر ثالث هم گفتهاند .
دادراست -
با راى قرشت بر وزن بازخواست به معنى عادل باشد .
دادرند -
به فتح ثالث بر وزن ناپسند برادر بزرگ را گويند .
دادستان -
به سكون سين بىنقطه بر وزن تابستان به معنى شريك شدن و راضى گرديدن باشد در كارى و به كسر سين به معنى داور و دادرس و به معنى فتوى هم گفتهاند و كنايه از پادشاه نيز هست .
دادفرماى -
با فا و ميم بر وزن پاى بر جاى يكى از نامهاى حق تعالى است و پادشاهان عادل را نيز گويند .
دادك -
به ضم ثالث بر وزن چابك پير غلام قديمى باشد و مخفف دادبيك است و او شخصى بوده مشهور .
دادگر -
به فتح كاف فارسى و سكون راى قرشت اسمى است از اسماى الهى و به معنى عادل هم هست و نام جشنى باشد از جشنهاى ملكى .
دادگستر -
به فتح كاف فارسى و سكون سين بىنقطه و فوقانى مفتوح به راى قرشتزده به معنى اول و دويم دادگر است كه نام خداى عز و جل و عادل باشد و كنايه از دل هم هست كه به عربى قلب گويند .
دادند -
بر وزن پابند مخفف دادرند است كه برادر بزرگ باشد .
دادو -
بر وزن بابو مطلق غلام را گويند و پير غلامى را كه از كوچكى خدمت كسى كرده باشد خصوصا .
دادور -
بر وزن و معنى دادگر است كه نام خداى عز و جل باشد .
دادوند -
به فتح واو بر وزن آبكند به معنى معتدل است كه از اعتدال باشد .
دادى -
بر وزن هادى نام دانه و حبى است بسيار تلخ به اندام جو ليكن از جو باريكتر و درازتر مىشود و آن را جوجادو نيز گويند بواسير را به غايت نافع است .
دادى رومى -
دوائى است كه آن را به رومى هو فاريقون گويند و آن حبى باشد سرخرنگ مانند سماق بغدادى گرم و خشك است در سيم و چهارم محلل و ملطف اورام باشد .
دار -
بر وزن خار مطلق درخت را گويند و چوبى كه دزدان را از آن به حلق آويزند و چوبى كه بدان خانه پوشند و به معنى دارنده باشد وقتى كه با كلمهاى تركيب شود همچو زردار و مالدار و به معنى نگهدارنده و محافظت كننده هم هست همچو راهدار و كفشدار و نام شهرى است در هندوستان و نام داروئى كه آن را فلفل دراز مىگويند و به معنى داشتن و امر به داشتن هم هست و به معنى داور هم آمده است كه يكى از نامهاى خداى تعالى باشد و به عربى خانه و محله را گويند .
دارا -
بر وزن خارا نام پادشاه مشهور است كه داراى اكبر باشد و او را داراب نيز گويند و او در زمان سكندر كشته شد و داراى اصغر پسر اوست و به معنى دارنده هم هست و اشاره به ذات بارى تعالى و كنايه از پادشاهان باشد و لاى و دردى را نيز گويند كه در ته خم نشيند .
داراب -
بر وزن فاراب به معنى رب آب است كه پرورنده و رب النوع خوانند و داراى اكبر را نيز گويند و نام دختر زادهء مهين بهمن هم هست و به معنى كر و فر و شأن و شوكت و خودنمائى هم به نظر آمده است .
دارات -
با تاى قرشت شأن و شوكت و كرّ و فرّ باشد .
دارادار كردن -
با دال ابجد كنايه از دير پائيدن و ثبات داشتن و مدار كردن و بسيار ماندن باشد .
دارآفرين -
با همزهء ممدوه و مقصوره هر دو آمده است و به سكون فا هر چيز كه مردم بر آن تكيه كنند خواه آن شخصى باشد و خواه آن محجرى و خواه ستونى و امثال آن و پنجره و محجرى را نيز گويند كه در پيش در خانه ما بين دو بازوى در سازند و دكه و