صمغى دارد مانند مصطكى اگر بر موضع گزندگى عقرب و رتيلا نهند نافع باشد .
خندستان -
به فتح اول و ثالث بر وزن سرمستان به معنى فسوس و سخره و لاغ باشد و مجلس و معركهء مسخرگى را نيز گويند و كنايه از لب و دهان معشوق هم هست و آن را خندستانى هم گفتهاند .
خندوتند -
به فتح اول و تاى قرشت اين لغت از اتباع است به معنى ترت و مرت و زير و زبر و تاخت و تاراج و پراكنده و پريشان و به زيان آمده و نقصان رسيده باشد .
خندهء جام -
كنايه از پرتو شراب است .
خنده خريش -
به فتح خاى نقطهدار و كسر راى بىنقطه و سكون تحتانى و شين قرشت خندهاى كه بر كسى از روى هزل و استهزا و ظرافت كنند و بعضى شخصى را گويند كه مردم از روى تمسخر و استهزا و ظرافت و ريشخند بر او خندند و بعضى ديگر شخصى را گفتهاند كه از روى استهزا و تمسخر بر ديگرى خنده زند اول به معنى مفعول است و دويم فاعل و به هر دو معنى شاهد آوردهاند به معنى فاعل در فرهنگ جهانگيرى و به معنى مفعول در مجمع الفردوس سرورى .
خندهريش -
به معنى خنده خريش است و او شخصى باشد كه مردم به عنوان تمسخر و ظرافت بر او خندند .
خندهء زمين -
كنايه از سبزه و گل و رياحين باشد .
خندهء مى -
كنايه از پرتو شراب است .
خنسار -
به فتح اول و سين بىنقطه بر وزن زنگار جانورى است آبى كه گوشت آن را خورند .
خنستان -
بر وزن گلستان به معنى مبارك و ميمون و فرخنده و خجسته باشد .
خنشا -
به ضم اول و سكون ثانى و شين نقطهدار به الف كشيده به معنى خنستان است كه فرخنده و ميمون و مبارك باشد .
خنشان -
به ضم اول بر وزن برهان به معنى خنشا است كه فرخنده و ميمون و مبارك باشد و به كسر اول هم گفتهاند .
خنفج -
به كسر اول و فا و سكون ثانى و جيم دانهاى باشد سياهرنگ و آن را در داروى چشم به كار برند و به عربى بذر الحيه گويند .
خنك -
به ضم اول و ثانى و سكون كاف تازى معروف است كه سرد و چاهيده باشد كه نقيض گرم است و به معنى خوش و خوشا هم گفتهاند و به عربى طوبى خوانند و به معنى آسانى هم به نظر آمده است كه نقيض دشوارى باشد و به ضم اول و سكون ثانى و كاف فارسى گوشه و بيغوله باشد و عاشقزار بى خود و عاشقى سخت را گويند و به فتح اول بدذاتى و بدنفسى را مىگويند و به اول مكسور هر چيز كه آن سفيد باشد عموما و اسب موى سفيد را گويند خصوصا .
خنكا -
با كاف به الف كشيده يعنى خوشا چه خنك به معنى خوش آمده است .
خنگال -
به كسر اول و كاف فارسى بر وزن امثال به معنى نشانه باشد مانند سوراخى .
خنگ بت -
به كسر اول و سكون ثانى و كاف فارسى و ضم باى ابجد و فوقانى ساكن معشوق سرخ بت است و اينها دو بت بزرگ عظيماند مجوف به مقدار پنجاه و دو گز بلندى از سنگ تراشيده در موضع باميان كه از مضافات كابل است گويند به هر يك انگشتان دست و پاى ايشان مردم مىروند و برمىآيند و اينها را به عربى يغوث و يعقوق خوانند .
خنك بيد -
به كسر اول و رابع و سكون ثانى و ثالث و تحتانى و دال مطلق خار باشد عموما و خار سفيد را گويند خصوصا .
خنك جان -
با كاف و جيم بر وزن بزرگان مردم بىعشق باشد و كسى را نيز گويند كه انتقام از كسى كشد .
خنگ زيور -
به كسر اول و سكون ثانى و كاف فارسى و زاى نقطهدار به تحتانى رسيده و واو مفتوح به راى بىنقطهزده اسب ابلق را گويند .
خنكسار -
به كسر اول و سين بىنقطه به الف كشيده بر وزن مشكبار كسى را گويند كه تمام موى سر او سفيد شده باشد و معنى تركيبى اين لغت سفيد سر است چه خنك به معنى سفيد و سار به معنى سر باشد و به معنى شوره كه از آن باروت سازند هم آمده است .
خنك شب آهنگ -
كنايه از قمر است كه ماه باشد