با تشديد ثانى بر وزن حكام هم آمده است .
خنب -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد خم را گويند و آن ظرفى باشد كه شراب و امثال آن در آن كنند و به فتح اول به معنى طاق و صفه باشد و به اين معنى به فتح اول و ثانى هم آمده است .
خنبانيدن -
به فتح اول بر وزن خندانيدن به معنى تقليد كردن گفتگو و حركات و سكنات مردم باشد به عنوان تمسخر و شيرازيان آن را والوچانيدن گويند .
خنبره -
با راى قرشت بر وزن سنبله خمچه را گويند كه خم كوچك باشد و كوزهء كوچك سرتنگ را نيز گفتهاند .
خنبره دودناك -
كنايه از آسمان است .
خنبك -
به ضم اول بر وزن اردك بر هم زدن كفهاى دست باشد با اصول به نوعى كه از آن صدائى برآيد و جامه درشت خشن كه درويشان و فقيران پوشند و به ضم ثالث نام قريهايست از بدخشان .
خنپور -
به فتح اول و ضم باى فارسى بر وزن طنبور پل صراط را گويند و به ضم اول هم درست است و به معنى قيامت هم گفتهاند و زراعت كننده را نيز گويند و به جاى باى فارسى ياى حطى نيز به نظر آمده است .
خنبه -
به فتح اول بر وزن پنبه آن باشد كه در باغهاى انگور در ميان رشتهء تاك چيزى بزنند و گودال كنند و خاكهاى آن را بر دو كنار آن ريخته كنارها را بلند سازند و از سر بلندى تا سربلندى ديگر جويها اندازند تا درخت تاك بر بالاى آن پهن شود و به معنى طاق و صفه نيز آمده است و به ضم اول خم بزرگ دراز را گويند كه غله در آن كنند و به معنى گنبدى هم هست .
خنبيدن -
بر وزن جنبيدن به معنى خنبك است كه دست بر هم زدن به اصول باشد و به معنى برجستن هم آمده است .
خنثى -
به سريانى سريش را گويند و آن چيزيست كه صحافان و كفشدوزان به كار برند و در عربى شخصى را گويند كه آلت مردان و زنان هر دو داشته باشد .
خنج -
به فتح اول بر وزن رنج به معنى باطل و ضايع باشد و ناز و عشوه و كرشمه را نيز گويند و به معنى شادى و طرب و عيش هم هست و حاصل و نفع و سود را نيز گفتهاند و آوازى كه به وقت جماع كردن از بينى و دماغ آدمى برمىآيد و به ضم اول نام ولايتى است از فارس .
خنجر -
بر وزن سنجر حربهايست معروف و به معنى شمشير هم آمده است .
خنجر زر -
كنايه از سرزدن آفتاب باشد و عمود صبح را نيز گفتهاند .
خنجر زرفشان -
به معنى خنجر زر است كه عمود صبح و سر زدن آفتاب باشد .
خنجر سيم -
كنايه از عمود صبح است .
خنجر فلك -
كنايه از دميدن صبح و طلوع آفتاب باشد .
خنجك -
به فتح اول بر وزن اندك خارخسك را گويند و آن خارى باشد سه پهلو و به معنى سياهدانه هم آمده است و نام غلهاى نيز هست و به ضم اول درمنه را گويند و به كسر اول ون كوهى است و آن دانهاى باشد كه خورند و آن را به عربى حبة الخضرا گويند و درخت ون را هم گفتهاند .
خنجه -
به فتح اول بر وزن پنجه آوازى باشد كه در هنگام مجامعت و مباشرت خصوصا نزديك بانزال از بينى آدمى برمىآيد و به ضم اول هم آمده است .
خنجير -
به كسر اول بر وزن دلگير هر چيز تند و تيز را گويند عموما و بوى تيزى كه از سوختن استخوان و چرم و پشم و پنبهء چرب شده و چراغ خاموش گشته و امثال آن برآيد خصوصا و نيزه و سنان را هم گفتهاند و به فتح اول هم آمده است .
خنداخند -
با دال بىنقطه بر وزن پشماكند به معنى خندان خندان است و مخفف آن هم هست .
خندان -
بر وزن دندان معروف است كه شكفتگى باشد و هر چيز كه آن شكفته شود مانند غنچهء گل و انار و پسته و امثال آن و نام شهرى است در نواحى چين .
خندروس -
بر وزن سندروس به يونانى تخمى است شبيه به گندم كه آن را گندم رومى خوانند و شعير رومى هم مىگويند .
خندريلى -
بر وزن اردبيلى به يونانى كاسنى صحرائى باشد و آن را به عربى يعضيد گويند و آن