خوانند .
خاش -
بر وزن فاش كسى را گويند كه محبت به افراط داشته باشد و به معنى خش هم آمده است كه مادر زن و مادر شوهر باشد و ريزه چوب و علف و خاره و خاشاك و قماش ريزه دم مقراض و امثال آن را نيز گفتهاند و نام موضعى است از مضافات فراه و به معنى مطلق خائيدن و جاويدن باشد خواه انسان بجايد و خواه حيوانات ديگر .
خاشاك -
بر وزن چالاك ساق علف و چوب ريزههاى باريك و خار و خس با خاك آميخته را گويند .
خاشك -
به فتح ثالث مخفف خاشاك است كه خس و خار و امثال آن باشد و به معنى خرد و مرد و ريز و بيز هم آمده است .
خاشكدان -
با دال به الف كشيده و به نون زده بر وزن ناچسبان صندوقچه زنان را گويند كه در آن ريز و بيز و خرد و مرد و چيزها نهند و دخل دان استادان بقال و نانبا و آشپز و امثال آن را نيز گفتهاند و آن ظرفى باشد كه قيمت آنچه فروخته شود در آن گذارند و صندوقى را نيز گويند كه نان در آن نهند .
خاش و خش -
با شين قرشت بر وزن و معنى خار و خس باشد و اين لغت از توابع است و قماش ريزها را نيز گويند كه از دم مقراض استادان خياط و پوستين دوز و از دم تيشه درودگران بريزد .
خاش و خماش -
به فتح خاى نقطهدار و ميم به الف كشيده و به شين قرشت زده به معنى خاش و خش است كه خس و خار و ريزهاى دم مقراض و تيشه و چيزهاى افكندنى و به كار نيامدنى باشد و اين لغت نيز از توابع است .
خاشه -
بر وزن ماشه خس و خاشاك و ريزههاى چوب و سرگين و امثال آن را گويند كه همه به هم آميخته باشد و به معنى رشك و حسد هم آمده است .
خاصگى -
به فتح صاد بىنقطه و كسر كاف فارسى و سكون تحتانى كنيزك صورتى را گويند و كنايه از هر چيز نفيس هم هست و مقرب پادشاه و خزينهدار را نيز گفتهاند .
خاك -
به سكون كاف تازى معروف است و آن يكى از عناصر اربعه است و به عربى تراب خوانند و كنايه از نفس مطمئنه و شخصى سليم النفس باشد و فروتنى و افتادگى و مطيع و فرمانبردار و قبر و مزار را نيز گويند و چيزهاى بىقدر و قيمت و ضايع و به كار نيامدنى را نيز گفتهاند و به سكون كاف به معنى تخم مرغ باشد چه خاكينه مشتق از خاك است و به اين معنى با واو معدوله هم آمده است كه خواك باشد .
خاكانداز -
معروف است و آن بيل مانندى باشد از نقره و طلا و مس و امثال آن كه بدان خاكروبه و خاكستر و غيره بدور اندازند و سنگانداز برج قلعه و حصار را هم گفتهاند و پارچهاى را نيز گويند كه بر دور شاميانه و سايبان دوزند و به معنى ساحر و سحر كننده هم هست .
خاك بودن -
كنايه از افتادگى كردن و متواضع بودن است .
خاكبيز -
با باى ابجد بر وزن خاكريز شخصى را گويند كه خاك كوچها و بازارها را به جهت نفع خود جاروب كند و ببيزد و كنايه از كسى است كه از براى حصول به مقصود به كارهاى سخت و حرفتهاى پست قيام نمايد و كنايه از مردم دقيق النظر و باريكبين هم هست .
خاك بيمار -
كنايه از زر سرخ است .
خاك تاريك -
با تاى قرشت كنايه از جسد و قالب آدمى بود .
خاك خسبه -
به ضم خاى نقطهدار و سكون سين بىنقطه و فتح باى ابجد پرندهايست صحرائى كه آن را به فارسى چرز و به تركى چقرق گويند .
خاكدان -
با دال ابجد بر وزن آسمان مزبله را گويند و كنايه از دنيا و عالم نيز هست .
خاكدان ديو -
به معنى خاكدان است كه كنايه از دنيا و عالم باشد .
خاكدان غرور -
به معنى خاكدان ديو است كه كنايه از دنيا باشد .
خاكدان كهن -
به معنى خاكدان غرور است كه كنايه از دنيا باشد .
خاك ذليلان -
با ذال نقطهدار كنايه از جسد و قالب كافران و جاهلان باشد .
خاك رند -
با راى قرشت بر وزن آبكند به معنى