تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
هم درست است و به كسر اول به معنى مزه و لذت باشد و به ضم اول آنچه روز بدان بگذرانند يعنى قوت لا يموت .

خواب جاويد -

با ثانى معدوله كنايه از مرگ است كه بيدار شدن در قيامت باشد .

خواب خرگوش -

كنايه از غافل بودن و غفلت و تغافل باشد .

خوابستان -

با ثانى معدوله بر وزن تابستان كنايه از جاى خواب و مكان خوابيدن باشد .

خوابگاه غول -

كنايه از دنيا و عالم خواب است .

خواب ناديده -

كنايه از طفل نابالغ باشد .

خوابنيده -

با ثانى معدوله بر وزن والميده مخفف خوابانيده باشد .

خواجه -

با ثانى معدوله بر وزن راجه كدخدا و رئيس خانه را گويند و به معنى معظم باشد و شيخ و پير و مالدار و حاكم و صاحب جمعيت را نيز گفته‌اند و به معنى دل و روح هم هست و خدمتكارى كه آلت تناسل او را بريده باشند .

خواجه اختران -

كنايه از ستاره مشترى باشد و آفتاب را نيز گويند .

خواجه بار -

با باى ابجد بر وزن لاله‌زار طعام به قدر حاجت باشد كه آن را به عربى قوت لا يموت خوانند .

خواجه تاش -

با تا و شين قرشت غلامان يك صاحب و نوكران يك آقا را گويند و به معنى خداوند و صاحب خانه هم آمده است .

خواجهء چرخ ازرق -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

خواجه سه ياران -

نام سير گاهى است در دامن كوه كابل و وجه تسميه‌اش آنست كه خواجه مودود چشتى و خواجه خان سعيد خليفه خواجه مودود و خواجه محمد ريك روان خليفه خواجه خان سعيد در آن موضع با هم صحبت داشته‌اند .

خواجه فلك -

كنايه از آفتاب و ستاره مشترى باشد .

خواجه مساح -

اشاره به حضرت رسالت صلوات اللّه عليه است چه مساح به معنى كثير الخير باشد .

خوار -

با ثانى معدوله بر وزن چار به معنى خورنده باشد و به اين معنى بدون تركيب در آخر كلمات گفته نمىشود همچو شرابخوار و كباب‌خوار و امثال آن و ذليل و بىاعتبار را نيز گويند و به معنى راست است كه نقيض كج باشد و سهل و آسان را نيز گفته‌اند و به معنى اندك و قليل هم هست و نام ولايتى است در حوالى رى و به ضم اول و ثانى به الف كشيده بر وزن شمار به معنى خوردنى باشد و به عربى آواز گاو را خوانند .

خواربار -

با ثانى معدوله و باى ابجد بر وزن كارزار به معنى خوراك اندك است كه قوت لا يموت باشد و مزه و لذت را نيز گويند و تومنى است از تومنات به خارا و خطهء نزديك رى .

خوارزم -

نام شهريست معروف و مشهور از تركستان .

خواركار -

با ثانى معدوله بر زن كارزار ستمكار و خوارى كننده را گويند .

خواركاره -

با ثانى معدوله بر وزن چارپاره دشنام دهنده را گويند .

خواركارى -

با ثانى معدوله بر وزن وار دارى به معنى دشنام دهى باشد و دشنام دهنده را نيز گويند .

خواره -

با ثانى معدوله بر وزن چاره به معنى خوردنى و رزق و روزى باشد و به ضم اول بر وزن شماره به معنى دستور باشد كه رسم و قاعده و قانون است و طعامى را نيز گويند كه مقوى بدن شود و قالبى باشد كه بنايان طاق و گنبد بر بالاى آن سازند و به معنى چوب‌بندى هم گفته‌اند .

خوارىخوار -

با ثانى معدوله بر وزن ماهىخوار دشنام شنونده را گويند .

خوارى كردن -

كنايه از دشنام دادن و زيان كارى كردن باشد .

خواز -

به فتح اول بر وزن نماز چوبدستى كه خر و گاو و ساير ستوران را بدان رانند .

خوازه -

با ثانى معدوله بر وزن غازه به معنى آفرين و خواهش باشد و مطلق چوب‌بندى را نيز گويند اعم از آن كه به جهت آئين‌بندى يا بنائى و نقاشى كردن عمارت يا به جهت تاك انگور و امثال آن بندند و كوشكى و قبه‌اى را نيز گفته‌اند كه به جهت عروسى و