هم درست است و به كسر اول به معنى مزه و لذت باشد و به ضم اول آنچه روز بدان بگذرانند يعنى قوت لا يموت .
خواب جاويد -
با ثانى معدوله كنايه از مرگ است كه بيدار شدن در قيامت باشد .
خواب خرگوش -
كنايه از غافل بودن و غفلت و تغافل باشد .
خوابستان -
با ثانى معدوله بر وزن تابستان كنايه از جاى خواب و مكان خوابيدن باشد .
خوابگاه غول -
كنايه از دنيا و عالم خواب است .
خواب ناديده -
كنايه از طفل نابالغ باشد .
خوابنيده -
با ثانى معدوله بر وزن والميده مخفف خوابانيده باشد .
خواجه -
با ثانى معدوله بر وزن راجه كدخدا و رئيس خانه را گويند و به معنى معظم باشد و شيخ و پير و مالدار و حاكم و صاحب جمعيت را نيز گفتهاند و به معنى دل و روح هم هست و خدمتكارى كه آلت تناسل او را بريده باشند .
خواجه اختران -
كنايه از ستاره مشترى باشد و آفتاب را نيز گويند .
خواجه بار -
با باى ابجد بر وزن لالهزار طعام به قدر حاجت باشد كه آن را به عربى قوت لا يموت خوانند .
خواجه تاش -
با تا و شين قرشت غلامان يك صاحب و نوكران يك آقا را گويند و به معنى خداوند و صاحب خانه هم آمده است .
خواجهء چرخ ازرق -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
خواجه سه ياران -
نام سير گاهى است در دامن كوه كابل و وجه تسميهاش آنست كه خواجه مودود چشتى و خواجه خان سعيد خليفه خواجه مودود و خواجه محمد ريك روان خليفه خواجه خان سعيد در آن موضع با هم صحبت داشتهاند .
خواجه فلك -
كنايه از آفتاب و ستاره مشترى باشد .
خواجه مساح -
اشاره به حضرت رسالت صلوات اللّه عليه است چه مساح به معنى كثير الخير باشد .
خوار -
با ثانى معدوله بر وزن چار به معنى خورنده باشد و به اين معنى بدون تركيب در آخر كلمات گفته نمىشود همچو شرابخوار و كبابخوار و امثال آن و ذليل و بىاعتبار را نيز گويند و به معنى راست است كه نقيض كج باشد و سهل و آسان را نيز گفتهاند و به معنى اندك و قليل هم هست و نام ولايتى است در حوالى رى و به ضم اول و ثانى به الف كشيده بر وزن شمار به معنى خوردنى باشد و به عربى آواز گاو را خوانند .
خواربار -
با ثانى معدوله و باى ابجد بر وزن كارزار به معنى خوراك اندك است كه قوت لا يموت باشد و مزه و لذت را نيز گويند و تومنى است از تومنات به خارا و خطهء نزديك رى .
خوارزم -
نام شهريست معروف و مشهور از تركستان .
خواركار -
با ثانى معدوله بر زن كارزار ستمكار و خوارى كننده را گويند .
خواركاره -
با ثانى معدوله بر وزن چارپاره دشنام دهنده را گويند .
خواركارى -
با ثانى معدوله بر وزن وار دارى به معنى دشنام دهى باشد و دشنام دهنده را نيز گويند .
خواره -
با ثانى معدوله بر وزن چاره به معنى خوردنى و رزق و روزى باشد و به ضم اول بر وزن شماره به معنى دستور باشد كه رسم و قاعده و قانون است و طعامى را نيز گويند كه مقوى بدن شود و قالبى باشد كه بنايان طاق و گنبد بر بالاى آن سازند و به معنى چوببندى هم گفتهاند .
خوارىخوار -
با ثانى معدوله بر وزن ماهىخوار دشنام شنونده را گويند .
خوارى كردن -
كنايه از دشنام دادن و زيان كارى كردن باشد .
خواز -
به فتح اول بر وزن نماز چوبدستى كه خر و گاو و ساير ستوران را بدان رانند .
خوازه -
با ثانى معدوله بر وزن غازه به معنى آفرين و خواهش باشد و مطلق چوببندى را نيز گويند اعم از آن كه به جهت آئينبندى يا بنائى و نقاشى كردن عمارت يا به جهت تاك انگور و امثال آن بندند و كوشكى و قبهاى را نيز گفتهاند كه به جهت عروسى و