خيزهگيره -
با كاف فارسى بر وزن خيره خيره به معنى خيزبگير است و آن نوعى از بازى باشد و گفته شد .
خيزيدن -
بر وزن پيچيدن به معنى آهسته به جائى درشدن باشد و به معنى لغزيدن هم هست و نشسته به چهار دست و پا به راه رفتن اطفال را نيز گويند .
خيش -
بر وزن بيش افزارى باشد به جهت زراعت كردن و بعضى گويند آهنى است كه زمين را بدان شيار كنند و بعضى گويند چوبى است كه آهن را بدان محكم سازند و ديگرى مىگويد چوبى است كه بر گردن گاو نهند و نوعى از پارچه و بافته كتان هم هست و جامهء پنبه آكنده را گويند يعنى چيزى كه آن را با پشم و پنبه با هم بافته باشند .
خيساوه -
به فتح واو بر وزن بيجاده زمين شيار كرده را گويند .
خيشخانه -
بر وزن پيش خانه خيمهاى باشد كه به جهت دفع هواى گرم از كتان سازند و در درون آن برگ بيد گسترانند و بر اطراف آن آب مىپاشند و اين به منزلهء خسخانهء هندوستان است و پيراهن كتان را نيز گفتهاند و بعضى گويند خانهاى باشد كه آن را از نى و علف سازند و بعضى ديگر گويند خانهاى باشد كه اطراف آن را از خار شترى برآورند و از بيرون پيوسته آب بر آن پاشند و از درون باد كنند به جهت دفع گرما و اين در سيستان متعارفست و در سرمهء سليمانى به معنى زر خالص هم آمده است و صاحب فرهنگ جهانگيرى به معنى اول كه خيمهء كتان باشد با سين بىنقطه آورده است و اللّه اعلم .
خيشفوج -
به فتح اول و سكون ثانى و فتح ثالث و فاى به واو رسيده و به جيم زده پنبهدانه را گويند و به عربى حب القطن خوانند سينه و سرفه را نافع است .
خيل -
بر وزن فيل لعاب غليظى را گويند كه از بينى مردم بر مىآيد و به فتح اول در عربى به معنى جماعت و طايفه باشد .
خيل تاش -
با فوقانى به الف كشيده به شين نقطهدار زده سپاهى و لشگرى را گويند كه همه از يك خيل و يك طايفه باشند و صاحب خيل و سپاه را نيز گفتهاند .
خيل خانه -
بر وزن عيش خانه به معنى خاندان و دودمان باشد .
خيلو -
با اول به ثانى رسيده و ثالث به واو كشيده به معنى خير دست و آن گلى باشد كه آن را خبازى نيز گويند .
خيم -
به كسر اول بر وزن ميم به معنى خوى و طبيعت باشد و بعضى خوى بد را خيم مىگويند نه مطلق خوى را و بعضى گويند به معنى اول عربى است و جوالى باشد كه آن را از ريسمان پنبه بافته باشند و رندش روده و شكنبه را نيز گويند يعنى آنچه از شكنبه و روده بتراشند و قى و چركى كه در گوشههاى چشم به هم رسد و لعابى كه از دهان و بينى مردم بر آيد و به معنى جراحت هم آمده است و ديوانه و مجنون را نيز گويند و به فتح اول در عربى به معنى خيمه باشد .
خيمهء ازرق -
كنايه از آسمان است .
خيمه به صحرا بردن -
كنايه از غايب شدن باشد و به معنى آشكارا و بىپرده بودن هم هست .
خيمه در خرابى زدن -
كنايه از بىقرار شدن و بىقرارى كردن باشد و بىباك و بىشرم بودن را نيز گويند .
خيمهء دهر -
كنايه از آسمان است .
خيمهء روحانيون -
به معنى خيمهء دهر است كه آسمان باشد .
خيمهزدن -
كنايه از عجب و تكبر كردن و باد در بوق انداختن باشد كه آن هم كنايه از برخاستن و بر پاى شدن آلت تناسل است و كنايه از فرود آمدن و مقيم شدن و نزول كردن و لشگر كشيدن هم هست .
خيمهء زنگارى -
كنايه از آسمان است .
خيمهء كبود -
به معنى خيمهء زنگارى است كه آسمان باشد .
خينا -
بر وزن بينا سرود و نغمه را گويند .
خيناگر -
با كاف فارسى بر وزن تيرآور سازنده و مغنى را گويند .
خينور -
به فتح واو بر وزن بىخبر پل صراط را گويند .
خيو -
به كسر اول و سكون ثانى و واو آب دهن را گويند و به فتح اول و ضم ثانى هم درست است .
خيوق -
به كسر اول بر وزن زيبق نام ولايتى است از الكاى خوارزم .