تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
جفت باشد يعنى آهنى كه بدان زمين را شيار كنند .

خيد -

بر وزن بيد مخفف خويد است كه غلهء دانه نرسيده باشد عموما و جو سبز را گويند خصوصا .

خيدن -

بر وزن ديدن يعنى كج شدن و خم گرديدن .

خيده -

بر وزن ديده كج شده و خم گرديده و چفته و خميده را گويند و پشم و پنبه از هم باز كرده را نيز گفته‌اند .

خير -

به كسر اول بر وزن مير سرگشته و حيران باشد و هرزه و عبث و بىتقريب و بىسبب را نيز گويند و تيرگى و غبارى را نيز گفته‌اند كه در چشم به هم رسد و نام گلى است كه آن را خيرى و هميشه بهار گويند و مردم بىحيا و بىشرم و رند و دلير را هم گفته‌اند و به فتح اول گاهى به جاى نه استعمال كنند كه لا است و به عربى نقيض شر باشد .

خيربوا -

به كسر اول و ضم باى ابجد و واو به الف كشيده به معنى هل است كه به عربى قاقلهء صغار گويند .

خيرخير -

با خاى نقطه‌دار بر وزن شيرگير اين كلمه از توابع است به معنى هرزه و بيهوده و بىسبب و بىتقريب باشد و به معنى تيره و تاريك هم گفته‌اند و به معنى شوخ شوخ هم به نظر آمده است .

خيرو -

با اول به ثانى رسيده و ثالث به واو كشيده به معنى خطمى باشد و بعضى گويند نوعى از گل خطمى است و آن سرخ‌رنگ و سفيدرنگ هم مىباشد و خبازى همان است و معرب آن خيروج است و بعضى گفته‌اند خيرى است كه گل هميشه بهار باشد و به معنى اول با زاى نقطه‌دار نيز به نظر آمده است .

خيره -

بر وزن تيره غبارى را گويند كه در پيش چشم پديد آيد و به معنى شوخ ديده و بىشرم و بىآزرم و هرزه و ناهموار و بىحيا و لجوج و سركش و سخن ناشنوا باشد و رند و شجاع و دلير را نيز گفته‌اند و به معنى بىسبب و بيهوده و بىتقريب و تعجب و شگفت بسيار و حيران و سرگشته و فرومانده هم هست و به معنى آشكار و ظاهر و تيره و تاريك و عضوى كه به خواب رفته باشد نيز گفته‌اند و گل هميشه بهار را نيز گويند و به معنى بسيار و غلبه هم به نظر آمده است .

خيره‌دست -

كنايه از مردم سركش باشد .

خيره‌كش -

به ضم كاف و سكون شين قرشت بىباك و ظالم و بىسبب‌كش باشد و كنايه از معشوق نيز هست و سركش ضعيف‌كش را هم گفته‌اند .

خيرى -

بر وزن پيرى گلى است و انواع آن بسيار است يكى از آنها سياه‌رنگ مىباشد و آن را خيرى خطائى مىگويند و ديگرى بنفش است و آن را خيرى مير دينى و هفت رنگ خوانند و نوعى ديگر سفيد و سرخ است و آن صحرائى مىباشد و آن را خيرى خرامى گويند و يك نوع زرد است و آن را خيرى شيرازى خوانند و گل هميشه بهار همان است و به عربى عصفير و عصفيره خوانند طبيعت آن گرم و خشك است و خيرو را نيز گفته‌اند كه خبازى باشد و به معنى صفه و ايوان و طاق و رواق هم هست و رنگ سرخ را نيز گويند .

خيز -

به كسر اول و سكون ثانى و زاى هوز به معنى برخاستن و برجستن باشد و امر از برخاستن هم هست يعنى برخيز و به معنى موج آب و كوهه آب نيز آمده است و مستى كبوتر ماده در وقت نشاط نر .

خيزاب -

بر وزن ميراب كوهه و موجه آب را گويند .

خيزبگير -

نوعى از بازى باشد و آن چنان است كه جمعى به طريق دايره بر سر پا مىنشينند و شخصى بر دور همين دايره از دنبال ديگرى مىدود اگر همان لحظه او را گرفت بر گردن او سوار مىشود و بر دور دايره مىگرداند و اگر پاره‌اى دويد و نتوانست بگيرد يا نزديك به گرفتن رسيد آن شخص كه مىگريزد يكى را از مردم همان دايره مىگويد كه برخيز و بگير و خود به جاى او مىنشيند و آن شخص از دنبال دونده اول مىدود و او مىگريزد و همچنين آن مقدار كه خواهند و آن را خيزگير به حذف باى ابجد هم مىگويند .

خيزران -

با راى قرشت بر وزن ميزبان نوعى از چوب و نى باشد كه به خم شدن نشكند و از آن تازيانه سازند و بيخ درخت سرو را نيز گويند .

خيزران بلدى -

به فتح باى ابجد و لام مورد اسفرم را گويند و آن آس‌برى است گرم و خشك است .

خيزنده -

بر وزن زيبنده به معنى خيز كننده و جهنده و بر پاى خاسته و لغزنده باشد و نوعى از بازى هم هست و آن چنان باشد كه كودكان بر تودهء خاك تر مىنشينند و دست از خود برداشته فرو لغزند و اين بازى را عرب زحلوفه گويند .

خيزوان -

بر وزن و معنى شيروان است و آن ولايتى باشد معروف و مشهور .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 362 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )