مردم افتد .
خرخر -
به فتح دو خاى نقطهدار و سكون دو راى بىنقطه به معنى خم شدن و دو لاى گرديدن باشد و طاق و پشته و ايوان را نيز گويند و آواز و صدائى كه به سبب گلو فشردن از گلو و خواب كردن از بينى آدمى برمىآيد .
خرخسه -
بر وزن مدرسه جانورى را گويند كه صيادان بر كنار دام بندند تا جانوران ديگر او را ديده فريب خورند و در دام افتند و به عربى ملواح خوانند .
خرخشت -
به ضم ثالث بر وزن انگشت جائى باشد كه انگور را در آن ريزند و لگد كنند تا شيره آن برآيد .
خرخشه -
بر وزن اقمشه بىجا و بىموقع مجادله نمودن و خصومت كردن و قلق و خلجان خاطر باشد و به معنى خروهه نيز آمده است و آن جانورى باشد كه صيادان بر كنار دام بندند تا جانوران ديگر در دام افتند .
خرخيز -
بر وزن شبديز نام شهريست از ختا و ختن كه مشك خوب در آنجا مىشود و نوعى از جامه ابريشمى هم از آنجا آورند و به جاى زاى هوز راى قرشت هم گفتهاند كه بر وزن شبگير باشد .
خرد -
به فتح اول و تشديد ثانى و سكون دال ابجد به معنى گل تيرهء چسبنده باشد و بىتشديد ثانى هم درست است و به كسر اول و فتح ثانى به معنى عقل باشد و به ضم اول و سكون ثانى و ثالث به معنى كوچك باشد كه در مقابل بزرگ است .
خرداد -
به ضم اول بر وزن مرداد نام ماه سيم است از سال شمسى و آن مدت بودن آفتاب است در برج جوزا و نام روز ششم باشد از ماه شمسى و فارسيان در اين روز جشن كنند بنا بر قاعدهء كلى كه در ميان ايشان مقرر است كه چون نام ماه و روز موافق باشد جشن و عيد نمايند و اين جشن را جشن خردادگان خوانند نيك است در اين روز طلب حاجات از ملائكه و فرشتهها كردن وزن خواستن و نام فرشتهايست كه موكل است بر آبهاى روان و درختان و امور و مصالحى كه در ماه خرداد واقع شود به دو تعلق دارد و نام آتشكدهاى بود بسيار بزرگ و عالى .
خردر -
بر وزن زرگر غليواج را گويند كه زغن است .
خردر گله -
جماعتى باشند از متسيد يعنى جمعى كه سيادت را بر خود بستهاند .
خردسوز -
با سين بىنقطه بر وزن جگردوز نام آتشكدهاى بوده در آذربايجان .
خردل -
به كسر ثالث بر وزن منزل به معنى ترسنده و بيدل باشد و به فتح ثالث تخمى است دوائى و آن بوستانى و صحرائى و فارسى مىباشد بوستانى سرخرنگ و فربه بود و چون بكوبند زرد شود گرم و خشك است در چهارم گويند اگر بر عصاره انگور بريزند به حالت خود نگاه دارد و نگذارد كه به جوش آيد و اگر در آتش ريزند از بخور آن گزندگان بگريزند و صحرائى كه آن را برى نيز گويند از قسم بوستانى است ليكن طبيعت بوستانى ندارد و گياه آن را به تركى قچى گويند و با ماست خورند و فارسى تخم سپندانست كه تره تيزك باشد و خردل سفيد نيز گويند و به عربى حب الرشاد خوانند .
خردما -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح دال و ميم به الف كشيده جانورى است خوش آواز و خوش رنگ .
خردمند -
به معنى عاقل و صاحب عقل باشد چه خرد به معنى عقل و مند به معنى صاحب و خداوند است .
خرد و مرد -
به ضم اول و ميم اين لغت از اتباع است به معنى ته بساط و چيزهاى سهل و ريز باشد و در مؤيد الفضلا خرد و مورد با واو معدوله در ثانى به معنى ريزه ريزه و ترجمهء تكسر نوشتهاند .
خردومند -
به كسر اول و ضم ثالث به معنى خردمند است كه زيرك و عاقل و صاحب عقل باشد .
خرده -
به ضم اول و فتح ثالث ريزه هر چيز را گويند و خس و خاشاك و امثال آن را نيز گفتهاند و شراره آتش را هم مىگويند و به معنى قوس قزح هم به نظر آمده است و نكته و گرفتنى را نيز گويند كه بر گفتگوى مردم گيرند و كنند و كنايه از دقيق و باريك هم هست چه خردهبين باريكبين را گويند و به معنى دندان هم آمده است و نام نسكى است از جملهء بيست و يك نسك كتاب زند يعنى قسمى است از جملهء بيست و يك قسم كتاب مذكور چه نسك به معنى قسم است و بعضى گويند خرده ترجمه كتاب زند است كه آن را پازند خوانند و به معنى عيب و گناه نيز آمده است و جائى را گويند از دست و پاى ستوران