تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
بايد رفت و سئوال بايد كرد به هر چه جواب آيد عمل بايد نمود و چنان كردند و به معنى بخار هم به نظر آمده است كه از روى آبهاى گرم و زمينهاى نمناك برمىخيزد .

خرماى ابو جهل -

نوعى از خرما باشد و از پوست آن رسن تابند .

خرم‌روز -

نام روز هشتم است از هر ماه شمسى گويند ملوك عجم در اين روز ليكن در ماه دى كه آن ماه دهم است از سالهاى شمسى جشن كردندى و جامهاى سفيد پوشيدندى و بر فرش سفيد نشستندى و دربان را منع كردندى و بارعام دادندى و به امور رعيت مشغول شدندى و مزارعان و دهقانان با ملوك بر سر يك خوان نشستندى و چيزى خوردندى و بعد از آن هر غرضى و مدعائى كه داشتندى بىواسطهء ديگرى به عرض رسانيدندى و ملوك به رعايا گفتى من هم يكى از شمايم و مدار عالم به زراعت و عمارتست و آن بىوجود شما نمىشود و ما را از شما گريز نيست چنان كه شما را از ما و ما و شما چون دو برادر موافق باشيم .

خرم فضا -

كنايه از آسمان است .

خرمك -

با تشديد ثانى مصغر خرم است و بىتشديد و سكون ثانى نام مهره‌اى باشد از شيشهء سياه و سفيد و كبود كه آن را به جهت دفع چشم زخم بر گردن اطفال بندند و به اين معنى به فتح اول هم آمده است .

خرمگاه -

با تشديد ثانى به معنى خرگاه است كه خيمه بزرگ و مدور باشد و بىتشديد ثانى هم درست است .

خرمگه -

مخفف خرمگاه است كه به معنى خرگاه باشد و بىتشديد ثانى هم درست است .

خرمل -

به فتح اول و ضم ميم به معنى خرامرود است و آن امرودى باشد بزرگ و به غايت بىمزه .

خرمن -

به كسر اول تودهء غله باشد كه هنوز آن را نكوفته و از كاه جدا ننموده باشند و به عربى كدس خوانند و جمع آن اكداس است و به طريق استعاره تودهء هر چيز را گويند و هاله ماه را نيز گفته‌اند .

خرمنج -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و نون و جيم خرمگس را گويند چه منج به معنى مگس باشد و مردم مفلوج را نيز گفته‌اند يعنى شخصى كه فلج داشته باشد و رنگى هم هست از رنگهاى اسب .

خرمن سوخته -

كنايه از مايه به باد داده باشد و مفلس و بىمايه باشد .

خرمن گدا -

به كسر نون كنايه از تودهء غله‌ايست كه خوشه‌چينان جمع كرده باشند و به سكون نون جمعى را گويند كه بر سر خرمنها به گدائى روند .

خرمن ماه -

كنايه از هاله‌ايست كه بر دور ماه به هم مىرسد و آن را خرمن مه نيز گويند به حذف الف و خط عذار خوبان را هم گفته‌اند .

خرموش -

بر وزن خرگوش نوعى از موش باشد به غايت بزرگ كه با گربه جنگ كند و غالب آيد .

خرمهره -

به ضم ثالث سفيد مهره باشد كه نوعى از بوق است و آن را در بازيگاهها و حمامها و آسياها نوازند و مهرهاى بزرگ كم قيمت را نيز گويند كه بر گردن خر بندند و خال سفيدى كه در چشم مردم افتد و به سبب آن نابينا شود .

خرناى -

ناى بزرگ را گويند كه كره ناى باشد و نام لحنى و سرودى هم هست از موسيقى .

خرنباش -

به فتح اول و ثانى و سكون نون و باى ابجد به الف كشيده و به شين قرشت‌زده نوعى از رستنى باشد كه به فارسى مروخوش گويند و به عربى ريحان الشيوخ خوانند محلل و مسكن رياح باشد و سده بلغمى بگشايد .

خرنجاس -

به كسر اول و جيم به الف كشيده بر وزن قزلباش نام مبارزى است ايرانى و به جاى حرف آخر كاف هم به نظر آمده است كه خرنجاك بر وزن طربناك باشد .

خرند -

بر وزن كمند گياهى باشد مانند اشنان كه بدان هم رخت شويند و هم از آن اشخار و قليا سازند و به اين معنى به جاى حرف دويم زاى نقطه‌دار هم آمده است و خشتكارى اطراف باغچه و كنار صفه و ايوان را نيز گويند .

خرنوب -

بر وزن مرغوب چند قسم مىباشد نبطى و شامى و مصرى و هندى نبطى را به فارسى كبر خوانند و آن رستنى باشد خاردار كه با سركه پرورده كنند و خورند و آن را كور نيز گويند و به عربى ينبوت و قضم قريش خوانند و شامى را به فارسى
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 335 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )