باشد .
خفرنج -
بر وزن شطرنج گرانى و سنگينى باشد كه در خواب بر مردم افتد و در عربى كابوس و عبد الجنه گويند .
خفنج -
به فتح اول و ثانى و سكون نون و جيم ابجد به معنى نفع و فايده و عيش و طرب و ناز و غمزه باشد .
خفه -
به فتح اول و ثانى فشردن گلو باشد و عطسه را نيز گويند و به ضم اول و فتح ثانى به معنى سرفه باشد كه به عربى سعال خوانند .
خفيدن -
به فتح اول بر وزن طپيدن به معنى خفه شدن و عطسه كردن باشد و به ضم اول سرفه كردن را گويند .
خفيده -
به فتح اول بر وزن رسيده خفه شده و عطسه كرده باشد و به ضم اول سرفه كرده و در مؤيد الفضلا به نقل از آداب الفضلا به معنى مشهور و معروف و شهرت يافته شده آورده است .
بيان چهاردهم در خاى نقطهدار با كاف مشتمل بر دو لغت
خكاو -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به واو زده نام جا و مقامى و ولايتى هم هست و با كاف فارسى هم گفتهاند .
خكشك -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون شين قرشت و كاف كوزهء سفالين كه آن را به رنگهاى الوان منقش كرده باشند و در شهر خلخ كه يكى از شهرهاى حسنخيز است داخل جهاز دختران كنند و در اصل اين لغت خاك خشك بوده تخفيف دادهاند خكشك شده و به اين معنى به جاى حرف ثانى لام هم آمده است اللّه اعلم .
بيان پانزدهم در خاى نقطهدار با لام مشتمل بر چهل و چهار لغت و كنايت
خل -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى آمدن باشد و امر به آمدن هم هست يعنى بيا و به تشديد ثانى در عربى سركه را گويند خواه سركهء انگورى باشد و خواه غير انگورى و به ضم اول به معنى خاكستر و به زبان گيلان به معنى مقعد باشد و كج و خميده را هم گفتهاند و ديوانه و مجنون را نيز گويند و به كسر اول خلطى باشد كه از بينى انسان و گوسفند و امثال آن برمىآيد و به اين معنى به ضم اول هم درست است .
خلاب -
بر وزن سراب گل و لاى و آب كه به هم آميخته شده باشد و زمين گلناكى را نيز گويند كه پاى آدمى و چاروا در آن بماند .
خلابر -
بر وزن سراسر به زبان گيلان مردمى را گويند از عرب كه در خانهء پادشاهان و سلاطين مرسوم خوار باشند .
خلابش -
به فتح باى ابجد بر وزن جفاكش به زبان گيلانى نوكر و ملازم مرسوم خوار باشد .
خلاش -
به فتح اول بر وزن لواش غلغله و شور و مشغله را گويند و به كسر اول هم به اين معنى و هم به معنى زمين پر گل و آب و لاى به هم آميخته باشد .
خلاشمه -
به كسر اول و فتح ميم بر وزن نگاشته علتى است كه در ما بين بينى و گلو به سبب تخمه به هم مىرسد .