كنايه از آسمان باشد .
خراش -
به فتح اول بر وزن لواش به معنى رخنه باشد و به معنى رخنه كردن و خراشيدن و از كار افتاده و سقط شده و نابكار هم آمده است و ميوهء خفزده و پوسيده را نيز گويند .
خراشيدن -
بر وزن تراشيدن به معنى ريش كردن و مجروح ساختن باشد .
خراطين -
بر وزن سلاطين معرب خراتين است و آن كرمى باشد كه در گل نرم تكون پيدا كند و به عربى حمر الارض گويند به ضم حاى بىنقطه .
خرافات -
به فتح اول و فا بر وزن كرامات سخنان پريشان و نامربوط را گويند و به ضم اول هم آمده است گويند عربى است .
خراك -
به فتح اول بر وزن هلاك صدا و خراخرى كه به سبب گلو فشردن از گلو يا در هنگام خواب از بينى آدمى برمىآيد و با تشديد ثانى هم گفتهاند .
خرام -
بر وزن نظام رفتارى را گويند كه از روى ناز و سركشى و زيبايى باشد و خوشرو و جميل و زنان خوش صورت و شكيل را نيز گفتهاند و نويد و مژدگانى و چيزهاى خوش را هم گفتهاند و به معنى شادى و شادمانى هم آمده است و به معنى مهمانى و ضيافت و مژدهء به مهمانى طلبيدن هم هست .
خرامرود -
نوعى از امرود بزرگ ناهموار و زشت و بىمزه باشد .
خرامقان -
به فتح اول و ميم و قاف بر وزن قرابتان رستنى باشد مانند سنبل الطيب اما رنگ آن به سبزى مايل است و بيخ آن هم به سنبل مىماند و بوى سنبل نيز دارد و طبيعت آن هم نزديك است به سنبل و در طعم وى اندك حلاوتى باشد .
خراميدن -
راه رفتن به ناز و تكلف و زيبايى باشد .
خرامين -
به كسر اول بر وزن رياحين نوعى از علف باشد .
خران -
به كسر اول و ثانى مشدد به الف كشيده و به نون زده به معنى مطيع و رام و فرمانبردار باشد و با ثانى مخفف هم آمده است .
خرانبار -
با نون و باى ابجد بر وزن سرافشار جمعيت و هجوم عوام الناس باشد به جهت كارى و جماع كردن چند شخص را گويند با يك كس و فتنه و آشوب را نيز گفتهاند و به معنى خرجسته و شلتاق هم آمده است و كسى را نيز گويند كه به جهت رسوائى بر خر سوار كنند و در شهر و محلات بگردانند .
خراهن -
به فتح اول و كسر ها بر وزن مداين نوعى از رستنى باشد كه به هندى بوهال گويند و به فتح ها نيز آمده است .
خراهين -
با ها بر وزن و معنى خراطين است و آن كرمى باشد سرخ كه در گل نرم متكون شود .
خربازان -
بر وزن سربازان نوعى از بازى باشد و آن چنان است كه دو كس در برابر هم خم شوند و سرها به هم نهند و دستها را بر زانو گذارند و سر ريسمانى را بر دست گيرند و سر ديگر آن ريسمان را شخصى ديگر به دست گيرد و بر دور و پيش ايشان مىگردد و نمىگذارد كه از مردم اجراى بازى كسى بر ايشان سوار شود و اگر احيا سوار شود همچنان سوار خواهد بود تا ديگرى گرفتار شود و شخصى كه سر ريسمان را در دست دارد خربنده گويند بر هر كسى كه پاى خود را بزند او را بياورد و با اين دو كس ديگر در قطار كشند تا وقتى كه ديگرى به هم رسد آن دو شخص اول نجات يابند و در عربى اين بازى را تدبيخ بر وزن تفتيح گويند .
خربز -
مخفف خربزه است و آن ميوهاى باشد معروف و به معنى هندوانه هم آمده است و عرب دابوقه خوانند و گياهى نيز هست مانند اشنان .
خربزهء روباه -
حنظل را گويند و آن را به كرمانى خرزهره مىگويند و به عربى علقم خوانند .
خربزهء هندى -
هندوانه را گويند و آن را خربزه سندى نيز گفتهاند و به عربى بطيخ زقى خوانند .
خرپشته -
به ضم باى فارسى پشتهء بزرگ دراز ناهموار كه ميان آن بلند و دو طرفش نشيب باشد و خيمه و طاق و ايوان و هر چيز كه مانند اينها باشد و آن را ماهى پشت هم مىگويند و نوعى از جوشن هم هست كه در روز جنگ پوشند .
خربط -
با طاى حطى بر وزن شربت غاز را گويند و او را خربطه هم خوانند به زيادتى هاى در آخر و با تاى قرشت هم به نظر آمده است و گفتهاند بط با طاى حطى معرب بت با تاى قرشت است و با هاى در آخر