تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
كه چدار و بخاو بر آن گذارند .

خرده‌دان -

به ضم اول مردم صاحب عقل و دانا و آن كه به همه چيز برسد از كليات و جزئيات و باريك بين و عيب‌جوى را نيز گويند .

خردهء كافور -

كنايه از كواكب و ستارگان باشد .

خرده گاه -

با كاف فارسى به الف كشيده و به ها زده بندگاه سر دست و پاى اسب و استر و خر و امثال آن باشد كه چدار و بخاو بر آن نهند و ريسمان بر آن بندند و جائى را نيز گويند از سينهء شتر كه در وقت خوابيدن بر زمين نهد و آن مانند كف پاى او شده باشد و به اين معنى به حذف‌هاى اول هم گفته‌اند كه خردگاه باشد و خردگاه خيمهء كوچكى را نيز گويند كه در درون خيمهء بزرگ بر پاى كنند .

خردهء كندر -

به عربى دقاق الاكذر خوانند و آن صمغى است مانند لبان و بعضى گويند لبان است كه به فارسى كندر دريائى و به عربى لبان مىگويند و آن از درختى خارناك به هم مىرسد و از عمان آورند .

خرده‌گير -

كنايه از عيب‌جوى و نكته گيرنده باشد .

خرده مرده -

كنايه از ريزه ريزه و زير و زبر شده باشد .

خرده مينا -

معروف است كه ميناى شكسته و ريزه ريزه شده باشد و كنايه از شراب لعلى هم هست .

خرز -

به فتح اول و ثانى و سكون زاى نقطه‌دار اسباب خرده فروشى را گويند از مهره و آئينه و شانه و امثال آنچه خرزى خرده فروش باشد و نام شهرى و مدينه‌اى هم هست .

خرزدان -

به فتح اول و ثانى بر وزن نمكدان نام مبارزى بوده تورانى و به كسر ثانى هم گفته‌اند .

خرزه -

بر وزن هرزه آلت تناسل كه آن سطبر و دراز و گنده و ناتراشيده باشد .

خرزهره -

به فتح اول و ثالث معروفست كه زهره خر و زهره بزرگ باشد و درختيست كه برگ آن به برگ بيد شبيه است ليكن از برگ بيد سطبرتر و گنده‌تر بود و گل سرخ و سفيد كند و بت‌پرستان برگ آن را به كار برند و حيوانات اگر برگ آن را بخورند هلاك شوند و آن را به عربى سم الحمار خوانند و معرب آن خرزهرج باشد و حنظل را نيز گفته‌اند و نام كرمى هم هست سياه و سرخ و زهردار و در مؤيد الفضلا به معنى سگ انگور هم آمده است .

خرزى -

به فتح اول و ثانى و كسر ثالث و سكون تحتانى خرده فروش را گويند .

خرزين -

بر وزن پروين چوبى باشد دراز كه در طويلها نصب كنند و زينها و يراق اسبها را بر بالاى آن نهند و سه‌پايه را نيز گفته‌اند كه زين اسب را بر بالاى آن گذارند و تكيه گاهى را نيز گويند كه بر گوشهاى صفها سازند و نوعى از پالان هم هست .

خرست -

به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى به معنى سياه‌مست است كه به عربى طافح گويند .

خرسته -

به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و فتح فوقانى به معنى زلو باشد و آن كرمى است سياه رنگ كه چون به عضوى از اعضاى آدمى بچسبانند خون از آن عضو بمكد .

خرسك -

به كسر اول و فتح ثالث تصغير خرس است و آن جانورى باشد معروف و فرشى است پشم‌دار و نوعى از بازى هم هست و آن چنان باشد كه خطى بكشند و شخصى در ميان خط بايستد و ديگران آيند و او را زنند و او پاى خود را به جانب ايشان افشاند به هر كدام كه پاى او بخورد او را به درون خط به جاى خود آورد و اين بازى را عربان حجوره خوانند .

خرس گياه -

يعنى گياه خرس و بيخ آن گياه شقاقل است و خرس آن را بسيار دوست دارد و به رغبت تمام بخورد و بعضى گويند زردك و گزربرى است و بعضى ديگر گويند كرفس صحرائى است .

خرسلاك -

به فتح ثالث و لام به الف كشيده به كاف زده به معنى خربنده باشد و آن شخصى است كه خر الاغ به كرايه مىدهد .

خرسله -

بر وزن مرحله نام داروئى است .

خرسند -

به ضم اول بر وزن گل قند به معنى شادمان و هميشه خوش و خوشنود باشد و كسى را نيز گويند كه رضا به قضا داده باشد و به هر چه او را پيش آيد شاكر و راضى بود .

خرسنگ -

بر وزن خرچنگ سنگ بزرگ ناهموار ناتراشيده را گويند كه در ميان راه افتاده و مانع عبور و آمد شد مردم گرديده باشد و كنايه از كسى است كه