تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧

خلاف -

به فتح اول بر وزن معاف درخت بيد را گويند و آن نوعى از صفصاف است و به كسر اول در عربى به معنى مخالفت باشد و كنايه از دروغ و گزاف هم هست .

خلال -

به فتح اول بر وزن كمال غورهء خرما را گويند و آن قابض است و به كسر اول چوب و خلاشه و امثال آن كه بدان دندان پاك كنند .

خلال كردن -

كنايه از دست كشيدن از طعام باشد .

خلال مامونى -

گياهى است خوشبوى كه آن را به عربى اذخر گويند .

خلالوش -

با لام بر وزن خطاپوش فتنه و آشوب و شور و غوغا و مشغله و غلغله را گويند و به اين معنى به جاى لام دويم كاف هم آمده است .

خلاوه -

به فتح اول و واو و ثانى به الف كشيده سرگشته و حيران و سراسيمه و دنگ را گويند و بانگ و مشغله را هم گفته‌اند و به كسر اول نيز آمده است .

خلباى -

به فتح و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده و به تحتانىزده به لغت يونانى بارزد را گويند و آن صمغى است دوائى مانند مصطكى و آن را پيرزد هم مىگويند گرم و خشك است و بچهء مرده از شكم بيندازد و به عربى قنه خوانند با قاف و نون مشدد .

خلچ -

به فتح اول و ثانى و سكون جيم فارسى طايفه‌اى باشند از صحرانشينان و تركان .

خلجان -

به فتح اول و ثانى با جيم ابجد بر وزن همدان نام قريه‌ايست متصل به شيراز و به معنى خارخار و ميل خاطر و خواهش به چيزى هم هست و در عربى به خاطر درآمدن و جستن پهلو را گويند .

خلخ -

به فتح اول و ضم ثانى مشدد بر وزن فرخ نام شهريست از تركستان منسوب به خوبان مشك خوب از آنجا آورند و به معنى خوش‌بو هم آمده است .

خلخال -

بر وزن پرگال حلقه‌اى را گويند از طلا و نقره و امثال آن كه در پاى كنند و نام شهرى هم هست از آذربايجان و در قاموس نيز به اين دو معنى آمده است .

خلخال زر -

به فتح زاى هوز و سكون راى قرشت نام شهريست ما بين قزوين و گيلان و پاىبرنجن را نيز گويند و كنايه از آفتاب عالمتاب هم هست .

خلخال فلك -

كنايه از خورشيد و ماه است .

خلخان -

بر وزن مرجان نام گياهى است مانند اشنان كه از آن هم اشخار سازند .

خلد -

به ضم اول و سكون ثانى و دال ابجد جانوريست كه آن را به شيرازى انگشت برگ و به فارسى موش‌كور گويند و او پيوسته در زيرزمين مىباشد و بيخ اشجار مىخورد چون خواهند او را بگيرند پياز و گندنا بر در سوراخ او نهند برمىآيد گوشت او زهر قاتل است و در عربى كنايه از بهشت باشد .

خلد برين -

كنايه از بهشت است و آن را بهشت برين نيز گويند .

خلر -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون راى قرشت غله‌ايست شبيه به كرسنه و آن را در يزد و نواحى كرمان و گرجستان تا سبز است خام خورند و به خورد گاو نيز دهند گاو را فربه كند و چون رسيد همچنان بپزند و بخورند و گاهى در آشها هم كنند و آسيا نيز كرده آرد آن را نان پزند و خورند و نوعى ديگر هست صحرائى چون زنان بخورند شير ايشان بيفزايد .

خلش -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون شين قرشت به معنى جراحت كردن و فرو بردن چيزى را به جائى كه جراحت شود .

خلشك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون شين نقطه‌دار و كاف كوزه‌اى باشد از گل ساخته آن را منقش سازند و داخل جهاز دختران كنند و بعضى گويند كوزهء گلى است كه دختران در آن آبهاى رنگين كنند و به يكديگر پاشند و پاچه ازار و شلوار رنگين را نيز گفته‌اند و به ضم اول و ثانى آب دهن را گويند كه خيو باشد .

خلق آتشين -

به فتح اول كنايه از شياطين و جنيان است و به ضم اول كنايه از غضب و تندى مزاج مردم .

خلم -

به ضم اول و ثانى و سكون ميم نام قصبه‌ايست از توابع بلخ و در سر حد بدخشان واقع شده است و به ده فرعون اشتهار دارد و به كسر اول و سكون ثانى خلط غليظى را گويند كه از بينى آدمى و حيوانات ديگر برمىآيد و آن را به عربى مخاط خوانند و به