تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
اول و كسر ثانى هم به نظر آمده است و با واو معدوله نيز گفته‌اند كه خوره باشد و به معنى حصه و بخش هم هست چه حكماى فرس ملك فارس را به پنج حصه قسمت كرده‌اند و هر حصه را نامى نهاده‌اند اول خرهء اردشير دويم خرهء استخر سيم خرهء داراب چهارم خرهء شاپور پنجم خرهء قباد و به اين معنى با واو معدوله هم آمده است و نام جانوركى است كه هر چه بر زمين افتد بخورد و او را به عربى ارضه خوانند و علتى را نيز گويند كه موى را بريزاند و مرضى است كه گوشت لب و بينى را به تحليل مىبرد و به ضم اول و فتح ثانى با تشديد صدا و آوازى باشد كه به سبب گلو فشردن از گلو و خوابيدن از بينى مردم برآيد و به ضم اول و ثانى و اظهار ها مخفف خروه است كه خروس باشد و جانوران وحشى را نيز گويند .

خرهء آردشير -

يك حصه از پنج حصهء فارس است و نام شهرى نيز بوده از بناهاى آردشير كه بهمن بن اسفنديار باشد و به اين معنى با تشديد ثانى هم گفته‌اند .

خرهك -

به ضم اول و ثانى و فتح ثالث و سكون كاف مخفف خروهك است كه به معنى مرجان باشد .

خرى -

به كسر اول و ثانى به تحتانى كشيده مخفف خيرى است و آن گلى باشد زرد رنگ پر برگ ميان سياه و آن را هميشه بهار نيز گويند و به معنى شوم و نحس و نامبارك هم آمده است و ايوان و صفه را نيز گفته‌اند .

خريدار گير -

كنايه از چيزى است كه آن را رواجى باشد و زود فروخته شود و آن را به عربى نافقه خوانند و نقيض آن را كاسده گويند .

خريده -

به فتح اول بر وزن دريده معروف است كه بيع شده باشد و كنيزك بچه و دختر نارسيده را نيز گويند .

خريش -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و شين قرشت مخفف خنده‌ريش است و آن كسى باشد كه از روى استهزاء و تمسخر بر او خنده كنند و خنده‌اى را نيز گويند كه از روى تمسخر و استهزا و فسوس بود و با ثالث مجهول به معنى خراش باشد كه از خراشيدن است يعنى پوست از بدن برداشتن و امر به اين معنى هم هست يعنى بخراش و پوست از اندامش بكن و به كسر اول كدبانو خاتون خانه را گويند و به ضم اول به معنى پادشاه و بزرگ و كدخدا باشد و كدبانو را نيز گفته‌اند .

بيان هشتم در خاى نقطه‌دار با زاى نقطه‌دار مشتمل بر شانزده لغت

خز -

به فتح اول و سكون ثانى بلندى بيرون ران را گويند و به معنى تشنه به راه رفتن هم هست چنان كه طفلان روند و با تشديد ثانى در عربى جانوريست معروف كه از پوست آن پوستين سازند و جامهء ابريشمى را نيز گفته‌اند .

خزاما -

بر وزن قواما خيرى صحرائى است و آن رستنى باشد كه به شيرازى اردانه گويند اگر زن قدرى از آن بردارد آبستن شود .

خزان -

بر وزن وزان نام ماه هشتم است از شهريور ماه قديم و اين روز جشن مغان است بنا بر قاعدهء كليه كه ميان ايشان معمول است كه چون نام ماه و روز موافق آيد جشن كنند و بعضى گويند نام روز هيجدهم است از شهريور ماه و بعضى نام روز سيم گفته‌اند و اللّه اعلم و فصلى است از فصول اربعه و به عربى خريف گويند و به معنى خزيدن يعنى به آهستگى به جائى در رفتن هم هست و زرد شدن برگ درخت را نيز گويند .

خزدوك -

با دال ابجد بر وزن مفلوك جانورى باشد شبيه به جعل .

خزر -

به فتح اول بر وزن نظر نام ولايتى است در حوالى درياى گيلان و درياى گيلان موسوم به آن ولايت است عسل خوب از آنجا آورند گويند
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 337 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )