تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
گرد و غبار باشد .

خاك رنگين -

عبارت از طلاست و نقره را نيز گفته‌اند و كنايه از گلزار و لاله‌زار هم هست و آدمىزاد را نيز گويند .

خاك زدن -

كنايه از جاروب كردن باشد .

خاكژى -

با زاى فارسى به تحتانى كشيده تخمى باشد كه آن را با كافور در چشم كشند و در عربى بزر الخمخم و بزر الجنه خوانند .

خاكسار -

با سين بىنقطه بر وزن آبدار به معنى خاك مانند است چه سار به معنى مانند هم آمده است و كنايه از چيزى گردآلود هم هست و مردم افتاده و درويش و نامراد و خوار و ذليل را نيز گويند و كسى را نيز گفته‌اند كه در صف نعال يعنى در كفش‌كن خانه بنشيند .

خاكش -

بر وزن آتش مخفف خاك‌كش است و آن تخته‌ايست كه دهقانان زمين شيار كرده را بدان هموار كنند .

خاكشو -

بر وزن نازبو تخمى است سياه‌رنگ و ريزه كه آن را با كافور در چشم كشند و به عربى بزر الخمخم خوانند .

خاكشى -

با رابع به تحتانى كشيده به معنى خاكشو است كه بزر الخمخم باشد و علف آن را به شتر دهند .

خاك مطبق -

كنايه از كره زمين است .

خاك معلق -

به معنى خاك مطبق است كه كرهء زمين باشد .

خاك نمك -

به فتح نون و ميم و سكون كاف نوعى از بازى باشد و آن چنان است كه چيزى را در توده خاك نم كرده پنهان سازند و بعد از آن خاك را به دو بخش كنند و هر بخشى از آن كسى باشد و آن چيزى كه پنهان است از بخش هر كس برآيد غالب بود و او برده باشد و به عربى اين بازى را فئيال گويند بر وزن قيفال .

خاك و آب -

كنايه از جسد و قالب آدميزاد باشد .

خاكى -

بر وزن پاكى منسوب به خاك را گويند و اشاره به مثلثهء خاكى است كه برج ثور و سنبله و جدى باشد و كنايه از مردم بىحرمت و خوار و ذليل بود و لقب جماعتى و قبيله‌اى هم هست .

خاكيان -

بر وزن ماكيان مردمان بىعزت و بىحرمت و خوار و ذليل را گويند .

خاكى كردن -

كنايه از افتادگى كردن و بندگى نمودن باشد و كنايه از بىقرارى كردن هم هست .

خاكى نهاد -

شخصى را گويند كه خليق و افتاده و متواضع باشد .

خال -

بر وزن مال معروف است و آن نقطه سياهى باشد كه بر روى و اندام مردم افتد و شتر سياه بزرگ را نيز گفته‌اند و جنسى از برد يمانى باشد كه بيشتر عربان جامه كنند و علم را نيز گويند و به فتح عين و به معنى ابرام و لجاجت هم آمده است و به عربى خالو را گويند كه برادر مادر است .

خالاون -

با لام به الف كشيده و ضم واو و سكون نون دانه‌ايست شبيه به گندم و آن را به عربى حنطهء روميه خوانند گرم و تر است با سركه بر جرب طلا كنند نافع باشد .

خال عصى -

كنايه از گناه باشد كه در مقابل ثواب است .

خالم -

به ضم لام و سكون ميم به معنى مار باشد كه به عربى حيه خوانند .

خالو -

بر وزن آلو برادر مادر باشد و سورنائى را نيز گويند و او را شاهنائى و شه‌نائى هم خوانند .

خالولنجان -

به كسر لام دويم خولنجان باشد و آن رستنى است دوائى كه چوب آن را خسرودارو گويند و درخت آن را به كسرى كه انوشيروان است نسبت داده‌اند .

خالوما -

با ميم به الف كشيده به سريانى دوائى است كه آن را به فارسى شنكار گويند و به عربى حافر الحمار خوانند ورق آن سرخ به سياهى مايل باشد چون بيخ آن را زنان آبستن برگيرند بچه بيندازند .

خاله بىبى -

نام آشى است از آشهاى آرد كه در آن برنج نيز كنند .

خاليدونيون و خاليدوميون -

با نون و هر دو ميم گفته‌اند لغتى است يونانى و معنى آن به عربى دواء الخطافى باشد يعنى دواى پرستوك و آن ماميران است گويند چون بچه پرستوك در آشيان نابينا شود مادرش برود و شاخى از ماميران بياورد و در آشيانه نهد بچه او شفا يابد .