تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥

بيان سيزدهم در خاى نقطه‌دار با فا مشتمل بر بيست و دو لغت و كنايت

خف -

به فتح اول و سكون ثانى نوعى از آتشگيره است و آن گياهى باشد نرم كه زود آتش از چخماق در آن افتد و به عربى مرخ گويند و به ضم اول هم آمده است و ركو و پنبهء نيم‌سوخته را نيز گويند كه به جهت آتشگيره مهيا كرده باشند .

خفاچه -

با تخفيف ثانى و جيم فارسى بر وزن سراچه طايفه‌اى باشند از اعراب راه‌زن و قطاع الطريق و با تشديد ثانى و جيم ابجد هم گفته‌اند .

خفتان -

نوعى از جيبه و جامهء روز جنگ باشد كه آن را قزا كند گويند و به تركى قلماقى خوانند .

خفتانيدن -

به ضم اول بر وزن خشكانيدن به معنى خوابانيدن باشد و غلطانيدن را نيز گفته‌اند .

خفتك -

به ضم اول بر وزن جفتك به معنى كابوس است و آن سنگينى و گرانى باشد كه در خواب بر مردم افتد و معرب آن خفتق است و پرنده‌اى هم هست كه آن را كاروانك مىگويند .

خفتو -

به ضم اول بر وزن پرگو به معنى خفتك است كه كابوس و عبد الجنه باشد و آن سنگينى است كه در خواب بر مردم مىافتد .

خفت و خيز -

كنايه از آهستگى و تأنى و تدريج و اضطراب و بىقرارى باشد و كنايه از جماع كردن هم هست .

خفته -

به ضم اول بر وزن گفته به معنى خوابيده باشد و خم شده و خميده را نيز گويند و به معنى چاليك هم هست و آن بازئى باشد كه كودكان كنند و آن دو چوب است يكى به مقدار سه وجب و ديگرى به مقدار يك قبضه و هر دو سر چوب كوچك تيز مىباشد .

خفتيد -

بر وزن خشكيد ماضى خفتيدن و غلطيدن است يعنى خوابيد و غلط زد و ماضى شير ماست شدن هم هست يعنى شير جغرات شد و ماست گرديد .

خفتيدن -

بر وزن خشكيدن به معنى غلطيدن و خوابيدن و به زانو درآمدن شتر و ماست گرديدن شير و جغرات شدن باشد .

خفج -

به فتح اول و ثانى و سكون جيم سنگينى و گرانى باشد كه مردم را در خواب به هم رسد و آن را به عربى كابوس و عبد الجنه گويند و به فتح اول و سكون ثانى هم آمده است و به فتح اول و ثانى خردل صحرائى است كه آن را قچى گويند آن را بكوبند و در ماست كنند و با طعام بخورند و در عربى مطلق لرزيدن باشد عموما و لرزيدن و كج شدن پاى شتر را خصوصا .

خفخا -

به فتح اول و ثانى بر وزن همه جا به معنى خفج است كه سنگينى و گرانى در خواب باشد و در عربى لرزيدن پاى شتر را گويند در وقت برخاستن .

خفچاق -

با جيم فارسى بر وزن چخماق مردم اصيل و تركان صحرانشين باشد و نام بيابانى هم هست از تركستان كه به دشت قپچاق مشهور است .

خفجه -

به فتح اول و جيم ابجد كه ثالث باشد و به سكون ثانى نام درختى است پرخار و آن ميوه گرد سرخ رنگ دارد و آن درخت را به عربى عوسج خوانند و به فتح جيم فارسى كه خفچه باشد شوشهء طلا و نقره است و آن طلا و نقرهء گداخته باشد كه در ناوچهء آهنين ريخته باشند و موى چند را نيز گويند از زلف و كاكل كه يك جا جمع شده باشند و بر روى جوانان خوب صورت افتد و شاخ درختى كه بسيار هموار و راست رسته باشد .

خفدان -

با دال ابجد بر وزن و معنى خفتان است كه سلاح جامه باشد كه در روز جنگ پوشند .

خفده -

با دال ابجد بر وزن خفته به معنى خميده و خم شده باشد .

خفرج -

به فتح اول و سكون ثانى بر وزن مخرج سبز و گياه خرفه را گويند و به عربى بقلة الحمقا خوانند و به فتح اول و ثانى هم آمده است كه بر وزن تگرگ
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 345 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )