و صبح صادق را نيز گويند و اسب ابلق سياه و سفيد را هم گفتهاند و كنايه از براق هم هست كه حضرت رسالت در شب معراج بر آن سوار شدند .
خنكل -
بر وزن انكل جوشن را گويند و آن سلاحى باشد كه روز جنگ پوشند .
خنكو -
به كسر اول و سكون ثانى و ثالث به واو كشيده رستنى باشد كه آن را كشوت گويند و آن مانند عشقه بر خارى كه ترنجبين بر آن مىنشيند پيچيده شود و به عربى قفر خوانند به ضم قاف .
خنك دلوك -
به كسر اول و لام به واو كشيده به كاف زده كسى را گويند كه در جميع چيزها عاجز باشد و هيچ كار از دست او برنيايد اين لغت از توابع است يعنى خنك را بىلوك و لوك را بىخنك به اين معنى نمىگويند .
خنور -
به فتح اول بر وزن تنور آلات و ضروريات خانه و ظرف و اوانى و كاسه و كوزه و خم و امثال آن باشد و به ضم اول هم آمده است و با تشديد ثانى نيز درست است و زراع و زراعت كننده را هم گفتهاند .
خنيا -
به ضم اول بر وزن دنيا سرود و ساز و نغمه باشد چه خنياگر خواننده و سازنده و سرودگوى را خوانند و به اين معنى به تقديم ياى حطى بر نون هم آمده است .
خنياگر فلك -
كنايه از ستارهء زهره است .
خنيد -
به فتح اول بر وزن دويد ماضى خنيدن است يعنى صدا و آواز در كوه و صحرا و گنبد پيچد و صدائى را نيز گويند كه از طاس برآيد و به معنى شهرت و اشتهار و آوازه هم آمده است و به ضم اول به معنى پسنديد و پسند باشد و به كسر اول به معنى مكيد و مكيده .
خنيدن -
به فتح اول بر وزن رسيدن پيچيدن آواز را گويند در كوه و حمام و گنبد و امثال آن و آوازه بلند شدن و شهرت يافتن را نيز گويند .
خنيده -
به فتح اول بر وزن رسيده مشهور و معروف و شهرت يافته و پسنديده را گويند و دانا در كار سرود يعنى مصنف و موسيقىدان و سرودگوى خوب و ستوده باشد و صدا و آوازى را نيز گويند كه در ميان دو كوه و گنبد و خم و امثال آن پيچد و به ضم اول به معنى پسنديده باشد و به كسر اول به معنى مكيده .
خنيك -
به ضم اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و كاف نوعى از لباس درشت و خشن باشد كه درويشان و فقيران پوشند .
خنيور -
با تحتانى مجهول بر وزن حلىگر قيامت و پل صراط را گويند و مزارع و زراعت كننده را نيز گفتهاند و به معنى اول به تقديم ياى حطى بر نون هم آمده است .
بيان هيجدهم در خاى نقطهدار با واو مشتمل بر صد و شصت و نه لغت و كنايت
خو -
به فتح اول و سكون ثانى چوببندى باشد كه بنايان و كتابهنويسان و نقاشان در درون و بيرون عمارت ترتيب دهند و بر بالاى آن رفته كار كنند و گياه خودروى كه در ميان غلهزارها و باغها رويد تا آن را نكنند غله و زراعت قوت به هم نرساند و چنانچه بايد نشو و نما نكند و به معنى كندن و درو كردن علف و بريدن شاخ درخت هم آمده است و هر گياه كه خود را به درخت پيچد عموما و عشقه و لبلاب را گويند خصوصا و كف دست را نيز گفتهاند و يك مشت از هر چيز كه باشد همچو يك مشت آب و يك مشت كاه و امثال آن و به معنى كفل و ساغرى اسبان هم هست و قالبى را نيز گويند كه استادان بنا طاق بر بالاى آن زنند و به ضم اول سرشت و عادت و طبيعت باشد .
خوا -
به فتح اول بر وزن دوا به معنى گوشت باشد كه به عربى لحم گويند و به زبان عربى به الف ممدوه خالى بودن شكم از طعام و هواى ميان دو چيز و ميان دو پا باشد و رعاف را نيز گفتهاند و با الف مقصوره