تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
زمان و چنان هم استعمال مىكنند .

چنداول -

به ضم واو گروهى و جماعتى را گويند كه از پس لشگر به راه روند و فرود آيند گويند تركى است .

چندر -

به ضم اول بر وزن كندر مخفف چغندر باشد كه هويجى است معروف .

چندفند -

به فتح فا بر وزن چشم‌بند ترس و بيم و نهيب را گويند .

چندل -

بر وزن و معنى صندل است كه چوب خوشبوى معروف باشد و صندل معرب آن است .

چندن -

بر وزن كندن به معنى چندل باشد كه چوب صندل است و بعضى گويند چوبى است خوشبوى به غير از صندل و آن چوب در ولايتى مىشود كه آن ولايت را زره مىگويند به كسر زاى نقطه‌دار و راى بىنقطه .

چنده -

بر وزن خنده به معنى چند است كه مقدار غير معين باشد .

چندى -

به فتح اول بر وزن لندى به معنى چند است كه مقدار مجهول غير معين باشد .

چنغوت -

با غين نقطه‌دار و فوقانى بر وزن مربوط پشم و پنبه باشد كه در نهالى و لحاف و بالش و امثال آن كنند .

چنك -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون كاف تازى منقار مرغان ر ا گويند .

چنگ -

به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى منحنى و خميده را گويند و مطلق قلاب باشد عموما و قلابى كه بدان فيل رانند خصوصا و آن را كجك نيز گويند و پنجه و انگشتان مردم و چنگال مرغان و جانوران ديگر باشد و نام سازيست مشهور و نگارخانه مانى و ارتنگ را نيز گفته‌اند و آن كتابى است مشتمل بر صنايع و بدايع نقاشى و مصورى او و مردم شل را نيز گويند و آن شخصى بود كه دست و پاى او از كار بازمانده باشد و به ضم اول به معنى سخن و گفتار است و برچيدن مرغ دانه را از زمين و كشتى و جهاز بزرگ را نيز گويند و به كسر اول به معنى منقار مرغان و نوك سنان و پيكان و امثال آن باشد .

چنگار -

بر وزن زنگار خرچنگ را گويند و به عربى سرطان خوانند .

چنگال -

بر وزن پرگال پنجهء مردم و جانوران ديگر باشد و نان گرمى را گويند كه با روغن و شيرينى در يكديگر ماليده باشند و آن را چنگالى نيز گويند و به معنى هدف و نشانهء تير هم آمده است و به اين معنى به جاى حرف اول خاى نقطه‌دار هم گفته‌اند و شخص باريك ميان را نيز گويند .

چنگالخوست -

با خاى نقطه‌دار مفتوح و واو معدوله و سين بىنقطه و تاى قرشت ساكن به معنى دويم چنگال است كه نام گرم و روغن و شيرينى درهم ماليده شده باشد و هر چيزى را نيز گويند كه درهم ماليده باشند .

چنگال خوش -

با شين قرشت به معنى چنگالخوست باشد كه چنگال و هر چيز كه در هم مالند .

چنگدو -

با دال ابجد بر وزن چنگ‌جو نام شهريست در ملك چين .

چنگش -

به كسر اول و كاف فارسى و سكون ثانى و شين قرشت نام مبارزى بوده تورانى كه به يارى افراسياب آمده بود و رستم او را به قتل رسانيد .

چنگك -

بر وزن اندك قلاب را گويند عموما و قلابى كه فيل را بدان رانند خصوصا .

چنگل -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و لام پنجهء مردم و حيوانات ديگر باشد از پرنده و غيره .

چنگلاهى -

بر وزن تختگاهى پرنده‌ايست كه آن را غليواج گويند و به جاى هاى هوز ياى حطى و نون هر دو به نظر آمده است .

چنكلوك -

با واو مجهول و كاف بر وزن عنكبوت آدمى و حيوان ديگر كه دست و پاى او كج و ناراست باشد و شخصى كه در هنگام نشستن و برخاستن دست بر پشت كسى نهد و به امداد ديگرى برخيزد .

چنگله -

به فتح اول بر وزن زنگله نام سازيست كه به چنگ اشتهار دارد و پنجهء مردم و جانوران پرنده باشد همچو باز و شاهين و بحرى و مطلق قلاب را نيز گفته‌اند و به كسر اول و ثالث بر وزن بسمله موى مرغوله و مجعد را گويند و آن موئى باشد كه هر تارش بر هم نشسته و به خود پيچيده بود همچو موى زنگيان و جعد نقيض سبط است و سبط موئى را