كردن و كنايه از سامان و ما يعرف خود را باختن هم هست .
خشك بازه -
با باى ابجد بر وزن پشت مازه شاخهاى خشكى را گويند كه از درخت بريده باشد و پوست درخت را هم گفتهاند .
خشك پشت -
جانوريست كه او را سنگپشت و لاكپشت نيز گويند .
خشكپى -
به فتح باى فارسى و سكون تحتانى كنايه از مردم شوم قدم و نامبارك باشد .
خشكجان -
با جيم بر وزن مرغدان كنايه از مردم بىفضل و بىهنر و ناقابل باشد و شخصى را نيز گويند كه لذت عشق نچشيده و عاشقى نكرده و از ياد دوست محروم باشد .
خشك جنبان -
كسى را گويند كه جنبش و حركتهاى بىنفع و فايده از او به عمل آيد .
خشك جهان -
كنايه از روزگار و زمانه است كه در آن اهل كرم و مردم صاحب همت نباشند .
خشك دامن -
كنايه از پاك دامن و نيكوكار باشد كه نقيض تر دامن و بدكار است .
خشك دهان -
كنايه از صايم و روزهدار باشد .
خشك ريش -
به كسر راى بىنقطه و سكون تحتانى و شين نقطهدار به معنى مكر و حيله و نفاق و فريفتن و بازى دادن و بهانه آوردن و عذر كردن باشد و خشكى را نيز گويند كه بر روى زخم بسته شود .
خشك ريشه -
به فتح شين قرشت به معنى بهانه كردن و عذر آوردن باشد چنان كه اگر گويند خشك ريشه مىكند مراد آن باشد كه بهانه مىكند و خشكى روى زخم را نيز گويند .
خشكسار -
با سين بىنقطه بر وزن بردبار زمينى را گويند كه از آب دور باشد و زمينى كه باران بر آن نباريده باشد .
خشكسر -
به فتح سين بىنقطه بر وزن قفلگر تندخوى و بيهودهگوى و هرزهكار و سودائى و ديوانه مزاج را گويند .
خشك شانه -
با شين نقطهدار به الف كشيده و فتح نون كنايه از مردم متكبر باشد .
خشك عنان -
به كسر عين بىنقطه كنايه از اسبى است كه فرمانبردار نباشد .
خشكفا -
با فاى به الف كشيده نان فطير را گويند و آن نانيست كه پيش از برآمدن خمير پزند .
خشك مغز -
به معنى خشك سراست كه بىته و ديوانهوش و تندخوى باشد .
خشكنانه -
با نون بر وزن موريانه نانى را گويند كه آن را بىنان خورش خورند .
خشكناى -
با نون به الف كشيده به تحتانى زده ناى گلو را گويند و به عربى حلقوم خوانند .
خشكوا -
با واو بر وزن و معنى خشكفاست كه نان خمير برنيامده و فطير باشد .
خشكه -
به ضم اول و فتح كاف معروف است كه پلاو بىروغن باشد و آرد گندم نابيخته را نيز گويند .
خشل -
به فتح اول و ثانى و سكون لام نوعى از صمغ است و آن را مقل گويند و به مقل ازرق مشهور است بواسير را نافع باشد و به عربى خضلاف خوانند و بعضى گويند خضلاف درخت مقل مكى است اللّه اعلم .
خشمن -
به كسر اول و ميم بر وزن چركن خشمگين و خشمناك را گويند .
خشن -
به فتح اول بر وزن چمن گياهى باشد كه از آن جامه بافند و فقيران و درويشان پوشند و به كسر اول مخفف خشين است و آن بازى باشد نه سفيد و نه سياه و در عربى هر چيز درشت را گويند .
خشنان -
به ضم اول بر وزن برهان فرخنده و خجسته و مبارك را گويند .
خشن پوشيدن -
كنايه از منافق بودن و نفاق كردن باشد .
خشن خانه -
بر وزن طربخانه خانهاى را گويند كه از نى بوريا سازند و خانهاى را نيز گفتهاند كه بر در و پنجرهء آن خارشترى بندند و آب بر آن پاشند تا هوا و نسيم سرد به درون آيد .
خشنسار -
به فتح اول با سين بىنقطه بر وزن طلبكار به معنى خشتنشار است كه مرغابى بزرگ تيرهرنگ ميان سر سفيد باشد و تركان قشقلداق مىگويند و به ضم اول نيز درست است و با شين نقطهدار هم آمده است چه در فارسى سين و شين هر دو به هم تبديل مىيابند و به جاى نون ياى حطى هم گفتهاند كه بر وزن پديدار باشد .