تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
مىشود و آن را هميشه بهار مىگويند و بعضى گويند نام گلى است كه آن را به عربى يمنه خوانند .

خجش -

به فتح اول بر وزن كفش آماسى و گرهى باشد كه در گردن و گلوى مردم به هم رسد و درد نكند و هر چند بماند بزرگ‌تر شود .

خجك -

به فتح اول بر وزن كجك به معنى نقطه باشد و نشانى را نيز گويند كه با سر چوب يا به انگشت دست در زمين گذارند و نقطه و خال سفيدى را نيز گويند كه در چشم افتد .

خجند -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون نون و دال ابجد نام قصبه‌ايست در ماوراء النهر كه مولد كمال است .

خجو -

به ضم اول و ثانى پرنده‌ايست كه آن را چكاوك خوانند و به عربى قبره گويند .

خجوله -

به كسر اول و فتح ثانى و لام و سكون واو آبله را گويند كه به سبب كار كردن يا سوختن و راه رفتن در دست و پا و اعضا به هم رسد .

خجير -

به كسر اول و ثانى به تحتانى رسيده و به راى قرشت زده خوب و زيبا و جميل و خوش صورت و صاحب حسن را گويند و به ضم اول هم آمده است .

بيان ششم در خاى نقطه‌دار با دال بىنقطه مشتمل بر شانزده لغت و كنايت

خدا -

و خداى به ضم اول نام ذات بارىتعالى است همچو اللّه و اللّه و مخفف خود آهم هست يعنى شخصى كه خود آمده است و صاحب و مالك را نيز گويند و با ذال نقطه‌دار هم خوانده‌اند .

خدافدوشان -

كنايه از صوفيان زراق كه به ظاهر خود را بيارايند و آنهائى را نيز گويند كه دعواى خدائى كردند يعنى شداد و نمرود و آنها را خداى فروشان هم مىگويند با دو تحتانى در آخر .

خداوند -

به فتح واو و سكون نون و دال صاحب و بزرگ خانه را گويند .

خدايگان -

پادشاه بزرگ و خداوندگار اعظم باشد .

خدرنق -

به فتح اول و ثانى بر وزن خورنق به لغت رومى و بعضى گويند يونانى عنكبوت را گويند و به اين معنى به جاى نون ياى حطى هم به نظر آمده است .

خدره -

به ضم اول بر وزن مهره خرده و ريزهء هر چيز را گويند و شرارهء آتش را نيز گفته‌اند و به فتح اول هم آمده است .

خدك -

به فتح اول و ثانى بر وزن كجك مطلق پل را گويند خواه با سنگ و خشت و گچ بر رودخانه بندند و خواه با چوب و خاك بر جوئى .

خدمتى -

بر وزن عشرتى به معنى پيشكش باشد .

خدنگ -

بر وزن عشرتى به معنى پيشكش باشد .

خدنگ -

بر وزن پلنگ نام درختى است بسيار سخت كه از چوب آن نيزه و تير و زين اسب سازند و تير خدنگ و زين خدنگ به اين اعتبار مىگويند .

خدو -

به ضم اول و ثانى و سكون واو آب دهن را گويند كه از اثر مزهء چيزى به هم رسد .

خدوك -

به ضم اول بر وزن سلوك پراكنده و پريشان شدن طبيعت باشد از امور ناملايم و به معنى رشك و حسد و قهر و خشم و خجلت و شرمسارى نيز آمده است و به معنى آزردگى و غصهء بىجا خوردن هم هست و به فتح اول نيز گفته‌اند .

خدير -

به فتح اول بر وزن وزير به معنى حسن است كه خوب و خوبى و خوشدلى و خوش خلقى باشد .

خديش -

به ضم اول و كسر ثانى و سكون تحتانى مجهول و شين قرشت به معنى پادشاه و كدخداى بزرگ خداوند خانه باشد و كدبانوى خانه را نيز گويند و به فتح اول هم آمده است .

خديو -

به كسر اول و ثانى و سكون تحتانى مجهول و واو پادشاه و وزير و خداوندگار و بزرگ و يگانهء عصر باشد .

خديور -

به كسر اول و ثانى و فتح رابع و سكون راى