تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
ميان دو مصاحب و طالب و مطلوب مانع شود و بنشيند .

خرش -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون شين قرشت كسى را گويند كه از روى هزل و مسخرگى بر وى خنده كنند و به ضم اول و ثانى مخفف خروش باشد كه شور و غوغاى با گريه است و خار و خلاشه و سقط و افكندنى و به كار نيامدنى را نيز گويند .

خرشا -

به ضم اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده يكى از نامهاى خورشيد است .

خرشاد -

به ضم اول بر وزن بنياد به معنى خرشا است كه يكى از نامهاى خورشيد است .

خرشته -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و فتح فوقانى به معنى خرام و خراميدن باشد يعنى به راه رفتن از روى ناز و سركشى .

خرشه -

به فتح اول و ثانى و ثالث مخفف خرخشه است كه شلتاق و بىجا و بىموقع جنگ و خصومت و مجادله كردن باشد و به معنى خراشيده و خراشيده شده هم هست .

خرشين -

بر وزن پروين به معنى خراميدن باشد و نام طايفه‌ايست از افغان كه دعوى سيادت مىكنند .

خرطال -

به كسر اول با طاى حطى بر وزن اقبال پوست گاو يا پوست گردن شتر را گويند كه آن را پر از شوشهء طلا يا زر نقد كرده باشند و به عربى قنطار خوانند و به فتح اول تخمى است دوائى و آن در ميان گندم رويد و طبيعت آن معتدل است .

خرغول -

با واو مجهول بر وزن مرغول گياهى است كه آن را بارتنگ خوانند و در دواها خصوصا در پاكيزه كردن جراحتها بىنظير است و تخم آن را ناكوفته با گلاب گرم كرده بخورند جراحت امعا را نافع باشد و ريم آهنج بيخ آن است و آن را به عربى لسان الحمل خوانند و بعضى گويند گياهى است كه آن را خركوشك مىخوانند قابض است و رفع اسهال كند و بعضى ديگر گويند تخمى است كه بذر قطونا گويندش و خرغول به سبب آن مىگويند كه شبيه است به گوش خرچه غول در فارسى به معنى گوش است و اسب غول هم به همين سبب گويند .

خرغوله -

بر وزن مرغوله به معنى خرغول است كه لسان الحمل باشد و آن گياهى است دوائى .

خرغون -

بر وزن گردون نام شهريست و شهر را به عربى مدينه گويند .

خرف -

به كسر اول و ثانى و سكون فا مردم مبهوت و از كار رفته را گويند و گويند عربى است .

خرفع -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح فا و عين بىنقطه ساكن بار درخت عشر است به لغت اهل يمن گويند بعضى از اين درخت هست كه اگر كسى در سايه آن بخوابد تا قيامت بيدار نشود .

خرفق -

به فتح اول بر وزن ابلق به لغت اهل دمشق خردل فارسى را گويند كه تخم تره‌تيزك است .

خرفه -

به ضم اول بر وزن سرفه معروفست و آن را پرپهن گويند و در عربى بقلة الحمقا و بقلة المباركه و بقلة الزهرا و بقلة الينه خوانند .

خرقطان -

با قاف و طاى حطى بر وزن پهلوان رستنى باشد كه مانند كشوت بر درخت زيتون و بادام و امرود پيچد .

خرقه انداختن -

به معنى بخشيدن جامه باشد و كنايه از اقرار و اعتراف نمودن به گناه و عاجز شدن و تسليم كردن و از هستى مبرا گشتن و مجرد گرديدن و از خودى بيرون آمدن هم هست .

خرقه ساختن -

كنايه از پاره كردن و دريدن و چاك ساختن باشد .

خرقى -

با ياى حطى و حركت غير معلوم غله‌ايست شبيه به كرسنه و آن را در يزد و توابع كرمان بپزند و بخورند و آرد نيز سازند و نان هم پزند .

خرك -

بر وزن فلك مخفف خارك است و آن نوعى از خرماى خشك باشد و بعضى گويند غورهء خرماست كه خرماى نارسيده باشد و آن را بعضى از عربان بسر خوانند و مصغر خر هم هست و چوبكى باشد كه بر روى طنبور و عود و كمانچه و رباب و امثال آن گذارند و تارها را بر بالاى آن كشند و نام دهى است از ولايت فارس در هشت فرسخى شيراز و تخته‌اى باشد كه مجرمان و گناه‌كاران را بر آن خوابانند و درّهء تاديب زنند و چوبى را نيز گويند كه استادان كنده‌شكن در وقت شكستن هيمه در زير آن گذارند و بشكنند و سه چوبه‌اى باشد كه بر پاى هر كدام غلطكى نصب كنند و به دست اطفال دهند تا راه رفتن بياموزند و سه پايه‌اى باشد كه هر دو سر كارگاه