تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠

خم آهن‌گون -

كنايه از آسمان است .

خمب -

به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به معنى خم بزرگ است و آن را به عربى دن گويند .

خمبره -

با راى قرشت بر وزن سنبله به معنى خمچه باشد كه خم كوچك است .

خمچه -

بر وزن غنچه به معنى خمبره است كه خم كوچك باشد .

خمخانه -

با خاى نقطه‌دار بر وزن تركانه ميكده و شرابخانه را گويند .

خمخم -

به ضم هر دو خا و سكون هر دو ميم رستنى باشد كه آن را شفترك خوانند و خاكشى را نيز گويند و آن را شتر به رغبت تمام خورد .

خمخمه -

به فتح اول بر وزن زمزمه متكبرانه سخن گفتن و از بينى حرف زدن و طعام را بد خوردن باشد چنان كه صداى آن از بينى و دهن اين كس برآيد .

خم دادن -

كنايه از رد كردن و رفع و دفع نمودن باشد چنان كه هرگاه گويند خم ندهد مراد آن باشد كه دفع نكند و رد ننمايد .

خمدان -

به ضم اول بر وزن عثمان شرابخانه را و ميكده را گويند و داش و كورهء خشت‌پزى و سفال‌پزى را نيز گفته‌اند .

خمده -

مخفف خميده است كه از خميدن و خم گرديدن باشد و به معنى خفته و خوابيده هم آمده است .

خمره -

با راى قرشت بر وزن و معنى خمچه است كه خم كوچك باشد .

خم زدن -

به فتح اول كنايه از گريختن باشد .

خمشان -

به ضم اول بر وزن گلستان ميكده و شرابخانه را گويند و داش و كوره سفال‌پزى و خشت‌پزى را نيز گفته‌اند .

خمش -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون شين نقطه‌دار مخفف خموش است كه از حرف نزدن و صامت بودن باشد و دواب رام شده را نيز گويند .

خمك -

به ضم اول و فتح ثانى مشدد و سكون كاف به معنى دست بر دست زدن و صداى آن باشد با اصول و بىتشديد ثانى نيز همين معنى دارد و دف و دايره كوچكى را نيز گويند كه چنبر آن از برنج يا روى باشد و مصغر خم هم هست .

خمكده -

خمخانه و شرابخانه را گويند چه كده به معنى خانه هم آمده است .

خمل -

به فتح اول و سكون ثانى و لام دوائى است كه آن را سورنجان گويند .

خم لاجورد -

كنايه از آسمان است .

خموش -

مخفف خاموش است كه حرف نزدن و سكوت ورزيدن باشد و داوب رام شده و انس به هم رسانيده را نيز گويند .

خميدن -

بر وزن رسيدن به معنى كج شدن و خم گرديدن باشد .

خميده -

بر وزن رميده به معنى كج شده و خم گرديده باشد .

خمينه -

بر وزن كمينه باران تند بىوقت غير موسم را گويند .

بيان هفدهم در خاى نقطه‌دار با نون مشتمل بر پنجاه و هشت لغت و كنايت

خن -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى خانه باشد مطلقا اعم از خانه زيرزمينى و خانه روى زمينى چه آتش‌خانهء حمام را گلخن و بادگير را بادخن گويند و خانهء زيركشتى را نيز خن به همين اعتبار گفته‌اند .

خناده -

به فتح اول بر وزن قلاده به زبان گيلان شخصى را گويند كه فرمان سپه‌سالار را به لشگر برساند .

خناك -

با كاف بر وزن و معنى خناق است كه گرفته شدن گلو و افسردگى دل باشد به سبب زيادتى و فساد خون و خناق معرب آنست .

خنام -

بر وزن غلام نام علتى و مرضى است كه خر و اسب و استر را به هم مىرسد و آن را بدنام نيز گويند و