گفتار نهم از كتاب برهان قاطع در حرف دال بىنقطه با حروف تهجى مبتنى بر بيست و يك بيان و محتوى بر يك هزار و صد و نه لغت و كنايت و يك انجام كه آن هم مشتمل بر سيزده لغت كه اول آنها ذال نقطهدار باشد .
بيان اول در دال بىنقطه به الف مشتمل بر يكصد و شصت و نه لغت و كنايت
داب -
بر وزن باب به معنى كرّ و فرّ و شأن و شوكت و خودنمائى باشد .
دابا -
بر وزن بابا به لغت زند و پازند زر سرخ و طلا را گويند و به عربى ذهب خوانند .
داباهانتن -
با ها و نون و تاى قرشت بر وزن سر تا پا شكن به لغت زند و پازند به معنى خنديدن باشد و داباهانمى يعنى مىخندم و داباهانيد يعنى بخنديد .
داپرزه -
به فتح باى فارسى و زاى هوز بر وزن واكرده فراشتروك باشد و آن پرندهايست كه در سقف خانها آشيان كند .
دابشليم -
به كسر ثالث و سكون شين قرشت و لام به تحتانى كشيده و به ميم زده طايفهاى و قومىاند كه پادشاهى سومنات بديشان مخصوص است .
دابونتن -
با نون و تاى قرشت بر وزن بازوشكن به لغت زند و پازند به معنى دادن باشد كه نقيض گرفتن است .
داتوبر -
با تاى قرشت و باى ابجد بر وزن جادوگر به معنى داور و دادرس باشد .
داج -
بر وزن تاج شب تاريك و تاريكى شب را گويند و با تشديد جيم در عربى مكارى و تجار را خوانند .
داچك -
به فتح جيم فارسى گوشواره را گويند .
داختن -
بر وزن ساختن به معنى دانستن باشد .
داخل -
به ضم ثالث بر وزن كاكل درگاه پادشاهان را گويند .
داخم -
به كسر ثالث بر وزن قاسم به معنى رزق و روزى باشد .
داخول -
با واو مجهول بر وزن شاغول به معنى داخل است كه درگاه پادشاهان باشد و دكه و سكوئى را نيز گويند كه بر درگاه و اكابر و سلاطين به جهت نشستن سازند و علامتى را نيز گفتهاند كه صيادان در صحرا نزديك به دام نصب كنند تا صيد از آن بترسد و به جانب دام راهى شود و نيز علامتى باشد كه بر اطراف زراعت سازند به جهت منع وحوش و طيور .
داخيدن -
بر وزن پاشيدن به معنى از هم جدا كردن و نظر بر چيزى افكندن و ديدهور شدن باشد .
داد -
بر وزن باد به معنى عمر و سن و سال آدمى باشد و نام جوششى است با خارش بسيار كه آن را به عربى قوبا گويند و به هندى نيز اين علت را داد خوانند و به معنى فرياد و فغان هم آمده است و به معنى راستى و عدل و عدالت و اعتدال باشد و تظلم و وارسيدن و بهره را نيز گفتهاند و ماضى دادن هم هست .