را بر بالاى آن گذارند و نقشدوزى و گلابتوندوزى كنند و سهپايهاى كه زرگران پيش خود گذارند و چيزها را بر بالاى آن سوهانكارى كنند و همچنين بنايان در زير پاى خود گذاشته گچكارى و گچبرى سقف و ديوار خانه كنند و چيزى كه بدان ديوار رخنه كنند و تختهء كوچكى را نيز گويند كه پنبه از پنبهدانه جدا نكرده را بر بالاى آن نهند و ميل آهنى را چنان كه رسم است بر بالاى پنبهدانه گذاشته به عنوانى حركت دهند كه پنبهدانه از پنبه جدا گردد و نوعى از كرم هم هست كه دستهاى او دراز و پاهاى او كوتاه مىباشد .
خرگاه -
بر وزن درگاه جا و محل وسيع را گويند عموما و خيمهء بزرگ مدور را خصوصا .
خرگاه خضر -
به ضم خاى دويم كنايه از آسمان است .
خرگاه سبز -
و خرگاه سبز گاو پشت به معنى خرگاه خضر است كه آسمان باشد .
خرگاه قمر -
كنايه از هاله باشد و آن دايرهايست كه بعضى اوقات از بخار به هم مىرسد چنانچه ماه مركز آن دايره مىگردد .
خرگاه ماه -
به معنى خرگاه قمر است كه خرمن ماه باشد و آسمان اول را نيز گويند و كنايه از خط عذار مهوشان هم هست .
خرگاه مينا -
كنايه از آسمان است .
خرگر -
بر وزن زرگر به معنى خرمن و هاله ماه باشد .
خركس -
به فتح اول و ضم كاف و سكون ثانى و سين بىنقطه كنايه از مردم بىعقل و ابله و احمق باشد .
خركش -
به ضم كاف و سكون شين نقطهدار سرموزه را گويند و آن كفشى است كه بر بالاى موزه پوشند و در ماوراء النهر متعارفست و در عربى جرموق خوانند و جانورى هم هست خاكسترى رنگ و شبيه به جعل و بيشتر در قبرستانها مىباشد و كشندهء خر را نيز گويند .
خركمان -
بر وزن پهلوان كمان بزرگ را گويند و افزارى باشد كه كمانگران كمان حلقه را بدان چله كنند و آن دو پارچه چوب است كه اندك خمى دارد و تلهء باشد مانند كمان كه به جهت گرفتن شغال و جانوران ديگر بر سر راه ايشان در خاك پنهان كنند همين كه پاى بر آن نهند تيرى از آن بجهد و بر ايشان خورد و هلاك سازد و كنايه از كار دشوار بىنفع هم هست و گرفتار شدن مردم را نيز گويند در تعبى و آزارى و تهلكهاى .
خرگواز -
به فتح كاف فارسى بر وزن سرفراز چوبى باشد كه خر و گاو را بدان رانند و به ضم كاف هم آمده است .
خرگوش -
بر وزن سرپوش جانورى است معروف گويند ماده آن را مانند زنان حيض آيد و گياه بارتنگ را نيز گويند كه لسان الحمل است و بار تنگ تخمى است دوائى و به اين معنى با سين بىنقطه هم آمده است .
خرگوشك -
مصغر خرگوش است و نام گياهى هم هست دوائى قابض و دفع اسهال كند و آن را به عربى آذان الارنب خوانند و آن نوعى از لسان الحمل است و بعضى گويند گياهى است كه اسبغول تخم آنست .
خركوف -
بر وزن موقوف نوعى از جغد باشد به غايت بزرگ چه كوف جغد را گويند .
خرگه -
بر وزن درگه مخفف خرگاه است كه جا و محل وسيع و خيمهء بزرگ مدور باشد .
خرگه ازرق -
كنايه از آسمان است .
خرگه مه -
مخفف خرگاه ماه است كه هاله و خرمن ماه باشد .
خرم -
به ضم اول و فتح ثانى با تشديد به معنى شادمان و خوشوقت باشد و نام ماه دى است كه ماه دهم باشد از سال شمسى و بودن آفتاب در برج جدى و نام روز هشتم است از هر ماه شمسى و بنا بر قاعدهء كليه كه نزد فارسيان مقرر است كه چون نام ماه و روز موافق آيد عيد بايد كرد در اين روز عيد كنند و جشن سازند و به ضم اول و سكون ثانى بىتشديد نام مرغزارى است و در آنجا كوهى هم هست كه هر مطلبى كه عرض كنند جواب آيد گويند چون سكندر ذو القرنين فوت شد روميان و فارسيان بر سر مدفن او گفتگو مىكردند فارسيان مىگفتند هر جا كه فوت شده است دفن بايد كرد و روميان مىگفتند جايى كه مولد اوست دفن مىكنيم چون گفتگو بلند شد يكى از فارسيان گفت به فلان كوه