گرد و غبار باشد .
خاك رنگين -
عبارت از طلاست و نقره را نيز گفتهاند و كنايه از گلزار و لالهزار هم هست و آدمىزاد را نيز گويند .
خاك زدن -
كنايه از جاروب كردن باشد .
خاكژى -
با زاى فارسى به تحتانى كشيده تخمى باشد كه آن را با كافور در چشم كشند و در عربى بزر الخمخم و بزر الجنه خوانند .
خاكسار -
با سين بىنقطه بر وزن آبدار به معنى خاك مانند است چه سار به معنى مانند هم آمده است و كنايه از چيزى گردآلود هم هست و مردم افتاده و درويش و نامراد و خوار و ذليل را نيز گويند و كسى را نيز گفتهاند كه در صف نعال يعنى در كفشكن خانه بنشيند .
خاكش -
بر وزن آتش مخفف خاككش است و آن تختهايست كه دهقانان زمين شيار كرده را بدان هموار كنند .
خاكشو -
بر وزن نازبو تخمى است سياهرنگ و ريزه كه آن را با كافور در چشم كشند و به عربى بزر الخمخم خوانند .
خاكشى -
با رابع به تحتانى كشيده به معنى خاكشو است كه بزر الخمخم باشد و علف آن را به شتر دهند .
خاك مطبق -
كنايه از كره زمين است .
خاك معلق -
به معنى خاك مطبق است كه كرهء زمين باشد .
خاك نمك -
به فتح نون و ميم و سكون كاف نوعى از بازى باشد و آن چنان است كه چيزى را در توده خاك نم كرده پنهان سازند و بعد از آن خاك را به دو بخش كنند و هر بخشى از آن كسى باشد و آن چيزى كه پنهان است از بخش هر كس برآيد غالب بود و او برده باشد و به عربى اين بازى را فئيال گويند بر وزن قيفال .
خاك و آب -
كنايه از جسد و قالب آدميزاد باشد .
خاكى -
بر وزن پاكى منسوب به خاك را گويند و اشاره به مثلثهء خاكى است كه برج ثور و سنبله و جدى باشد و كنايه از مردم بىحرمت و خوار و ذليل بود و لقب جماعتى و قبيلهاى هم هست .
خاكيان -
بر وزن ماكيان مردمان بىعزت و بىحرمت و خوار و ذليل را گويند .
خاكى كردن -
كنايه از افتادگى كردن و بندگى نمودن باشد و كنايه از بىقرارى كردن هم هست .
خاكى نهاد -
شخصى را گويند كه خليق و افتاده و متواضع باشد .
خال -
بر وزن مال معروف است و آن نقطه سياهى باشد كه بر روى و اندام مردم افتد و شتر سياه بزرگ را نيز گفتهاند و جنسى از برد يمانى باشد كه بيشتر عربان جامه كنند و علم را نيز گويند و به فتح عين و به معنى ابرام و لجاجت هم آمده است و به عربى خالو را گويند كه برادر مادر است .
خالاون -
با لام به الف كشيده و ضم واو و سكون نون دانهايست شبيه به گندم و آن را به عربى حنطهء روميه خوانند گرم و تر است با سركه بر جرب طلا كنند نافع باشد .
خال عصى -
كنايه از گناه باشد كه در مقابل ثواب است .
خالم -
به ضم لام و سكون ميم به معنى مار باشد كه به عربى حيه خوانند .
خالو -
بر وزن آلو برادر مادر باشد و سورنائى را نيز گويند و او را شاهنائى و شهنائى هم خوانند .
خالولنجان -
به كسر لام دويم خولنجان باشد و آن رستنى است دوائى كه چوب آن را خسرودارو گويند و درخت آن را به كسرى كه انوشيروان است نسبت دادهاند .
خالوما -
با ميم به الف كشيده به سريانى دوائى است كه آن را به فارسى شنكار گويند و به عربى حافر الحمار خوانند ورق آن سرخ به سياهى مايل باشد چون بيخ آن را زنان آبستن برگيرند بچه بيندازند .
خاله بىبى -
نام آشى است از آشهاى آرد كه در آن برنج نيز كنند .
خاليدونيون و خاليدوميون -
با نون و هر دو ميم گفتهاند لغتى است يونانى و معنى آن به عربى دواء الخطافى باشد يعنى دواى پرستوك و آن ماميران است گويند چون بچه پرستوك در آشيان نابينا شود مادرش برود و شاخى از ماميران بياورد و در آشيانه نهد بچه او شفا يابد .