تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣

خيزه‌گيره -

با كاف فارسى بر وزن خيره خيره به معنى خيزبگير است و آن نوعى از بازى باشد و گفته شد .

خيزيدن -

بر وزن پيچيدن به معنى آهسته به جائى درشدن باشد و به معنى لغزيدن هم هست و نشسته به چهار دست و پا به راه رفتن اطفال را نيز گويند .

خيش -

بر وزن بيش افزارى باشد به جهت زراعت كردن و بعضى گويند آهنى است كه زمين را بدان شيار كنند و بعضى گويند چوبى است كه آهن را بدان محكم سازند و ديگرى مىگويد چوبى است كه بر گردن گاو نهند و نوعى از پارچه و بافته كتان هم هست و جامهء پنبه آكنده را گويند يعنى چيزى كه آن را با پشم و پنبه با هم بافته باشند .

خيساوه -

به فتح واو بر وزن بيجاده زمين شيار كرده را گويند .

خيشخانه -

بر وزن پيش خانه خيمه‌اى باشد كه به جهت دفع هواى گرم از كتان سازند و در درون آن برگ بيد گسترانند و بر اطراف آن آب مىپاشند و اين به منزلهء خسخانهء هندوستان است و پيراهن كتان را نيز گفته‌اند و بعضى گويند خانه‌اى باشد كه آن را از نى و علف سازند و بعضى ديگر گويند خانه‌اى باشد كه اطراف آن را از خار شترى برآورند و از بيرون پيوسته آب بر آن پاشند و از درون باد كنند به جهت دفع گرما و اين در سيستان متعارفست و در سرمهء سليمانى به معنى زر خالص هم آمده است و صاحب فرهنگ جهانگيرى به معنى اول كه خيمهء كتان باشد با سين بىنقطه آورده است و اللّه اعلم .

خيشفوج -

به فتح اول و سكون ثانى و فتح ثالث و فاى به واو رسيده و به جيم زده پنبه‌دانه را گويند و به عربى حب القطن خوانند سينه و سرفه را نافع است .

خيل -

بر وزن فيل لعاب غليظى را گويند كه از بينى مردم بر مىآيد و به فتح اول در عربى به معنى جماعت و طايفه باشد .

خيل تاش -

با فوقانى به الف كشيده به شين نقطه‌دار زده سپاهى و لشگرى را گويند كه همه از يك خيل و يك طايفه باشند و صاحب خيل و سپاه را نيز گفته‌اند .

خيل خانه -

بر وزن عيش خانه به معنى خاندان و دودمان باشد .

خيلو -

با اول به ثانى رسيده و ثالث به واو كشيده به معنى خير دست و آن گلى باشد كه آن را خبازى نيز گويند .

خيم -

به كسر اول بر وزن ميم به معنى خوى و طبيعت باشد و بعضى خوى بد را خيم مىگويند نه مطلق خوى را و بعضى گويند به معنى اول عربى است و جوالى باشد كه آن را از ريسمان پنبه بافته باشند و رندش روده و شكنبه را نيز گويند يعنى آنچه از شكنبه و روده بتراشند و قى و چركى كه در گوشه‌هاى چشم به هم رسد و لعابى كه از دهان و بينى مردم بر آيد و به معنى جراحت هم آمده است و ديوانه و مجنون را نيز گويند و به فتح اول در عربى به معنى خيمه باشد .

خيمهء ازرق -

كنايه از آسمان است .

خيمه به صحرا بردن -

كنايه از غايب شدن باشد و به معنى آشكارا و بىپرده بودن هم هست .

خيمه در خرابى زدن -

كنايه از بىقرار شدن و بىقرارى كردن باشد و بىباك و بىشرم بودن را نيز گويند .

خيمهء دهر -

كنايه از آسمان است .

خيمهء روحانيون -

به معنى خيمهء دهر است كه آسمان باشد .

خيمه‌زدن -

كنايه از عجب و تكبر كردن و باد در بوق انداختن باشد كه آن هم كنايه از برخاستن و بر پاى شدن آلت تناسل است و كنايه از فرود آمدن و مقيم شدن و نزول كردن و لشگر كشيدن هم هست .

خيمهء زنگارى -

كنايه از آسمان است .

خيمهء كبود -

به معنى خيمهء زنگارى است كه آسمان باشد .

خينا -

بر وزن بينا سرود و نغمه را گويند .

خيناگر -

با كاف فارسى بر وزن تيرآور سازنده و مغنى را گويند .

خينور -

به فتح واو بر وزن بىخبر پل صراط را گويند .

خيو -

به كسر اول و سكون ثانى و واو آب دهن را گويند و به فتح اول و ضم ثانى هم درست است .

خيوق -

به كسر اول بر وزن زيبق نام ولايتى است از الكاى خوارزم .