تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
با تشديد ثانى بر وزن حكام هم آمده است .

خنب -

به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد خم را گويند و آن ظرفى باشد كه شراب و امثال آن در آن كنند و به فتح اول به معنى طاق و صفه باشد و به اين معنى به فتح اول و ثانى هم آمده است .

خنبانيدن -

به فتح اول بر وزن خندانيدن به معنى تقليد كردن گفتگو و حركات و سكنات مردم باشد به عنوان تمسخر و شيرازيان آن را والوچانيدن گويند .

خنبره -

با راى قرشت بر وزن سنبله خمچه را گويند كه خم كوچك باشد و كوزهء كوچك سرتنگ را نيز گفته‌اند .

خنبره دودناك -

كنايه از آسمان است .

خنبك -

به ضم اول بر وزن اردك بر هم زدن كفهاى دست باشد با اصول به نوعى كه از آن صدائى برآيد و جامه درشت خشن كه درويشان و فقيران پوشند و به ضم ثالث نام قريه‌ايست از بدخشان .

خنپور -

به فتح اول و ضم باى فارسى بر وزن طنبور پل صراط را گويند و به ضم اول هم درست است و به معنى قيامت هم گفته‌اند و زراعت كننده را نيز گويند و به جاى باى فارسى ياى حطى نيز به نظر آمده است .

خنبه -

به فتح اول بر وزن پنبه آن باشد كه در باغهاى انگور در ميان رشتهء تاك چيزى بزنند و گودال كنند و خاكهاى آن را بر دو كنار آن ريخته كنارها را بلند سازند و از سر بلندى تا سربلندى ديگر جويها اندازند تا درخت تاك بر بالاى آن پهن شود و به معنى طاق و صفه نيز آمده است و به ضم اول خم بزرگ دراز را گويند كه غله در آن كنند و به معنى گنبدى هم هست .

خنبيدن -

بر وزن جنبيدن به معنى خنبك است كه دست بر هم زدن به اصول باشد و به معنى برجستن هم آمده است .

خنثى -

به سريانى سريش را گويند و آن چيزيست كه صحافان و كفش‌دوزان به كار برند و در عربى شخصى را گويند كه آلت مردان و زنان هر دو داشته باشد .

خنج -

به فتح اول بر وزن رنج به معنى باطل و ضايع باشد و ناز و عشوه و كرشمه را نيز گويند و به معنى شادى و طرب و عيش هم هست و حاصل و نفع و سود را نيز گفته‌اند و آوازى كه به وقت جماع كردن از بينى و دماغ آدمى برمىآيد و به ضم اول نام ولايتى است از فارس .

خنجر -

بر وزن سنجر حربه‌ايست معروف و به معنى شمشير هم آمده است .

خنجر زر -

كنايه از سرزدن آفتاب باشد و عمود صبح را نيز گفته‌اند .

خنجر زرفشان -

به معنى خنجر زر است كه عمود صبح و سر زدن آفتاب باشد .

خنجر سيم -

كنايه از عمود صبح است .

خنجر فلك -

كنايه از دميدن صبح و طلوع آفتاب باشد .

خنجك -

به فتح اول بر وزن اندك خارخسك را گويند و آن خارى باشد سه پهلو و به معنى سياه‌دانه هم آمده است و نام غله‌اى نيز هست و به ضم اول درمنه را گويند و به كسر اول ون كوهى است و آن دانه‌اى باشد كه خورند و آن را به عربى حبة الخضرا گويند و درخت ون را هم گفته‌اند .

خنجه -

به فتح اول بر وزن پنجه آوازى باشد كه در هنگام مجامعت و مباشرت خصوصا نزديك بانزال از بينى آدمى برمىآيد و به ضم اول هم آمده است .

خنجير -

به كسر اول بر وزن دلگير هر چيز تند و تيز را گويند عموما و بوى تيزى كه از سوختن استخوان و چرم و پشم و پنبهء چرب شده و چراغ خاموش گشته و امثال آن برآيد خصوصا و نيزه و سنان را هم گفته‌اند و به فتح اول هم آمده است .

خنداخند -

با دال بىنقطه بر وزن پشماكند به معنى خندان خندان است و مخفف آن هم هست .

خندان -

بر وزن دندان معروف است كه شكفتگى باشد و هر چيز كه آن شكفته شود مانند غنچهء گل و انار و پسته و امثال آن و نام شهرى است در نواحى چين .

خندروس -

بر وزن سندروس به يونانى تخمى است شبيه به گندم كه آن را گندم رومى خوانند و شعير رومى هم مىگويند .

خندريلى -

بر وزن اردبيلى به يونانى كاسنى صحرائى باشد و آن را به عربى يعضيد گويند و آن