تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
اربعه باشد .

چهارگامه -

با كاف فارسى به الف كشيده و فتح ميم اسب راهوار و تيزرو را گويند .

چهار كركس -

كنايه از چهار عنصر است و تخت شداد را نيز گويند و بعضى تخت كاوس را گفته‌اند .

چهار گلخن -

كنايه از چهار حد جهان و چهار عنصر است .

چهار گوشه -

هر چيز كه مربع باشد عموما و تابوت را گويند خصوصا و چهار جانب و سربند و سفرهء كوچك را نيز گويند .

چهارم منظر -

كنايه از فلك چهارم است كه فلك آفتاب باشد .

چهار منقوطه -

كنايه از فلك كرسى باشد كه فلك البروج است به اعتبار چهار نقطه مشرق و مغرب و شمال و جنوب .

چهار نظم -

كنايه از چهار عنصر باشد .

چهار هفته -

كنايه از ناچيز و معدوم باشد .

چهر -

به كسر اول بر وزن مهر روى را گويند كه به عربى وجه خوانند و به معنى اصل ذات نيز آمده است .

چهرآزاد -

با زاى هوز بر وزن مهرآباد نام هماى دختر بهمن باشد و بهمن به حكم شريعتى كه تابع آن بود او را به نكاح خود درآورد و داراب از او متولد شد .

چهرزاد -

به معنى چهرآزاد است كه دختر بهمن مادر داراب باشد و نام دختر افراسياب هم هست .

چهره -

به كسر اول صورت و روى آدمى باشد و به ضم اول پسر ساده امرد و نوكر و ملازم را نيز گفته‌اند گويند به اين معنى هندى است .

چهره‌پرداز -

مصور و صورتگر را گويند .

چهره شدن -

كنايه از برخواستن به منازعت باشد .

چهيد -

بر وزن شهيد ماضى چكيدن باشد يعنى چكيد .

چهيدن -

بر وزن و معنى چكيدن باشد .

بيان بيست و دوم در جيم فارسى با ياى حطى مشتمل بر هيجده لغت و كنايت

چى -

به كسر اول و سكون ثانى مخفف چيز است كه آن را به عربى شئى خوانند و چون در آخر كلمه تركى افزايند به معنى صانع و فاعل آن چيز شود همچو باشماقچى يعنى كفش‌گر و يالانچى يعنى دروغ‌گوى .

چيپال -

با باى فارسى بر وزن قيفال نام پادشاه لاهور بوده است .

چيچست -

به كسر اول و جيم و سكون ثانى و سين بىنقطه و فوقانى به لغت زند و پازند كوه را گويند و به عربى جبل خوانند .

چيخ -

بر وزن ميخ شخصى را گويند كه از چشمهاى او پيوسته آب و چرك آيد و بدين سبب مژگانهايش ريخته شود .

چير -

بر وزن مير به معنى غالب شدن و ظفر يافتن و مستولى گرديدن بر دشمن باشد و شجاع و دلاور را نيز گويند و به معنى حصه و بهره و نصيب هم هست و نام قريهء باشد از قراى بوانات .

چيره -

بر وزن خيره به معنى مستولى شدن و تسلط يافتن باشد و شجاع و دلاور را نيز گويند و به هندى دستارى كه بر سر پيچند .

چيزليز -

با زاى هوز بر وزن پيش‌خيز اين كلمه از توابع است و به معنى چيزى كم و اندك باشد و به عربى بضاعت مزجات خوانند .

چيزو -

بر وزن نيكو خارپشت كلان را گويند كه خارهاى خود را مانند تير اندازد .

چيزه‌بوذ -

با باى ابجد و ذال ثخذ بر وزن كيسه‌دوز به معنى سبب و باعث باشد چه چيزه بوذگر مسبب را گويند كه سبب آفرين باشد .

چيستان -

بر وزن سيستان به معنى پرسيدن باشد و آن را لغزهم گويند و به عربى اغلوطه خوانند و به