گويند كه تارهاى آن مطلقا پيچ و خم نداشته باشد .
چنگ مريم -
گياهى باشد مانند پنج انگشت و چون زنى دشوار زايد آن را در آب گذارند همين كه آن گياه از هم و اشد آن زن نيز وضع حمل مىشود .
چنگوان -
با واو بر وزن سنگدان نام شهريست از ولايت هندوستان و بر وزن پهلوان هم گفتهاند .
چنگوك -
بر وزن مفلوك شخصى را گويند كه از بيمارى برخاسته باشد و از ضعف دست بر ديوار گرفته به راه رود و مردم دست و پا كج را نيز گفتهاند .
چنگه -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى نام پادشاهى بوده است گويند دختران مردم را به زور كشيدى و ازاله بكارت كردى بعد از آن رخصت دادى تا به شوهر دهند چند برادر بودند روزى خواهر ايشان را طلبيد يكى از ايشان خود را به لباس زنان بيار است و به خلوت ملك درآمد ملك خواست كه دست به او رساند برجست و آتش شهوت ملك را به آب خنجر فرونشانيد مردمان آن روز را عيد كردند و به عيد چنگه مشهور شد .
چنو -
به ضم اول و ثانى و سكون واو مخفف چون او باشد .
چنودپل -
به ضم اول و باى فارسى و سكون دال پل صراط را گويند .
چنه -
به فتح اول و ثانى مخفف چانه است كه فك اسفل آدمى و حيوانات ديگر باشد و به كسر اول مخفف چينه و دانه مرغان است .
چنيده -
به كسر اول و نون بر وزن سفيده به معنى چيده باشد اعم از آن كه چيزى از زمين بچينند يا انتخاب كنند يا بر بالاى هم گذارند يا بساط بگسترانند .
بيان بيستم در جيم فارسى با واو مشتمل بر چهل و دو لغت و كنايت
چو -
به ضم اول و سكون ثانى مجهول مرادف چون است كه به معنى مانند و هنگام و شرط و طلب حجت باشد و با ثانى معروف مخفف چوب است .
چواك -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به كاف زده نانى باشد كه آن را به روغن بريان كنند و آن را چواكك نيز گويند .
چوبخوار و چوبخوارك -
با واو معدوله در پنجم بر وزن هوشيار كرمى باشد كه چوب و هر چيز كه بر زمين افتاده باشد از جنس پشمينه و پلاس بخورد و ضايع سازد و آن را به عربى ارضه خوانند .
چوبدانه -
با دال ابجد بر وزن رودخانه ميوهايست كه آن را سنجد گويند و به عربى غبيرا خوانند .
چوبك -
بر وزن خوبك نام تخته و چوبى است كه مهتر پاسبانان شبها به دست گيرد و آن چوب را بر آن تخته زند تا پاسبانان از صداى آن بيدار باشند .
چوبك اشنان -
به ضم اول و همزه گليمشوى را گويند و به عربى شجره ابى مالك خوانند و بدان رخت شويند و در دمشق صابون القاف نامند .
چوبكزن -
به فتح زاى هوز مهتر و ريش سفيد پاسبانان را گويند .
چوبكش -
به فتح رابع بر وزن حوروش افزارى باشد از چوب كه پنبه دانه را بدان از پنبه جدا كنند .
چوبكى -
بر وزن كودكى نوكر عسس و داروغه و امثال آن را گويند و مهتر و ريش سفيد پاسبانان را نيز گفتهاند .
چوبكين -
بر وزن خوشهچين افزارى باشد كه بدان پنبه دانه از پنبه جدا كنند خواه آن را از آهن ساخته باشند و خواه از چوب .
چوپلين -
با باى فارسى و لام بر وزن و معنى چوبكين است كه افزار پنبه دانه از پنبه جدا كردن باشد .
چوبنه -
به كسر ثالث و فتح نون مخفف چوبينه است و آن مرغى باشد صحرائى شبيه به مرغ خانگى و آن را كاروانك خوانند و خروس آن را به عربى كروان گويند .
چوبه -
به فتح ثالث چوبى باشد كه بدان خمير نان را