تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩

خارا -

بر وزن دارا سنگ سخت را گويند و نوعى از بافتهء ابريشمى هم هست كه مانند صوف موج‌دار بود و آن ساده و مخطط مىباشد و مخطط آن را عتابى خوانند و عتاب نام شخصى بوده كه اين خار منسوب است به او .

خاراشتر -

به معنى شترخار است و آن جنسى از خار باشد كه شتر به رغبت تمام بخورد .

خارانداز -

بر وزن بارانداز نوعى از خارپشت باشد كه خارهاى خود را مانند تير اندازد و به عربى قنفذ گويند .

خاربست -

آنچه در زراعت و سرهاى ديوار باغ از خار و خلاشه بندند .

خار پشت -

جانوريست معروف گويند مار افعى را مىگيرد و سر به خود فرو مىكشد و مار خود را چندان بر خارهاى پشت او مىزند كه هلاك مىشود و نام ميوه‌ايست كه به هندى كتهمل و پهنس مىگويند .

خارچينه -

با جيم فارسى بر وزن آبگينه موچينه و منقاش سرتراشان باشد و سرهاى دو انگشت و دو ناخن سبابه و ابهام را نيز گويند كه بدان گوشت و پوست بدن آدمى را چنان گيرند كه به درد آيد .

خارخار -

با خاى نقطه‌دار بر وزن چاريار به معنى خارش باشد و كنايه از خلجان و تعلق خاطر هم هست كه ابتداى ميل و خواهش باشد و بقيهء ميل و خواهش را نيز گفته‌اند .

خارخسك -

معروف است و آن خارى باشد سه پهلو بهترين آن بستانى بود و آن را مغربيان حمص الامير خوانند گويند معتدل است و عصارهء آن را در جائى كه كيك بسيار باشد بيفشانند همه بميرند .

خار در راه شكستن -

كنايه از محافظت كردن باشد و خارچيدن را نيز گويند .

خارشتر -

معروفست و آن جنسى باشد از خار كه شتر از خوردن آن فربه شود .

خارك -

بر وزن تارك تصغير خار است و نوعى از خرما هم هست .

خاركش -

به ضم كاف و سكون شين قرشت سر موزه را گويند و آن كفشى باشد كه بر بالاى موزه پوشند و آن در ماوراء النهر بيشتر متعارفست و به عربى جرموق خوانند و به فتح كاف شخصى را گويند كه پيوسته خار بكشد و نام سرودى و نوائى است از موسيقى و شخصى كه سرود خاركش منسوب به اوست .

خاركن -

بر وزن بادزن معروف است و آن شخصى باشد كه پيوسته خار از زمين بكند و نام نوائى و صوتى است از موسيقى و نام شخصى است كه سرود خاركن منسوب به اوست و بوتهء پرخار را نيز گفته‌اند .

خارمهك -

به فتح ميم و سكون ها و كاف حشيشى است كوهى و در زمين سنگستان رويد و بهترين آن سبز باشد گرم و خشك است در سيم گويند اگر قدرى از آن در زير بالين طفلى كه از دهن او آب مىرفته باشد بگذارند بر طرف شود و آن را به عربى شوكة العربيه و شكاعى خوانند .

خار نهادن -

معروف است و كنايه از نافرمانى نمودن و جفا كردن هم هست .

خاره -

بر وزن پاره به معنى خار است و آن پارچه‌اى باشد موج‌دار و قيمتى و سنگ خارا را نيز گويند كه سنگ سخت باشد و زن را هم گفته‌اند كه نقيض مرد است و به معنى خاده نيز آمده است كه چوب راست رسته باشد و جاروبى را نيز گويند كه بر سر چوب درازى بندند و سقف خانه را بدان روبند و پاك كنند .

خاز -

به سكون زاى نقطه‌دار نوعى از جامه كتان باشد و آن را مانند متقالى سفته و پشت‌دار ببافند و سنگ پاشوى را نيز گويند و چرك و ريم و كثافت را نيز گفته‌اند .

خاژغان -

با زاى فارسى و غين نقطه‌دار بر وزن آشيان ديگ و پاتيل و امثال آن را گويند و به عربى مرجل خوانند .

خازنه -

به فتح زاى هوز و نون خواهر زن را گويند .

خاژنى -

با نون بر وزن آدمى نام حكيمى بوده دانشمند .

خازه -

بر وزن تازه سرشته و خمير كرده را گويند عموما و گلابه و گلى كه بر ديوار مالند خصوصا .

خاسپ -

به كسر سين بىنقطه و سكون باى فارسى سبب را گويند و آن ميوه‌ايست كه به عربى تفاح