اربعه باشد .
چهارگامه -
با كاف فارسى به الف كشيده و فتح ميم اسب راهوار و تيزرو را گويند .
چهار كركس -
كنايه از چهار عنصر است و تخت شداد را نيز گويند و بعضى تخت كاوس را گفتهاند .
چهار گلخن -
كنايه از چهار حد جهان و چهار عنصر است .
چهار گوشه -
هر چيز كه مربع باشد عموما و تابوت را گويند خصوصا و چهار جانب و سربند و سفرهء كوچك را نيز گويند .
چهارم منظر -
كنايه از فلك چهارم است كه فلك آفتاب باشد .
چهار منقوطه -
كنايه از فلك كرسى باشد كه فلك البروج است به اعتبار چهار نقطه مشرق و مغرب و شمال و جنوب .
چهار نظم -
كنايه از چهار عنصر باشد .
چهار هفته -
كنايه از ناچيز و معدوم باشد .
چهر -
به كسر اول بر وزن مهر روى را گويند كه به عربى وجه خوانند و به معنى اصل ذات نيز آمده است .
چهرآزاد -
با زاى هوز بر وزن مهرآباد نام هماى دختر بهمن باشد و بهمن به حكم شريعتى كه تابع آن بود او را به نكاح خود درآورد و داراب از او متولد شد .
چهرزاد -
به معنى چهرآزاد است كه دختر بهمن مادر داراب باشد و نام دختر افراسياب هم هست .
چهره -
به كسر اول صورت و روى آدمى باشد و به ضم اول پسر ساده امرد و نوكر و ملازم را نيز گفتهاند گويند به اين معنى هندى است .
چهرهپرداز -
مصور و صورتگر را گويند .
چهره شدن -
كنايه از برخواستن به منازعت باشد .
چهيد -
بر وزن شهيد ماضى چكيدن باشد يعنى چكيد .
چهيدن -
بر وزن و معنى چكيدن باشد .
بيان بيست و دوم در جيم فارسى با ياى حطى مشتمل بر هيجده لغت و كنايت
چى -
به كسر اول و سكون ثانى مخفف چيز است كه آن را به عربى شئى خوانند و چون در آخر كلمه تركى افزايند به معنى صانع و فاعل آن چيز شود همچو باشماقچى يعنى كفشگر و يالانچى يعنى دروغگوى .
چيپال -
با باى فارسى بر وزن قيفال نام پادشاه لاهور بوده است .
چيچست -
به كسر اول و جيم و سكون ثانى و سين بىنقطه و فوقانى به لغت زند و پازند كوه را گويند و به عربى جبل خوانند .
چيخ -
بر وزن ميخ شخصى را گويند كه از چشمهاى او پيوسته آب و چرك آيد و بدين سبب مژگانهايش ريخته شود .
چير -
بر وزن مير به معنى غالب شدن و ظفر يافتن و مستولى گرديدن بر دشمن باشد و شجاع و دلاور را نيز گويند و به معنى حصه و بهره و نصيب هم هست و نام قريهء باشد از قراى بوانات .
چيره -
بر وزن خيره به معنى مستولى شدن و تسلط يافتن باشد و شجاع و دلاور را نيز گويند و به هندى دستارى كه بر سر پيچند .
چيزليز -
با زاى هوز بر وزن پيشخيز اين كلمه از توابع است و به معنى چيزى كم و اندك باشد و به عربى بضاعت مزجات خوانند .
چيزو -
بر وزن نيكو خارپشت كلان را گويند كه خارهاى خود را مانند تير اندازد .
چيزهبوذ -
با باى ابجد و ذال ثخذ بر وزن كيسهدوز به معنى سبب و باعث باشد چه چيزه بوذگر مسبب را گويند كه سبب آفرين باشد .
چيستان -
بر وزن سيستان به معنى پرسيدن باشد و آن را لغزهم گويند و به عربى اغلوطه خوانند و به